متن عاشقانه

سری اول جملات عاشقانه و متن های عاشقانه ۲۰۱۵
عکس عاشقانه, عکس عاشقانه جدید, عکس عاشقانه غمگین, عکس عاشقانه زیبا,عکس عاشقانه کارتونی, عکس عاشقانه فانتزی, دانلود عکس عاشقانه,تصاویر عاشقانه

عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه
ﻋﺸــــﻖ ﻫــﺎﮮ ﺍﻣــﺮﻭﺯﮮ ﯾـﻌـﻨــﮯ ،
ﺩﻭﺳﺘـــ ﺩﺍﺷﺘـــﻦ ﮐـﺴــﮯ ﮐـﻪ ﻣـــﺎﻝ ﺗــﻮ ﻧـﯿـﺴـﺘــــ . . .
ﻧــﻪ ﺍﯾﻨﮑــــﻪ ﻧﺒﺎﺷـــــﻪ . . .
ﻫﺴـــﺖ ﻭﻟــﮯ ﻫﻤـﯿﺸــــﻪ ﺩﻧـﺒــﺎﻝ ﯾﮑــﮯ ﺑـﻬـﺘـﺮ ﺍﺯ ﺧــﻮﺩﺗـــِـﻪ . . .
ﯾـﻌـﻨــﮯ ﺍﯾـﻨـﮑـﻪ ﺗــﻮ ﺑـﺎ ﮔـــﺮﯾـﻪ ﺍﺵ ﮔــﺮﯾـﻪ ﮐـﻨـــﮯ ﻭﻟــﮯ ﺍﻭﻥ . . .
ﻭﻗـﺘــﮯ ﻣﺸﮑــﻞ ﺗــﻮ ﺭﻭ ﻣﮯ ﺑـﯿـﻨـــﻪ ﻣـﯿـﺸـــﮯ ﺳـــﻮﮊﻩ ﺧـﻨـﺪﻩ ﺍﻭن ﺩﻭﺳﺘـــﺎﺵ (دختر خالش). . .
ﯾـﻌﻨــــﮯ ﺧـﻮﺩﺗــﻮ ﺯﻧـﺪﮔـــﯿـﺘﻮ ﻭﺍﺳــﻪ ﮐـﺴـــﮯ ﺣـــﺮﻭﻡ ﮐﻨـــﮯ ،
ﮐﻪ ﻭﺍﺳــﺶ ﻫﯿـــــﭻ ﺍﺭﺯﺷـــﮯ ﻧــﺪﺍﺭﮮ . . . ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻨـــــــﻬـــــــﺎﯾـــــﮯ . . .
ﻋـﺸـــــﻖ ﻫـﺎﯼ ﺍﻣــﺮﻭﺯﮮ ﯾـﻌـﻨـﯽ : ﭘـــــﻮﭺ !


دیدی آخر من را لمس کردی ؟ ولی حیف که سنگ قبر من احساس ندارد ! گفتم دوستت دارم هر کاری تو بخوای انجام میدم گفتی برو حالا روز هاست که دیوانه وار دنبال سنگ قبرم میگردی
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

سلامتیه کسی که : وقتی توی آغوش می گیریمش همه ی وجودمون میلرزه ؛ نه از ترس یا عشق بازی واسه وحشت از فردای بدون اون …!!!
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

تورا دوست دارم بدون آن که علتش را بدانم…
محبتی که دلیل داشته باشد یا احترام است یا ریا…♥
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

پیرمردی تنها در یکی از روستاهای آمریکا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش بود که می توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : "پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.دوستدار تو پدر".
طولی نکشید که پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".
ساعت ۴ صبح فردا مأمور اف.بی.آی و افسران پلیس محلی در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که می توانستم از زندان برایت انجام بدهم".
نکته:در دنیا هیچ بن بستی نیست.
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

شب از نگاه پنجره زل زده
به من که روی تخت افتاده ام
همین منی که بعد از افسردگی
به زندگی دوباره دل داده ام
نسیم پرده را تکان میدهد
و پلک پنجره به هم میخورد
دوباره چشم آسمان گریه کرد
به شیشه اشک های نم میخورد
مدام با خودم جدل داشتم
چرا خدا مرا خراب ِ تو خواست؟!!!؟
بیا درون سینه ام را ببین
چه آتشی ز تو میانم به پاست
چرا تو روی تخت من نیستی؟
که مثل این پتو بگیرم بغل
دلم گرفته پس کجایی گلم؟
شبی به خواب من بیا لا اقل
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو؟ پسر میگه : من..!!… … …پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو؟؟!!پسر میگه : بازم من شیرم…پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو!!؟؟ پسر میگه : بابا تو شیری…!!پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟؟ پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا…
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

چشمام اشکاتو میدید
قلبم درداتو فهمید
اما…..
دلم لرزید بدون ایمکه بخوام
نمیونی تنهایی چقد سخته نیستی تووووووو
بعد اون روز دلم یه روز خوش ندید
شدم یه ادم تنها یه افسرده شدید
میدونم شاید دیگ دلت واسه من نمیسوزه
دوست دارم دوست دارم دوست دارم هنوزم ک هنوزه
……………………………………
دلم برات خیلی تنگ شده …. تنگ شدهه
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

این پسرا خیلی تکن
یه پسرایی هستن که . . .
شلواراشون نه خیلی براشون بزرگه نه خیلی کوچیک
ابروهاشون فابریک خودشونه
همونایی که نه لکسوز دارن نه کمـری…
اما مـرام دارن
چشمشون همه جا کار نمی کنه و دنبال موی بلوند و چشم آبی نیست
پُــــز نمیـــــــدن
پاتوق شون مهمونی و شیشه و انواع مشروبی جات نیست
آره رفیـق . . .
اونایی که تکیه کلامشون معرفته
بی ریا، با خدا، مهـربون و با مسئولیتن
آدم میتــونه بهشون تکیه کنه
کنارشـون آرامش داری
کنـارش باشی یا نباشی حواسش به بقیه دخترا نیست و آدم ها رو مثل
هـم نمی بینن
غیرتین و ناموس مردمو مثل ناموس خودشون میدونن
این جور پسرا خیلی مـردن
خیلی تکن، خیلی خاصن …
خیلی شوخن و جنگولکـ بازی در میـارن ولی احساس شون قویه
آه که بکشن خدا دنیا رو واسشون زیر و رو میکنه . . .
نزارید پس اه بکشن
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

صدام کن
اگه یه روزی چشمات پر از اشک شد و دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی صدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم منم پا به پات گریه می کنم صدام کن اگه دنبال مجسمه سکوت می گشی تا سرش داد بزنی صدام کن قول میدم ساکت بمونم صدام کن اگه دنبال یه همدرد گشتی تا باهات همراهی کنه صدام کن من همیشه همراه تو ام صدام کن اگه ………..نه دیگه دنبال بهونه نگرد که صدام کنی فقط صدام کن صدام کن
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

چــ ـه قــ ـرصی مصــ ـرف کــ ـرده اند اسکــ ـله ها … ؟؟؟ تــ ـا زانــ ـو در آبنـــ ـد ..نشـــ ـسته انـد در مقـــ ـابل غـــ ـروب چــه چــ ـیزی را بــه خــ ـاطر بــ ـیاورند ..
آیــ ـآ کســ ـی هست کــ ـه شهــ ـادت دهد ؟ که مــ ـا در نگـــ ـاتیــ ـو های سوخــ ـته میـــــــ ـخندیدیم ؟
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

انگشتانم که لای ورق های دیوان حافظ میرود
دستدلم می لرزد
اما به خواجه میسپارم تا نا امید رو از دلم نگیره
دلم میخواد همیشه بگوید
یوسف گم گشته باز اید به کنعان غم نخور …
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

مــیــــگی مهـــــم نیستــــــــ امـــــا اســـمشــــو وقتــــی میشنــــوی داغ دلتـــــ تـــــازه میشــــه…
مــیــــگی مهـــــم نیستــــــــ امــــا تــــا بهـــش فکــــر میکنـــی اشـــک تـــوی چشمـــات جمــع میشــــه…
مــیــــگی مهـــــم نیستــــــــ امـــا در تنهــــایی همـــش بــــاهـــاش حـــرفـــ میـــزنـــی…
مــیــــگی مهـــــم نیستــــــــ ولـــی بعضی اوقـــات دستتــــ میـــره رو شمـــارش کــه زنگــــ بـــزنـــی…نـــزنـــی…بـــزنـــی…نـــزنـــی…!
مــیــــگی مهـــــم نیستــــــــ امـــا دلتـــــ میخــــواد بـــازم بهـــش فکــــر کنــــی…
مــیــــگی مهـــــم نیستــــــــ امــــا دلتـــــ واســـه صـــداش و خنــــده هــــاش حتی دعــواهــاتـــون لـکــــ زده…
مــیــــگی مهـــــم نیستــــــــ امـــا شبـــا تــــا صبـــح خوابـتــــ نمیبـــــره… بــــاخودتــــ میـــگی یــنــی داره چیکــــارمیکـــنه؟…
مــیــــگی مهـــــم نیستــــــــ امـــا میـــدونـــی چقـــدرررر مهمـــه!!!
میـــدونـــی خیــلــی دوســش داری پـــس نگـــو مهـــم نیستـــ! بگــــو مهمــــه امــــا نیستـــــ…
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

دلــــم مـــی خـــواد وقتـــی پیر شـــدمـــــ و دختـــرم ازمــــــ پــــرسید
عـــشقت کـــی بــــود ،؟
بتونــــم بــــا دستــــم بــــه اتــــاق اشاره کنــــم و بــــگم : اونـــجا نشسته..
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

ﻭﻗﺘﯽ " ﻣﻬﺮﺑﻮﻧــــــﯽ " ﺟﺰﺋﯽ ﺍﺯ ﻭﺟــــــﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﻪ …. " ﻫﯿـــــﭻ ﻭﻗﺖ " ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧـــﯽ ﺗﺮﮐﺶ ﮐﻨــــﯽ….ﺣﺘــــــﯽ ﺍﮔﻪ "ﻫـــــــﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ " ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺧــــــﺎﻃﺮﺵ ﺩﺳﺖ ﺑﯽ ﻧﻤـــــﮑﺖ ﺭﻭ " ﺩﺍﻍ " ﮐﻨـــــــﯽ!!!
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه
ﺍﻭ " ﻣــﺮﺩ " ﺍﺳﺖ
ﺩستهایش ﺍﺯ ﺗﻮ زبرتر ﻭ ﭘﻬﻦ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ…ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺗﻪ ﺭﯾﺸﻰ ﺩﺍﺭﺩ…ﺟـﺎﻯﹺ ﮔﺮﯾــﻪ ﮐﺮﺩﻥ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ میشود…ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻤــﺎﻥ ﺩستهای ﺯﺑﺮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ…و ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺎﺻﺎﻑ ﻭ ﻧﺎﻣﻼﯾﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ می بوسد ﻭ ﺗﻮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﺸﻮﻯ…به او سخت نگیر..!او را خراب نکن..!ﺍﻭ ﺭﺍ "ﻧﺎﻣــــﺮﺩ" ﻧﺨﻮﺍﻥ..!ﺁﻧﻘﺪﺭ او را با ﭘﻮﻝ ﻭ ﺛــﺮﻭﺗﺶ اندازه نزن..!ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧــــﺦ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺪﻭﺯﺩ…ﻓﻘــــﻂ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﻭﺭﺍﺳﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﺑﺮﯾﺰﺩ .آن مردی که صحبتش را میکنم، خیلی تنهاتر از زن است..!ﻻﮎ ﺑﻪ ﻧﺎخنهایش ﻧﻤﯿﺰند ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﻟﺶ یک ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪ، ﺩست هایش را ﺑﺎﺯ کند، ﻧﺎخنهایش را ﻧﮕﺎﻩ کند ﻭ ﺗﻪ ﺩﻟﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﻮﺷﺶ ﺑﯿﺎید..!ﻣﺮﺩ، ﻣﻮﻫﺎﺵ ﺑﻠﻨﺪ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺑﯽ ﮐﹷـﺴﯽ هایش ﮐﻮﺗﺎﻫﺶ کند ﻭ ﺍینطوری با همه ی دنیا لج کند..!ﻣﺮﺩ نمیتواند ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﮔﺮﻓﺖ، به دوستش زنگ بزند، یک دل سیر گریه کند و سبک شود ﻣﺮﺩ، ﺩﺭﺩﻫﺎیش را ﺍﺷﮏ نمی کند، فرو می ریزد در قلبی که به وسعت دریاست…یک ﻭقت هایی، یک ﺟﺎﻫﺎﯾﯽ، ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ: "میم" مثل " مرد "♥M♥
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

از تو می نویسم که صورت گرمی داری٫لبهایی گرمتر و دلی به گرمی آتشفشان
از تو می نویسم که قطره ای از اشکت یه دریاست
از تو می نویسم که تفاوطت با ماه در یک کلمست٫تو زیبا تری
از تو می نویسم که تصویر واژگون من رو دوباره ایستاده کردی
از تو می نویسم چون کسی رو جز تو در این توفان ندارم
از تو می نویسم چون اگه تو نباشی نابودم
از تو می نویسم چون از من نوشتی
از تو می نویسم تا دلم با تو باشه
از تو می نویسم تا وقتی که توانی در این دستهاست
می نویسم روی ذره ذره ی دلم که همیشه عاشقت خواهم بود.
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

مردیو دیدم که برای بوسیدن دختر۳ساله اش درمقابلش زانوزدو اجازه گرفت…ازاوپرسیدن چرااینکارو کردی؟؟؟؟ گفت:اینطوری یادمیگیره که همیشه برای بوسیدنش اجازه لازمه…..یادمیگیره که باارزش ترین موجودروی زمینه….بزن لایک خوشگلرو به افتخارهرچی دختــــــــــــره
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

وقتی نمیخوای باشه یه زور میاد تو زندگیت
وقتی میخوای بمونه راحت میذاره و میره
کجای این داستان یعنی عشق؟؟؟
عشق… هه… چه واژه ی نا مفهومی…
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

من یکیو دارم��حتی اگه هرروزم باهاش حرف بزنم بی قرار صداشم.!����
یکیو دارم شده همه هستیم وجودم عمرم دار و ندارم!
یکی که بهم فهموند میتونم عاشق شم.!��
��آهایی یکی یدونه خودم��با دنیام عوضت نمیکنم.★
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

تصمیمم را گرفته ام ….از امشب…. تمام احساسی که به ” تو ” دارم را بیان می کنم…می گویم که دوستت دارم , دلتنگتم , به آغوشت نیاز دارم !به درک که مغرور میشوی ,یا اینکه کمتر دوستم خواهی داشت و یا حتی ترکم می کنی و تنها می مانم !مهم این است :شاید فردایی نباشد , که عشقم را به پایت بریزم !پس :گل نازم عاشقانه و صادقانه ” دوستت دارم " !
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

در آینه مردی دارد بغض می کند بیایید بغلش کنید پشتش را بمالید به او بگویید همه چیز درست می شود دلش می خواهد کمی دروغ بشنود آینه را پایین تر نصب کنید گمانم دیگر به زانو در آمده
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

عاشق یکی شدم مهربون تر از توئه بعضی وقتا مثه خودت لای حرفام می دوئه آره اون همونیه که می خواستم همیشه اگه یه روز نبینتم دو تا چشاش بارونیه عاشق یکی شدم نگو از لجبازیه این دفه دروغ نمی گم این حسم واقعیه هر شب با هم دیگه میشیم یه عالمه مست قول داده که مثه تو نباشه گفته که تا آخرش هست قلبت ماله منه
بگو اینو داد بزن که
همه بدونن چه فرشته ای همراه منه
قلبت ماله منه باز شبامو مهتابی کن تا همه ببیننو شک نکنن به ماه بودنت
عاشق یکی شدم چون تو عاشق نبودی چون با این دل بیچارم صاف و صادق نبودی عاشق یکی شدم می گی از تنهاییه مثه تو دو رو نمیشه این عشقش واقعیه تو الان کجای راهی تو دستات تو دسته کیه
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

خیلی حس قشنگیه عروس بشی. . .ولی. . .
دوماد عشقت باشه نه کس دیگه ای. . .
خیلی خوبه که ادم یه نفرو داشته باشه مث یه حامی براش باشه. . .
خیلی حس قشنگیه صبا بیدار شی ببینی بغل عشقتی. . .
خیلی حس قشنگیه مامان شی. . .ولی. . .
بابای بچت عشقت باشه. . .
خیلی خوبه با لباس سفید بری خونه ی عشقت و یه روز با کفن سفید بری. . .خوبه که همیشه کنارش باشی تا وقتی که مرگ از هم جداتون میکنه . . .
عشق خوبه اما واقعیش. . .
♥امیدوارم همه ی بچه های جوکلندی به عشقشون برسن♥عاشقا بلایکن:)
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

تا دیوار سیــاه،اون عکس خاکسـتری
اون حریم خـآر دار
شمع های سر در گم
اون آرشیو آهنگ
بغض های توی معدم
قرص های بی روح
زندگی من شدن
آی لعنـتی اینارُ از من نگیـر…
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

دلم امشب یه اهنگ غمگین میخواد
جوری که حتی اهنگشم حالمو بگیره
یه سکوت مطلق
یه تاریکی مطلق
فقط من باشمو این اتاق
یه دل شکسته
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

نیـــازی بـه انتــقام نیـست !
فـقط مـنتظر بـمان ..
آنـها کـه آزارت مـی دهند
سرانـجام بـه خـود آسیـب مـی زنند ..
و اگـر بـخت مـدد کنـد
خــداوند اجـازه مـی دهد که تماشاگرشان باشی …
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه
دستاشو مشت کرد گفت:اگه بگی گل کدومه میمونم!!
انتخاب سختی بود،ترس از دست دادنش وجودمو فرا گرفت. . .
محکم زدم پشت دست چپش گفتم گله. . .
دستشو باز کرد گل بود،اشکام جاری شد. . .
حواسش نبود وقتی با دست راستش اشکامو پاک کرد. . .
فهمیدم دست راستشم گل بود. . .
کسی که تو رو بخواد به هر بهونه ای میمونه. . .
به سلامتی عشقایی ک پاکن بزن لایکو♥
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه
مرد باس یه شیکم گنده داشته باشه. . .
با سبیلای پت و پهن،ترجیحا هم کچل. . .
تا هیشکی جز خانومش نیگاش نکنه^_^اصن چه معنی داره شوهر ادم خوشتیپ باشه:|
رو حرف منم حرف نزنین:|
همینکه گفتم. . .
بی اعصاب هم خودتونین. . .
والا
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

ﺍﻭﻟﺶ ﺫﻭﻕ ﺩﺍﺭﯼ
ﺑﻌﺪﺵ ﺑﺎ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﺸﻪ
ﺯﻧﮓ ﻫﺎ ﺟﺎﺷﻮ ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎﯼ ﭘﺮ ﺍﺭﺯﺷﺖ ﻣﯿﺪﻩ
ﺳﺤﺮ ﺗﺎ ﺳﺤﺮ ﺩﺭ ﻓﮑﺮﺷﯽ
ﺍﺯ ۱ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺩﯾﺮ ﺟﻮﺍﺑﺘﻮ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﺳﺘﻮﻩ ﻣﯿﺎﯼ
ﺩﯾﺪﻧﺶ ﺍﺭﺯﻭﺗﻪ
ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﻫﺮ ﺟﻮﺭ ﺷﺪﻩ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﺶ ﮐﻨﯽ
ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺩﺳﺘﺶ ﮔﺮﻣﺘﺮﯾﻦ ﺍﻏﻮﺵ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ
ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﺭﻭ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﯽ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺟﺎﺵ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﻣﯿﺪﻩ
ﻋﺸﻖ ﺟﺎﺵ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻋﺎﺩﺕ ﻭ ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﻣﯿﺪﻩ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﺩ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﺸﻪ
ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺩﻝ ﺑﺴﺘﯽ
ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺗﺎ ﺍﺯﺍﺭﺕ ﺑﺪﻩ
ﺑﺎ ﺩﯾﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﺎ ﺑﺪ ﺭﻓﺘﺎﺭﯼ
با توهین هاش
با زیر سوال بردن شخصیت و افکارت
در خواست های بیجا
ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﺻﺪﺍ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﯼ
ﺑﻌﺪ ﺑﮕﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﻣﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺳﺎﺯﺵ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ
ﺑﺬﺍﺭﻩ ﻭ ﺑﺮﻩ
ﺗﻮ ﺑﻤﻮﻧﯽ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﺖ ﻭ ﻋﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻧﻤﯿﺸﻪ
ﺩﺍﺭﯼ ﻟﻪ ﻣﯿﺸﯽ
ﻣﺎ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺿﺪ ﺿﺮﺑﺖ ﻣﯿﮑﻨﻪ
ﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﺷﺎﺩﺕ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻧﻪ ﺭﻓﺘﻦ ﮐﺴﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﺖ
ﺍﻭﻥ ﻭﻗﺖ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺭﻭ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻭ ﺭﻭﺡ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ
ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯼ
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

نامه یک پدر به دخترش
دخترکم برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ
چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی
کسی که باعث گریه ات میشود پاک کن
دخترکم به سوی کسی که ناز میکند دست نیاز دراز نکن
بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی
دخترکم تو زیباترینی
همیشه با این باور زندگی کن
خودت را فراموش نکن
شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد
اما به یاد داشته باش
کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند
دخترک من هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست
اشتباه که کردی برخیز
اشکالی ندارد
بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند
خوب باش ولی سعی نکن این را به دیگران بفهمانی
کسی که ذره ای شعور داشته باشد خاص بودنت را در می یابد
زمستان است
زیاد میشنوی هوا دو نفره است
به درک که دو نفره است تنها قدم زدن دنیای دیگری دارد
دخترکم شاید شاهزاده را همه بشناسند اما باور داشته باش
برای پدرت تو ملکه هستی
گریه کرده ای ؟
رنج کشیده ای ؟
سرت کلاه رفت ؟
اذیتت کرده اند ؟
عیبی ندارد ، نگذار تکرار شود
گاهی تکرار یک درد دردناک تر است
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه
ﭼـــﻪ ﺣﺴــــﻪ ﺧﻮﺑﯿــﻪ ﺷـــﺒﺎ ﻣﻮﻗـــﻊ ﺧــــﻮﺍﺏ عشقـــت بغـــل کنـــی ﺑﺎ ﻣﻮﻫــــﺎش ﺑﺎﺯﯼ کنـــی ﭼﺸﻤــــﺎشو ﺑﺒﻮﺳـــﯽ آﺭﻭﻡ آﺭﻭﻡ ﺗـــﻮ ﺑﻐـــﻠﺖ ﺧﻮﺍﺑـــﺶ ﺑﮕﯿـــﺮﻩ ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﻫﻨـــﻮﺯ ﺑﯿــــﺪﺍﺭﯼ ﺩﻭﺳــــﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﻓﻘــــﻂ ﻧﮕــﺎﺵ ﮐﻨـــﯽ ﻫﻤﯿﻨــــﻄﻮﺭﯼ ﮐـــﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﻧﮕـــﺎﻫﺶ ﻣﯿﮑﻨـــﯽ ﺍﺷﮑـــﺎﺕ ﺳـــﺮﺍﺯﯾﺮ ﺑﺸـــﻪ ﺗـــﻮ ﺩﻟـــﺖ ﭘﯿـــﺶ ﺧـــﻮﺩﺕ ﺑﮕـــﯽ :ﻧﺒﺎﺷــــﯽ ، ﻣﯿﻤﯿــــﺮﻡ …
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺒﺮﻣﺘـــــ ﯾﻪ ﺟـــﺎﯼ ﺷﻠـــﻮﻍ ,
ﺧﯿﻠـــﯽ ﺷﻠـــﻮﻍ ,
ﻭﺍﯾﺴﺘـــﻢ ﺍﻭﻥ ﻭﺳــﻂ ﻧﮕﺎﺗـــــ ﮐﻨـــﻢ!
ﺑﮕـــﻢ ﺍﯾﻨـــﺎﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨـــﯽ؟
ﺑﮕـــﯽ ﺁﺭﻩ!…
ﺑﮕـــﻢ ﺗــﻮ ﻫﯿﺎﻫـــﻮﯼ ﻫــﻤﻪ ﺍﯾـــﻦ
ﺁﺩﻣـــﺎ ,
ﺑـــﺎﺯﻡ ﻣـــﻦ ﭼﺸﻤـــﺎﻡ ﻓﻘـــﻂ ﺩﻧﺒـــﺎﻝ
ﺗــﻮ ﻣﯿﮕـــﺮﺩﻩ ,
ﺩﻟــــﻢ ﺑـــﺮﺍﯼ ﺗـــﻮ ﺗﻨﮕــــ ﻣﯿﺸـــﻪ…
ﺻــــﺪﺍﻫﺎﺷـــﻮﻥﻭ ﻣـــﯽ ﺷﻨـــﻮﯼ؟
ﺑﮕـــﯽ ﺁﺭﻩ!
ﺑﮕـــﻢ ﺗــﻮ ﺍﻭﺝ ﻫﻤﯿـــﻦ ﺻﺪﺍﻫـــﺎ ﺩﻟــــﻢ
ﺩﻧـــﺒﺎﻝ ﺻــﺪﺍﯼ ﺗــﻮ ﻣﯿﮕـــﺮﺩﻩ…
ﺑﮕـــﻢ ﺣـــﺎﻻ ﭼﺸﻤﺎﺗــــﻮ ﺑﺒﻨـــﺪ ,
ﺑﮕـــﻮ ﭼـــﻪ ﺣﺴـــﯽ ﺩﺍﺭﯼ!
ﺑﮕـــﯽ ﺍﻧﮕـــﺎﺭ ﮔــــﻢ ﺷــﺪﻡ ﺑﯿـــﻦ ﯾــﻪ
ﻋﺎﻟﻤـــﻪ ﻏﺮﯾـــﺒﻪ ,
ﺑﮕـــﻢ ﺍﮔـــﻪ ﻧﺒﺎﺷـــﯽ ﮔــﻢ ﻣﯿﺸـــﻢ
ﺑﯿــﻦ ﯾــﻪ ﺩﻧﯿـــﺎ ﻏﺮﯾـــﺒﻪ
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه
مــرد اونــیه کــه وقــتی باهـاش قــهـر مــیکنــی و میــگی :
دیگه نــمیخوام صــداتــو بشــنوم
ی ســاعت دیــگــه اس بــده و بــگــه :
میشــه تــلفنــتو جــواب بــدی
قــول مــیدم حــرف نــزنــم
فقــط مــیخــوام صــدای نــفســاتــو گــوش بــدم !!!
عاشقتم مرد من
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

بﻌﺪ ﻣـــــﺮﮔـــــﻢ . . .
* ﺭﻭﯼ ﺳﻨﮓ ﻗﺒـــــﺮﻡ ؛ ﻧﻪ ﻧـــــﺎﻡ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﻧﻪ ﻧﺸﻮﻧـــــﯽ ! ! !
* ﻓﻘﻂ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ؛ ﺍﯾﻨﺠـــــﺎ ﮐﺴﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﻫــــــــــﺰﺍﺭﺏﺍﺭ ﻣـــــﺮﺩﻩ ﻭ
ﺯﻧـــــﺪﻩ ﺷﺪﻩ ! ! !
* ﺑﻨﻮﯾﺴﯿـــــﺪ ﺍﯾﻨﺠـــــﺎ ﻗﺒـــــﺮ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻧﯿﺴﺖ ؟ ! ؟
* ﺍﯾﻨﺠﺎ ﯾﻪ ﺗـــــﻦ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻫــــــــــﺰﺍﺭ ﺗـــــﺎ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺯﻧـــــﺪﻩ ﺑﻪ ﮔـــــﻮﺭ ﺷﺪﻩ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ! ! !
*ﺍﺻﻼ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﺴﯽ ﺩﻓـــــﻦ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺶ؛ ﻣـــــﺮﺩﻩ!!!
* ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ … ﺍﻭﻥ ؛ ﺯﻧـــــﺪﮔﯽ ﻧﮑﺮﺩ ؛ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﺮﺩ ! ! !
* ﺍﻭﻥ . . . ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﯿﻦ ﺍﯾﻦ "ﻣـــــﺮﺩﻡ " ﺟﻮﻥ ﺩﺍﺩ ! ! !
* ﺁﺭﻩ ﺑﺎ ﺧﻂ ﺩﺭﺷﺖ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ : ﺍﯾــﻨــﺠـﺎ ﯾـــــﻪ ﻧـــــﻔـــــﺮ ﺑـــــﺪﺟـــــﻮﺭﯼ ﻣــــــــــﺮﺩﻩ ! ! !
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

ﺳﺎﻋﺖ ۱۲ ﺷﺐ ﻣﯿﺸﻪ
ﺁﺭﻭﻡ ﺁﺭﻭﻡ ﻣﯿﺮﯼ ﺭﻭ ﺗﺨﺘﺖ
ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﭼﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻣﯿﮕﯽ ﻭ ﻣﯿﺨﻨﺪﯼ
ﻧﺰﺩﯾﮏ ۱ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺨﻮﺍﺑﻦ
ﻫﺪﻓﻮﻥ ﺭﻭ ﻣﯿﺬﺍﺭﯼ ﺭﻭ ﮔﻮﺷﺖ
ﭘﻠﯽ ﻟﯿﺴﺖ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﭘﻠﯽ ﻣﯿﮑﻨﯽ
ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﻤﻮﻧﯽ ﻭ ﺗﺨﺘﺖ ﻭ ﯾﻪ ﻫﺪﻓﻮﻥ
ﯾﻪ ﺣﺴﯽ ﺑﻬﺖ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺪﻩ
ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﯿﮑﻨﯽ
ﺣﺮﻓﺎ ﻭ ﮐﺎﺭﺍﯼ ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﻫﯽ ﺍﺯ ﺟﻠﻮﺕ ﺭﺩ ﻣﯿﺸﻪ
ﯾﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﻧﻮﻉ ﺁﻫﻨﮕﺎﺕ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﯾﺲ ﻻﻭ …!
ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﮕﯽ ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ
ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻣﯿﺒﺮﻩ ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﺷﺪﻡ
ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺍﻭﺿﺎﻋﺖ ﺑﺪﺗﺮ ﻣﯿﺸﻪ
ﯾﻪ ﭼﯿﺰ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻣﯿﺎﺩ ﺗﻮ ﮔﻠﻮﺕ
ﺁﻫﻨﮕﺎ ﺗﺎﺛﯿﺮﺷﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯿﺸﻪ
ﺍﯾﻦ ﻭﺭ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻭﺭ ﺗﺨﺘﺖ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﭘﺎﺱ ﻣﯿﺪﻥ …
ﺗﻮ ﻓﮑﺮﺕ ﻣﯿﮕﯽ ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺑﺒﺮﻩ .. ؟؟ !!
ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺑﺎ ﻭﺭ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﮔﻮﺷﯿﺖ ﺁﺭﻭﻡ ﻣﯿﺸﯽ
ﺍﻣﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﺮﯼ ﺳﻤﺖ ﮐﺎﻧﻮﺭﺳﯿﺸﻦ ﻫﺎﯼ
ﻗﺪﯾﻤﯿﺖ …!
ﮐﺎﻧﻮﺭﺳﯿﺸﻦ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻫﻤﻮﻥ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ
ﺣﺴﺎﺱ
ﻣﯿﺮﺳﯿﺪ
ﺣﺮﻓﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯿﺸﻮ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﻨﯽ
ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﮔﻮﺷﻪ ﭼﺸﻤﺖ ﺁﺭﻭﻡ ﺧﯿﺲ ﻣﯿﺸﻪ
ﯾﮑﻢ ﻣﯿﺮﯼ ﺑﺎﻻ ﺩﯾﮕﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﯽ …!!!
ﺻﺒﺢ ﭘﺎ ﻣﯿﺸﯽ
ﺧﻮﺩﺗﯽ ﻭ ﯾﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﭘﻒ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﺎﻟﺶ ﺧﯿﺲ ﻭ ﻫﺪﻓﻮﻥ
ﮔﺮﻩ
ﺧﻮﺭﺩﻩ
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

, ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ…!!!
ﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺨﺎﻃﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻣﯿﺸﻮﺩ…! ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ…!
ﻧﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ…! ﻭ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺧﻄﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ …!
ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺳﭙﯿﺪﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ…!!! ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺗﺮ …!!!
ﺍﻗﻮﺍﻣﻤﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ …!!!
ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮐﺒﺎﺏ ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﺸﻮﺩ …!
ﺭﺍﺳﺘﯽ ، ﻋﺸﻖ ﻗﺪﯾﻤﻢ ﺭﺍ ﺑﮕﻮ…!
ﻫِـــــــــــــــــﻪ ……!
ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﯾﮕﺮﯼ، ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ می برﺩ…!
ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻮﺭﮐﻨﯽ ﺭﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ…!
ﻭ ﻣﺪﺍﺣﯽ ﮐﻪ ﺍﻟﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﻣﯿﺮﯾﺰﺩ …!!!
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻣﻦ می مانم ﻭ ﮔﻮﺭﺳﺘﺎﻥ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻭ ﻏﻢ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﻢ می ماند…!!!
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

کاش میشد …
تمام داستان های دنیا را از دهان تو بشنوم !تمام عاشقانه های دنیا را تو برایم تکرار کنی !اصلا هر چه تو بگویی زیباست !می دانی کاش می توانستم با تمام وجود صدایت را در آغوش بگیرم !
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

قلف عزیز چندبار دلت شکسته؟
قبل عزیز تا چه حد تحمل داری؟
قلف عزی من نباشم تو هستی؟یا نیستی؟
قبلب عزیز من با آرایش غلیظ, به حکم این روزای عزیز,پیشم بمون,من هستم یک مریض.
مریض در مین دوا،دوای دردمن حوا،درد این دلم در دست توست ای خدا.
آهای خدای مهربون،مهرش روبه دلم برسون،برسون یاد یار را،یا مهر و مهربونی های یار را.
ای یار بی وفای من ،درمان این درد های من|،دل را به جالیز میدهم،خود را به خونابه ی خون.
به یا شب بارونی،با اون رنگ و بوی آسمونی،زت می خوام که پیشم بمونی,بمونی اگه میتونی.
خواستن توانستن است،از آرامش کاستن است،افسورده و دور از خویش,این منم افسورده تر از پیش.
اگه تونستی بخونی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه
من شــــــــــــــــــــرمندمْ
واسه وقتایی که میتونستم برم ولــــــــى موندم
واسه حرفایی که میتونستم بزنم ولی نزدم که حرررررمت بمونه..
واسه حرفایی که میتونستی نزنی ولی زدی..
ولــــــــى شکستی..
تصویری که ازت تو ذهنم بودو
حسی که تو دلم بودو
حرمت صادقانه موندنمو..هه
آره شــــــــــــــــــــرمندمْ
واسه موندنم پای کسی که فقط ادعای دوست داشتنمو داشت
واسه رد کردن و خورد کردن کسایی که تو حسرتم موندن..
خودم کردم تقصیر من بود!
گله نیست! کینه نیست! عقده نیست! یه اعترافه
من………. شـــــــــــــرمندم
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

ﻟﺒﺎﺱ … ﺷﻠﻮﺍﺭ ….. ﻫﻤﻪ ﻣﺸﮑﯽ …
ﺍﺩﮐﻠﻦ ﺧﺎﺻﯽ ﮎ ﺑﻮﯼ ﺗﻠﺨﺶ ﺑﺎ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻗﺎﻃﯽ ﺷﺪﻩ…
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮐﻨﯿﺎﮎ … ﮔﺎﻫﯽ ﻭﯾﺴﮑﯽ …ﮔﺎﻫﯽ ﻭﺩﮐﺎ…
ﭼﺎﯾﯽ … ﻗﻬﻮﻩ … نسکافه … ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﺟﻪ …
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺁﺏِ ﺧﻮﺭﺩﻥ …
ﺳﺎﻋﺖ ۱۲ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ …ﻣﺴﺖِ ﻣﺴﺖ …ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻓﻘﻂ ﻣﺎﺭﻟﺒﺮو قرمز …
ﺑﻌﻀﯽ ﺷﺒﺎ ﺳﺎﻋﺖ ۱۰ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻗﺪﻡ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪﻥ …
ﻫﻤﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ …
ﻓﮑﺮ ﭘﺸﺖ ﻓﮑﺮ …
ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪِ ﺧﺴﺘﻪ …
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ …ﮔﻮﺷﻪ ﮔﯿﺮ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ …
ﭘﺸﺖ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰ ﻭ ﺧﺮﯾﺪﻥ ﻓﺎﻝ …
ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻠﻔﻨﯽ ﺩﺭ ﺣﺪ ۱ ﺩﻗﯿﻘﻪ …
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻭﻗﺘﺎ ﺧﻮﻧﻪ …
ﻧﺖ …
ﺳﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﯿﺘﻔﺎﻭﺕ …
ﺭﯾﻠﮑﺲ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻭ ﻋﺠﻠﻪ …
ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻭ ﺩﺭﻭﻍ ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﭘﺮﺣﺮﻑ …ﺷﺒﺎ ﺑﯿﺪﺍﺭ … ﺭﻭﺯﺍ ﺧﻮﺍﺏ …
ﺻﺒﻮﻧﻪ ﻭ ﻧﻬﺎﺭ ﯾﮑﯽ … ﺍﻣﺎ ﺷﺎﻡ ﺗﮑﯽ …
(ﻫﻤﻪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ) ﻓﻨﺪﮎ …
ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ…
ﺳﺎﻋﺖ . ..
ﻋﻄﺮ …
ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ … ﻭ….
ﭘﯿﮏ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩﺭ ﺣﯿﻦ ﻣﺮﻭﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ …
ﺧﯿﺎﻧﺖ …
ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯿﻪ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ …
ﺑﯿﺨﯿﺎﻟﯽ …
ﻧﺸﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺁﺩﻣﺎﯼ ﺩﻭﺭﻭﺑﺮﺕ ..
ﺵ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺁﻫﻨﮕﺎﯼ ﻗﺪﯾﻤﯽ …
ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩﻥِ ﺑﺎﻟﺶ …
ﺑﺪﻭﻥ ﺧﻨﺪﻩ …
ﺑﺪﻭﻥ ﮔﺮﯾﻪ …
ﺁﺩﻣﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﯽ ﻭﺍﺳﺸﻮﻥ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺲ …
ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﻗﺸﻨﮓ ﻭ ﺟﺬﺍﺑﻦ …
ﺍﮔﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺟﻠﻮ ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻣﺎ ﺑﺨﻨﺪﯼ ﻫﻮﺱ ﺧﻨﺪﻩﻣﯿﮑﻨﻦ ﺍﻣﺎ ﺟﺎﺵ ﺑﻐﺾ ﻣﯿﮑﻨﻦ …
ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭ ﺁﺩﻣﺎ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺷﺪ .!…
اﯾﻦ ﺍﺩﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺷﻮﻥ ﯼ ﻓﻨﺪﮐﻪ
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

من فرق دارم …
-)تو جمع باید پیش من بشینی …!
-)همکارمه ،همکلاسیمه ، دوست پسر دوستمه ، داداشیمه ،
رانندمه ، سگمه ، از اینا نداریم ، تو فقط منو میشناسی …
-)تصادفی ببینم کسی مزاحمت شده جلو چشمات تیکه پارش
میکنم ، ولی رسیدیم خونه با توام کار دارم …
-)نمیخواد وقتی قرار داریم خودتو واسم بزک بوزک کنی،موقعی
که انتخابت میکردم کور نبودم دیدم خوشگلی …
-)مسئولیت مالی زندگی به عهده منه ، شما کارتو واسه تفریح خودت برو
پولشم ببر بریز تو جوب من پیگیری نمیکنم …
-)گوشیت پسوورد داره ؟ هررررری به درد من نمیخوری …
-)ما حریم شخصی نداریم ، من از همه چیت باخبرم …
-)وقتی میگم با فلان دوستت نگرد بار دوم نمیشنوی ،
میری با همون دوستت منم فراموش میکنی …
-)ساپورت بپوشی عین بند کفش گره ت میزنم بهم …
-)دوستم خوشمزه بازی واست در اورد نمیخندی …
-)سخته بامن بودن نه ؟ عوضش تو منطقه ی من آزادانه بچرخ
خوشحال باش زندگی کن هیچ کفتاری سمتت نمیاد …
یه شیر پشتته …
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

دلم حضور مردانه میخواهد
نه اینکه مرد باشد نه !
مردانه باشد.
حرفش . قولش . فکرش . نگاهش . قلبش
آنقدر مردانه که به توان تا بی نهایت دنیا به او اعتماد کرد.
تکیه کرد!
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

میگن دوست داریم بدونیم اولین کسی که بعد از شنیدن خبر فوتمون گریه میکنه کیه؟ مرتضی…حالا بشمار…نگاه های گریون طرفداراتو بشمار!بشمار اونایی رو که بعد از رفتنت آهنگ هاتو زیر لب میخونن و اشک میریزن…مثل عصر پاییزیه رنگ و رومون…روحت شاد.
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

سلامممم
امیدوارم همتون خوب باشید ….
شاید من یه مدتی نیومدم بعضی ها منو نشناسن ….. عب نداره ولی یه مشکلی دارم که میتونید کمکم کنید
داشای گلم و خواهر خوفم …..
من عاشق شدم …. این عاشق با بقیه فرق داره…میدونه چقد دوسش دارم
و جفتمون هم میدونم شاید در طول یه ماه دیگ نتونیم همدیگرو ببینیم …. برای همیشه ..
اگ میشه برام دعا کنید
وگرنه مجبورم خودمو بکشمو به همین راحتی …. فقط به خاطر دوری و دلتنگیو ….
نمیتونم یه لحظه بهش فک نکنم …
خواهش میکنم کمکم کنید برام دعا کنید …
ممنون


این روزها بیشتر از هر زمانی دوست دارم خودم باشم !!دیگر نه حرص بدست آوردن را دارم و نه هراس از دست دادن را …..هرکس مرا میخواهد بخاطر خودم بخواهد دلم هوای خودم را کرده است …همین…
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

باز هم آمدی تو بر سر راهم آی "عشق" میکنی دوباره گمراهم دردا; من جوانی را به سر کردم، تنها از دیار خود سفرکردم دیریست قلب من از عاشقی سیر است خسته از صدای زنجیر است دریا اولین عشق مرا بردی دنیا دم به دم مرا تو آزردی دریا سرنوشتم را به یاد آور دنیا سر گذشتم را مکن باور من غریبی قصه پردازم چون غریقی غرق در رازم گم شدم در غربت دریا بی نشان وبی هم آوازم میروم شبها به ساحل ها تا بیابم خلوت دل را
روی موج خسته دریا مینویسم اوج غمها را …..
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

ایـن روزا مـیـگـذره بـا تـمـوم خـوبـی هـا و بـدی هـاش..مـیـگـذره بـا هـمـه قـشـنـگـیـو زشـتـی هـاش…شـبـاشـم مـیـگـذره…بـاهـمـه ی تـنـهـایـیـاش…بـا هـمـه ی دلـتـنـگـیـاش…یـه روزی صـدای قـهـقـه خـنـدمـون تـا اسـمـون مـیـرسـیـد…یـه روزم صـدای گـریـمـونـو بـا ریـتـم دوش اب حـمـوم تـنـظـیم میـکـردیـم تـا کـسـی صـداشـو نـشـنـوه…یـه روز خـوشـحـالـشـون کـردیـم…یـه روز نـاراحـتـمـون کـردن….یـه روز حـسـرت داشـتـیـم یـه روز ارزو بـه دلـمـون گـذاشـتـن…..مـیـدونـم مـثـه مـنـم یـه شـبـایـی داشـتـیـد کـه از دسـه خـدا هـم کـاری بـر نـمـیـومـد…شـبـایـی کـه بـغـضـتـون از اسـمـونـم مـیـزد بـالــا…گـذشـت دیـگـه نـگـذشـت؟؟؟؟گـذشـت…یـه روزی دوسـت داشـتـیـم امـا دوسـمـون نـداشـتـن…یـه روزی دوسـمـون داشـتـن امـا دلـی نبـود کـه دوسـشـون داشـتـه بـاشـیـم…یـه روزایـی جـوون شـدیـم امـا تـا شـبـش پـیـر شـدیـم…از دسـه غـصـه هـامـون…یـه روزایـی یـواشـکـی عـاشـق شـدیـم …یـواشـکـی دیـدیـمـش…یـواشـکـی دلـمـون بـراش ضـعـف رفـت…امـون از گـریـه هـای یـواشـکـی بـیـادش اونـم از سـر دلتـنـگــی..یـه شـبـایـی پـر حـرف بـودیـم سـکـوت کـردیـم…یـه روزایـی وابـسـتـه شـدیـم بـدون ایـنـکـه بـخـوایـم…یـه روزایـی هـم جـدا شـدیـم بـازم بـدون ایـنـکـه بـخـوایـم…یـه شـبـایـی اصـن نـگـذشـت امـا مـا ازش گـذشـتـیـم..چـجـوریـش مـهـم نـیس..یـه شـبـایـی هـم بـد گـذشـت…سـخـت گـذشـت …بـا درد گـذشــت…یـه شـبـایـی داد زدیـم امـا جـز دلـمـون هـیـچ کـس صـدامـونـو نـشـنـیـد…یـه شـبـایـی هـمـه چـی بـود الـا اونـی کـه بـایـد مـیـبـود…یـه شـبـایـی هـوا عـجـیـب دونـفـره بـود اما هـمـون شـبـا مـا بـودیـمـو تـنـهـایـیمون..یـه شـبـایـی روی مـاهو سـتـارهـا رو هـم کـم کـردیـم بـا دردامـون…صـبـح شـد مـاهـو سـتـاره رفـتـن امـا مـا هـنـوز بـیـدار بـودیـم…یـه روزایـی دلـمـونـو دادیـم یـه شـبـی شـکـسـتـه شـو پـسـمـون دادن…یـه روزایـی خـاطـره سـاخـتـیـم یـه شـبـایـی رویــا….یـه شـبـایـی بـیـاد خـاطـره هـامـون خـابـمـون بـرد تـا بـه امـیـد رویـاهـامـون بـیـدار شـیـم…یـه شـبـایـی خـاطـرهـا بـود امـا نـه امـیـدی بـود نـه رویـایــی…یـه شـبـایـی بـه یـادش بـالـشـت مـونـو بـغـل کـردیـم بـاهـاش حـرف زدیـم…بـاهـاش رویـا سـاخـتـیـم..مـثـه دیـوونـه هـا..یـه شـبـایـی هـم هـمـون بـالـشـت بـود کـه اشـکـامـونـو دیـد و پـاک کـرد و دم نـزد…یـه روزایـی خـنـدیـدیـم امـا بـغـضـمـون گـرفـت …یـه شـبـایـی بـغـض کـردیـم امـا خـنـدیـدیـم…یـه شـبایـی رو بـا یـه اهـنـگـهـای خـاص سـر کـردیـم…هـی گـذاشـتـیـمـشـون رو تــکرار تـا صـبح فـقـط اونـو گـوش مـیـکـردیـم…یـه روزایـی دلـمـونـو خـوش کـردیـم بـه مـعـجـزه…شـایـد کـسـی دوبـاره بـیـادو هـمـه چـی بـشـه مـثـه روز اول امـا نـشـد کـه نـشـد…یـه روزایـی حسـودیـمـون شـد بـه یـه کـسـایـی…بـغـض کـردیـم…یـه شـبـایـی نـداشـتـه هـامـون بـیـشـتـر از داشـتـه هـامـون بــود…یـه روزایـی یـه چـیـزایـی دیـدیـم کـه از توو داغـونـمـون کـرد..یـه شـبـایـی نـفـسـمـون بـرید از ایـن هـمـه بـغـض…یـه شـبـایـی نـفـس کـم اوردیـم…امــا دووم اوردیــم…یـه روزایـی فـقـط زنـده بـودیـم …زنـدگـی نـکـردیـم…یـه شبـایـی زنـده هـم نـبـودیـم فـقـط بـودیـم…هـمیـن..یـه روزایـی بـا یـه کـسـی کـل دنـیـا رو حـریـف بـودیـم یـه روزایـی هـم بـا کـل دنـیـا یـه نـفـر رو هـم حـریـف نـبـودیـم..خـیـلـی هـا خـواسـتـن مـا رو بـسـازن امـا خـرابـمـون کـردن…خـیـلـی هـا خـواسـتـن هـمـدردی کـنـن امـا شـدن خـوده درد واسـه مـا…یـه روزی …یـه شـبـی.. دلـمـونـو بـد شـکـسـتن…از هـمـه ی ایـن روزا و شـبـا هـم بـگـذرم امـا..
از دلـــــــــــــم نـمـیـگـذرم …
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

سیگاریم …مال پدرت را نخورده ام که اینگونه نشانم میکنی…
زیر آسمان خدایم گاهی نخی دود میکنم تا بغضم را خالی خالی گورت ندهم..
پس انگشت اشارتو سمت کسی بگیر که که هوای جامعه رو به لجن کشیده ..نه هوای دلش را…
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

لمس کن کلماتی ر اکه برایت می نویسم …
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست … تا بدانی نبودنت آزارم می دهد
… لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان … که از قلبم بر
قلم و کاغذ می چکد …
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است … لمس کن لحظه هایم را …
تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم، لمس کن این با تو نبودنها را.
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه

سلام دوستان من نفس هستم ۱۹ساله از دامغان
شاید بعضی از دوستان منو یادشون باشه یه مدتی نبودم.
حالا یه سوال دارم ازتون میشه کمکم کنید؟؟؟؟
میشه بگید ک چجوری یه پست رو کپی میکنن؟.؟؟؟؟؟
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه
چه بسیارند زوج هایی که «عاشق»یکدیگرند ولی در دلشان عشقی برای دیگر انسان ها نیست.عشق آنها در حقیقت یک خود پسندی دونفره است…آنان دو شخص جدا هستند که صرفاً خودشان را در یکدیگر می بینندو مشکل جدایی را به وسیله ی بسط «یک فرد»به «دو فرد» حل می کنند.احساس یگانگی آنان پنداری بیش نیست.
**********
من که کاری به کار کسی نداشتم !انتهای خیابان پاییـز نشسته بودم شعرم را مینوشتم از راه که رسیدی ..اصلا مشخص بود با قصد و ‌غرض آمده‌ای !حالا خوب شد؟ عاشقت شدم …راحت شدی …؟
عکس عاشقانه ، متن عاشقانه ، اس ام اس عاشقانه
گاهی همه ی زندگیت در یک "تو "خلاصه می شود…"تو" در خلوتم قدم می زنی و صدای پای "تو" می شود ملودی آرام ذهن من…هر ردی که از من بگیری به "تو" می رسد…"تو"می شوی دنیای من…"تو" می شوی نیاز من…"تو"می شوی همه ی من…
**********
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست
فتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست

برای اطلاع از آخرین و جدیدترین عکس عاشقانه و متن عاشقانه کلیک کنید

امتیاز 3.67 ( 3 رای )اس ام اس عاشقانه,عکس عاشقانه,متن عاشقانه

جملات زیبا

متن زیبا و آموزنده | جدیدترین جملات زیبا و انرژی مثبت + عکس

متن زیبا , جملات زیبا , عکس زیبا , متن های زیبا , جملات انرژی مثبت

تو این پست سعی خواهیم کرد بهترین متن های زیبا ، جملات زیبا و انرژی مثبت رو گردآوری و درج کنیم امیدوارم استفاده ببرید.

✦✦✦✦

هر ردپای آهویی را که دیدی دنبال نکن
این روزها زیادند گرگ هایی که با کفش آهو راه میروند ..!

✦✦✦✦

====

✦✦✦✦

تو را پاک آفرید ایزد ز خود شرمت نمی آید
که روزی پاک بودستی ، کنون آلوده دامانی ؟

✦✦✦✦

====

✦✦✦✦
رسیدن فردا برای هیچکس حتمی نیست،
پس به کسانی که دوستشان دارید ابراز عشق کنید، شاید فردا هرگز نیاید.

✦✦✦✦

====

✦✦✦✦

بابا داشت روزنامه میخوند

بچه گفت: بابا بیا بازی!

بابا که حوصله بازی نداشت

ی تیکه از روزنامه رو ک نقشه دنیا بود

رو تیکه تیکه کرد و گفت :

فرض کن این پازله…! درستش کن!

چند دقیقه بعد بچه درستش کرد

بابا، باتعجب پرسید:

توکه نقشه دنیا رو بلد نیستی چطور درستش کردی؟!

بچه گفت: ادمای پشت روزنامه رو درست کردم …

دنیا خودش درست شد

آدمای دنیا که درست بشن…

دنیا هم درست میشه …

✦✦✦✦

متن زیبا

✦✦✦✦

زندگی باغی ست
که باعشق باقی ست
مشغول دل باش نه دل مشغول
بیشتر غصه های ما ازقصه های خیالی ماست
اگر فرهاد باشی همه چیز شیرین ست

✦✦✦✦

====

✦✦✦✦

یکی ازبهترین هدایایی که میتوانید به کسی بدهید،

این است که بخاطر اینکه بخشی اززندگی شماست،

از او تشکر کنید !

✦✦✦✦

====

✦✦✦✦

همیشه مهربان خواهم ماند .

حتی اگر کسی قدر مهربانیم را نداند.

من خدایی دارم که به جای همه برایم جبران میکند….

✦✦✦✦

====

✦✦✦✦

دنیاپر اﺳﺖ ، اﺯ اﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎی ﺧﻮﺏ . . .

اﮔﺮ ﻧﺘﻮاﻧﺴﺘﻲ اﻧﺴﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﭘﻴﺪا کنی !!!

ﺧﻮﺩﺕ ﻳکی اﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺎش

✦✦✦✦

====

✦✦✦✦

زندگی تفسیر سه کلمه است:
خندیدن، بخشیدن، فراموش کردن،
پس تا می توانی،
بخند، ببخش، فراموش کن.

✦✦✦✦

جملات زیبا

✦✦✦✦

داشتن هزاران دوست در زندگی خوبه…
اما … !
پیدا کردن دوستی که در هزاران مشکل بتواند کنار تو باشد ” معجزه ” است ….

✦✦✦✦

====

✦✦✦✦

مثل ساحل آرام باش…

خواهی دید که دیگران

مثل دریا بی قرارت می شوند…

متن زیبا , جملات زیبا , عکس زیبا , متن های زیبا , جملات انرژی مثبت

اگر داشته های زندگی خود را شمارش کنید
مجالی برای شمارش نداشته های زندگی خود نخواهید یافت…

✦✦✦✦

جملات انرژی مثبت

✦✦✦✦

گاهی اوقات آدم دلش یک آشپزخانه آرام
یک استکان چای و مــــادرش را می خواهد …!

✦✦✦✦

====

✦✦✦✦

من مشکلات زیادی دارم اما،

لب های من از آن خبر ندارد.

آن ها همیشه می خندند…

متن زیبا , جملات زیبا , عکس زیبا , متن های زیبا , متن زیبا و عاشقانه

متن زیبا و آموزنده , جملات زیبا و انرژی مثبت + عکس

✦✦✦✦

دروغ بگو تا باورت کنند
آب زیر کاه باش تا بهت اعتماد کنند
بی غیرت باش تا آزادی حس کنند
خیانت هایشان را نادیده بگیر تا آرام باشند
کذب بگو تا عاشقت شوند
هرچه نداری بگو دارم
هرچه داری بگو بهترینش را دارم
اگه ساده ای ، اگه راستگویی ، اگه باوفایی ، اگه با غیرتی
اگه یکرنگی بدان که همیشه تنهایی رفیق …

✦✦✦✦

متن زیبا , جملات زیبا , عکس زیبا , متن های زیبا , متن انرژی مثبت

متن های زیبا و آموزنده , جدیدترین جملات زیبا و انرژی مثبت + عکس

✦✦✦✦

بر درخت زنده بی برگی چه غم ؟
وای بر احوال برگ بی درخت !

✦✦✦✦

====

✦✦✦✦

هرچه فکر شما بزرگتر باشد،

به همان اندازه بیشتر به افکار دیگران احترام میگذارید…..

✦✦✦✦

====

✦✦✦✦

بسیاری از مردم شادی های

کوچک را به امید خوشبختی

بزرگ از دست می دهند…

✦✦✦✦

====

✦✦✦✦

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری،
می خواهم بدانم،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای
خوشبختی خودت دعا کنی؟

✦✦✦✦

متن زیبا , جملات زیبا , عکس زیبا , متن های زیبا , متن زیبا و عاشقانه

متن زیبا و آموزنده , جدیدترین جملات زیبا و انرژی مثبت + عکس

✦✦✦✦

بچه های فقیر…فقط در زنگ انشا
تعطیلات را به کنار دریا می روند ..!

✦✦✦✦

====

✦✦✦✦

دیگران را ببخشید
بی عقلی ، تهمت ها،خیانت و بی ادبی

نشانه عدم بلوغ روحی انسان هاست.
انسان های نارس این موارد را زیاد دارند ؛

شما انسانی رسیده باشید!
با سبکبالی و بدون اینکه قضاوت یا سرزنش کنید ،

و بدون اینکه از این حرفها ناراحت شوید…
از کنار این ها رد شوید …

اگر هوای دلتان ابری شد و چشم هایتان باریدند،
بگذارید این اشک ها باران رحمت و بخشش باشند

برای انها که نمی دانند و زمین دلشان خشک شده است
اینجاست که دل بخشنده شما
چشمه جوشانی می شود که به منبع عظیم لطف خدا متصل شده است.

✦✦✦✦

متن زیبا , جملات زیبا , عکس زیبا , تکست زیبا , متن زیبا و عاشقانه

متن زیبا و آموزنده , جدیدترین جملات زیبا و تاثیر گذار + عکس

✦✦✦✦

آغوش پدرم می گفت که
گرمای خورشید افسانه است ..!

✦✦✦✦

====

✦✦✦✦

ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ اینگونه ﺷﮑﺎﺭ می کنند:

ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ می ریزند

ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ می کنند.

ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ می بیند، یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ ﻣﯿﺰﻧﺪ.

ﯾﺦ روی تیغه کم کم ﺁﺏ می شود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ ی تیز،

ﺯﺑﺎﻥ سرد و بی حس شده ی ﮔﺮﮒ ﺭﺍ می بُرد.

ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ می بیند ﻭ به ﺗﺼﻮﺭ و خیال این

که ﺷﮑﺎﺭ و طعمه ﺧﻮﺑﯽ پیدا کرده ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ می زند؛

اما نمی داند یا نمی خواهد بداند که با آن حرص وصف

ناشدنی و شهوت سیری ناپذیر، دارد ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩش ﺭﺍ می خورد!

ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ آن ﮔﺮﮒ زبان بسته ﺧﻮﻥ می رود تا به دست خودش کشته می شود

.. نه گلوله ای شلیک می شود، و نه حتی نیزه ای پرتاب!

اما گرگ با همه غرورش سرنگون میشود’!

شکست ها و نگرانی هایت را رها کن،

خاطراتت را،

نمیگویم دور بریز،اما قاب نکن به دیوار دلت…

در جاده ی زندگی، نگاهت که به عقب باشد،

زمین میخوری…

زخم بر میداری…

و درد میکشی…

نه از بی مهری کسی دلگیر شو … نه به محبت کسی بیش از حد دلگرم…

به خاطر آنچه که از تو گرفته شده، دلسرد مباش، تو چه میدانی؟

شاید … روزی … ساعتی … آرزوی نداشتنش را میکردی…

تنها اعتماد کن و خود را به او بسپار …

هیچ کس آنقدر قوی نیست که ساعت ها بر عکس نفس بکشد …

در آینده لبخند بزن

این همان جایی است که باید باشی!

هیج کس تو نخواهد شد

آرامش سهم توست …
.
.

متن زیبا , جملات زیبا , عکس زیبا , متن های زیبا , متن انرژی مثبت

متن زیبا و آموزنده , جدیدترین جملات زیبا و تاثیر گذار + عکس

✦✦✦✦

عاقبت همه‌ی ما زیر این خاک آرام خواهیم گرفت
ما که روی آن دمی به همدیگر مجال آرامش ندادیم ..!

✦✦✦✦

====

✦✦✦✦

همه شبیه هم هستند
هیچکس شبیه حرف هایش نیست ..!

✦✦✦✦

متن زیبا , جملات زیبا , عکس زیبا , تکست زیبا , متن زیبا و عاشقانه

متن زیبا و آموزنده , جدیدترین جملات زیبا و انرژی مثبت + عکس

✦✦✦✦

بر آنم که هم قافیه بودن
“مرد” با “درد” اتفاقی نیست..!

✦✦✦✦

متن زیبا , جملات زیبا , عکس زیبا , متن های زیبا , متن زیبا و عاشقانه

متن زیبا و آموزنده , جدیدترین جملات زیبا و انرژی مثبت

✦✦✦✦

چون دلی که بشکند صدایش را نمیفهمی
ولی نفرینش به زمین می اندازدت..!

✦✦✦✦

متن زیبا , جملات زیبا , عکس زیبا , تکست زیبا , متن زیبا و عاشقانه

متن زیبا و آموزنده , جملات انرژی مثبت

✦✦✦✦

در زندگی محتاج یک چیزم :
خنده های مادرم …!

✦✦✦✦

متن زیبا و آموزنده , جدیدترین جملات زیبا و تاثیر گذار + عکس

متن زیبا , جملات زیبا , عکس زیبا , متن های زیبا , متن انرژی مثبت

✦✦✦✦

اسمش آدم است اما تو باور نکن
گاهی کاری می کند که از پس هیچ گرگی بر نمی آید ..!

✦✦✦✦

متن زیبا و آموزنده , جملات زیبا و انرژی مثبت

متن زیبا , جملات زیبا , عکس زیبا , متن های زیبا , متن زیبا و عاشقانه

✦✦✦✦

آنان که کهن شدند و آنان که نوند / هریک به مراد خویش لختی بدوند
این کهنه جهان به کس نماند جاوید / رفتند و رویم و دیگر آیند و روند

✦✦✦✦

====

✦✦✦✦

آدم ها از آن چیزی که از نزدیک می بینید دورترند ..!

✦✦✦✦

متن زیبا , جملات زیبا , عکس زیبا , متن های زیبا , متن زیبا و عاشقانه

✦✦✦✦

ﻣﻮﻧﺪﻧﯽ ﺭﺍﻫﺸﻮ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﮑﻨﻪ
ﺭﻓﺘﻨﯽ ، ﺑﻬﺎﻧﺸﻮ …!

✦✦✦✦

متن زیبا , جملات زیبا , عکس زیبا , متن های زیبا , متن انرژی مثبت

متن های زیبا

متن زیبا , جملات زیبا , عکس زیبا , متن های زیبا , جملات انرژی مثبت

متن زیبا

متن زیبا , جملات زیبا , عکس زیبا , متن های زیبا , جملات انرژی مثبت

متن انرژی مثبت

متن زیبا , جملات زیبا , عکس زیبا , متن های زیبا , جملات انرژی مثبت

عکس زیبا

متن زیبا , جملات زیبا , عکس زیبا , متن های زیبا , جملات انرژی مثبت

جملات زیبا

متن زیبا , جملات زیبا , عکس زیبا , تکست زیبا , متن زیبا و عاشقانه

متن زیبا

ادامه ترس

جمعه نهم اسفند ۱۳۹۲ به آغوشِ اعصابم بیا!


عشق به حقیقت بلاست و انس و راحت در او غریب است. زیرا که فراق به تحقیق در عشق دویی است و وصال به تحقیق یکی است. باقی سر به سر همه پندار وصال است نه حقیقت وصال!

سوانح العشاق/ شیخ احمد غزالی طوسی



(1)
در این سلولِ انفرادی را بشکن!
می‌خواهم از خودم فرار کنم
تو زندان‌بانِ خوبی نبودی
برای اسیری که
تمامِ نقشه‌هایِ فرارش
به آغوشِ تو ختم می‌شد!


(2)
مداد رنگی‌هایِ کودکیت را بردار
و با هر رنگی که می‌خواهی
بهانه‌هایِ خوش رنگی بتراش!
عاشق‌تر از آنم
که بهانه‌ای به سیاهی ابرهایِ تیره‌ای
که آسمان دلم را پوشانده است؛
بتراشم!


(3)
گنج‌ها همیشه
در دلِ ویرانه‌ها جا خوش می‌کنند!
بی‌خود نیست
که
تو در دلِ من نشسته‌ای!


نسترن وثوقی




پی‌نوشت 1: از عشقِ من به هر سو در شهر گفتگویی ست/ من عاشقِ تو هستم، این گفت‌و گو ندارد!/ شهریار
پی‌نوشت 2 :هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواست!/ سعدی
پی‌نوشت 3: من آن پرنده‌ی کوهی عجیب و غریب هستم که در شهرها، اول دور من جمع شده و کم کم وقتی نمی‌توانند مرا و اسرار مرا بشناسند، از من دور می‌شوند!/ از نامه‌های نیما یوشیج به نظام وفا 1302 خورشیدی
پی‌نوشت 4: گاه میا، گاه مرو، خیز به یک‌بار بیا!/ مولوی
پی‌نوشت 5:عشقِ مرد قسمتی از زندگی او و عشقِ زن همه‌ی زندگی اوست!/ لرد بایرون
پی‌نوشت 6: جفا که با من دل‌خسته می‌کنی، سهلست/ غرض وفاست که با مردم دگر نکنی!/ هلائی جغتایی
پی‌نوشت 7: صورت نبست در دلِ من کینه‌ی کسی/ آیینه هر چه دید، فراموش می‌کند!/ محمد قلی سلیم
پی‌نوشت 8: اگرچه دست و دلی سخت ناتوان دارم/ تو را نمی‌دهم از دست تا توان دارم/ کاکایی
پی‌نوشت 9: چه کند کشته‌ی عشقت که نگوید غمِ دل/ تو مپندار که خون ریزی و پنهان ماند!/ سعدی
پی‌نوشت 10: هزار بار قسم خورده‌ام که نام تو را/ به لب نیاورم اما قسم به نامِ تو بود!/ فصیحی هروی
پی‌نوشت 11: گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت/ کس بی‌تو خوش نباشد رو قصه‌ی دگر کن!/ مولوی
پی‌نوشت 12: زِ خرده‌گیری روز حساب آزادم/ ورق سیاه چنان کرده‌ام که نتوان خواند!/ طالب آملی
پی‌نوشت 14: آن‌چنان می‌فشرد فاصله راه نفسم/ که اگر زود اگر زود بیایی، دیر است!/ سوگل مشایخی
پی‌نوشت 15: کلید را در جمجمه‌ام بچرخان و / داخل شو/ به آغوش اعصابم بیا/ در تاریکی سرم بنشین/ اتاق را بگرد/ و هر چه را که سال‌هاست پنهان کرده‌ام/ از دهانم بیرون بریز/ پرده‌ها را کنار بزن/ چشم‌ها را بشکن/ و متن را از نقطه‌ای که در آن اسیر شده/ آزاد کن!/ گروس عبدالملکیان/ عنوان پست برگرفته از همین شعر گروس عبدالملکیان
پی‌نوشت 16: برای درخت‌های کنار جاده فرقی ندارد/ کسی که در سفر است/ می‌رود یا می‌آید/ برای من اما فرق زیادی دارند/ درختان مسیری که از تو دورم می‌کنند/ و درختان مسیری که با تو نزدیکم!/ لیلا کردبچه
پی‌نوشت 17: برای فرد سالم، دوست داشتن خوبی‌های دیگری دلیل عشق نیست، بلکه دوست داشتن‌های بدی‌های دیگری بزرگ‌ترین دلیل عشق است!/ میرا/ کریستو فرانک
پی‌نوشت 18: آخر چه کند یا دل من علم پزشکی/ وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم!/ بهروز یاسمی
پی‌نوشت 19: ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی.../ حافظ
پی‌نوشت 20: و گر ز خشم روی صد هزار سال ز من/ به عاقبت به من آیی که منتهات منم!/ مولوی
پی‌نوشت 21: مرا که با توام از هر چه هست، باکی نیست!/ سعدی
پی‌نوشت 22:خدا هر لحظه تغییر شکل می‌دهد، فرخنده حال و سعادت‌مند کسی است که بتواند او را در هر شکل و در هر لباس بشناسد!/ زوربای یونانی/نیکوس کازانتزاکیس
پی‌نوشت 23: در دام غمت چو مرغ وحشی/ می پیچم و سخت می‌شود دام!/ سعدی
پی‌نوشت 24: غم پروریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست! / فاضل نظری
پی‌نوشت 25: با سنگ‌دلان منشین، خود گوهر این کانی!/ مولوی
پی‌نوشت 26: شیرینی زندگانی بیش از یک‌بار به کام آدم نمی‌نشیند اما تلخی‌هایش هر بار تازه‌ترند، هر بار تازه‌تر !/ کلیدر/ محمود دولت‌آبادی

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 23:50 | لینک ثابت
جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ تا غمت خار گلو هست گلوبند چرا؟/ کشته هایت چه نیازی به تجمل دارند؟


یارب از ابرٍ هدایت برسان بارانی
پیش تر زان که چو گردی ز میان برخیزم...

حافظ



«آدمی با رنجِ درون زاده می‌شود!» قبول ندارم! آدمی رنج را می‌آفریند و هی در خودش پرورش می‌دهد این سطرها از سر شکم سیری نیست! این سطر ها از سرِ خوشی نیست! از سرِ ناخوشی هم نیست! این‌جا مخاطبِ خاص ندارد! که هی بیایم و بروم و برایش پشتِ چشم نازک کنم و قر و قمیش بیایم! تنها دغدغه‌‌‌ای که شاید لابه لای سطرهای این‌جا پنهان شده باشد، ادبیات است. ادبیاتی که از ابتدا محصول تنش‌هایِ روح انسان بوده است. برایِ مثلن شاعری که ادبیات یگانه راه تاب آوردنِ نافرجامی‌های هستی بوده، حرف زدن از شادی خیلی آسان نیست! برای آن‌که برای شاد کردن کسانش، به شادی رو می‌آورد! باید چشم‌هایش را ببند بر رویِ هر چه دروغ و فریب و حسد و خیانت و نامردمی و تصور کند که همه چیز خوب است! حتا به قیمتِ این‌که به حماقت و بی‌شعوری متهم شود! هر چند هیچ‌کدام از این‌ها مهم نیست! که مَثَلِ « تو نیکی می‌کن و در دجله انداز...» مرهم خوبی است برای زخم‌هایی که خیلی وقت است تویِ آبِ نمک خوابانده باشی! تا دیگر هیچ‌کس زحمت نمکدان بر دست گرفتن را نکشد تا نمک‌‌پاش زخم‌هایی باشد که دیگر بی‌حس شده‌اند! هر چند که گاهی آدم‌ها اصلن ماموریت‌شان از بودن فقط این است آتش بیار معرکه‌هایی باشند که خودشان بر پا کرده‌اند! تازه معرکه هم که تمام می‌شود آن‌قدر این ماجرا برای‌ِشان جذاب است که به امید معرکه‌ی دورادور حواس‌شان هست و در صورت نیازمی‌آیند حتا بی‌کلاه می‌آیند که کلاه‌شان هم پسِ معرکه نباشد! این‌قدر بی‌کار هستند این بزرگواران! بگذریم از این حرف‌هایی که ماجرایِ مشترکِ من و شمایی هستند که به‌قول خودتان به امید حس‌هایِ مشترک به این‌جا می‌‌آیید! من هم گاهی از پیش‌پا افتاده‌ترین حوادثی می‌گویم که خوش‌بختانه دیگر در حد ِ «حرف» هستند! پیش‌آمدهایی که از منِ دیروز کسی را ساخته‌اند که دیگر حاضر نیست تجربه‌های تلخ دیروزش را که فقط نتیجه‌ی ندانم کاری و قصور خودش در اعتماد بیش از حد به دیگران بوده، تکرار کند! دیروز کتابی مي‌خواندم به جمله‌ای برخوردم که کلی تکانم داد: « هر انسانی نه دوست توست و نه دشمنِ تو! بلکه معلم توست!» و من از آموزگارانی که هر کدام به نوعی به من آموختند! ممنونم... خوش‌حالم که بگویم وجودم چنان از عشق و مهرورزی آکنده است که تهمت ها و دروغ‌ها و کارشکنی‌ها نه‌تنها آزرده‌ام نمی‌سازد بلکه حسی در حد ترحم در من بر می‌انگیزد. و این‌که با هر حرکتی به خودم تلنگر بزنم: حقِ قضاوت نداری! شاید اگر در شرایط او بودی چه بسا عکس‌العمل شدیدتری نشان می‌دادی!
امتحاناتم تمام شده‌اند حال گرسنه‌ای را دارم که تازه از یک قحطی طولانی نجات پیدا کرده است و بر سر میزی از غذاهای رنگارنگ نشسته باشد و اصلا نداند که از کجا باید شروع کند! چند صفحه از پیر مرد و دریا می‌خوانم، بعد می‌روم سراغ مارسل پروست! کافه کِقِم را ورق می‌زنم که بعد از یک سال و اندی وقفه، قرار است به جمع دوستان خوب کلاس فرانسه‌ام بپیوندم! بعد می‌روم سراغ میلان کوندرا! از آن‌جا گریز می‌زنم به تحقیقی که باید هر چه زودتر سر و ته‌اش را هم بیاورم. گاهی هم می‌نشینم وسط شلوغی اتاقم که یک هفته است قرار است، مرتب شود! و باز غرق در صدای راوی کتاب‌های صوتی می‌شوم!
دوست ندارم، زمستان تمام شود! زمستان را با این سرمایِ گزنده‌اش دوست دارم. هر بار که قدم بر کوهستان می‌گذارم ناخودآگاه شعر شاملو را زمزمه می‌کنم: برفِ نو، برفِ نو سلام/ بنشین خوش نشسته‌ای بر بام/ شادی آوردی ای امید سپید/ همه آلودگی‌ست این ایام.../خام سوزیم، الغرض بدرود/ تو فرود آی، برف تازه سلام...
دلم سرشار است، سرشار از شادی‌ها و رنج‌هایِ عمیق! وجود این دو را همواره در کنار هم حس کرده‌ام و این‌که این‌دو جز در کنار هم و رویارویِ هم معنا نمی‌یابند! آدمی تنها زمانی مفهوم شادمانیِ عمیق را در می‌یابد، که به رنجی عمیق گرفتار آمده باشد و گرنه شادی چیزی بیشتر از یک حسِ پیش پا افتاده‌ی مبتذل ِبی‌مصرفِ به نظر نمی‌آید!
این‌جا را هنوز دوست دارم، می‌دانم هر کسی حوصله‌ی خواندن این‌جا را ندارد. اگر کسی می‌خواند یا دغدغه‌ی ادبیات دارد و یا با حس‌های مشترکی دست و پنجه نرم می‌کند. این‌جا وعده‌ی دیدار من با کسانی است که دچار توهم محبوبیت و مهم بودن نیستند و خیلی خودشان را جدی نمی‌گیرند!
دل‌تان که گرفت، دستِ دل‌تان را بگیرید و بیاورید این‌جا و به او اطمینان خاطر بدهید که این‌جا کسی هست که نه تنها دل‌گیر بلکه دلش هم گیر است! درگیر احساسات عمیق بشری، که او را مجاب به زیستن و دوست داشتن می‌کند!

با تشکر از مجله هنری ژوان








(1)
و من شاید
زنی باشم
که هر شب
با احتمال مادر شدن
آبستن آرزوهای تازه‌ای می‌شود
و هر روز
با درد مهلکی
به‌نام شعر
سقط جنین می‌کند!

(2)

زنان عاشق
شال‌گردن می‌بافند
زنان عاشق‌تر
دست‌کش

دل‌گرم که شدی
حتمن
زنی برایت شعر می‌بافد!

نسترن وثوقی



پی‌نوشت 1: آقایِ فرمانده، قلبِ تو از سنگ است/ جنگ آخرش خوش نیست، جنگ آخرش جنگ است!/ محمد شریف
پی‌نوشت 2: محبت یگانه راه آزادی در این جهان است، زیرا نفس انسان را به مقامات بالا می برد، جایی که قوانین بشر و آداب و رسوم شان و سنت ها و شریعت های طبیعت به آن دسترسی ندارند/ بال‌های شکسته/ جبران خلیل جبران
پی‌نوشت 3: این‌گونه که مرا صدا می‌زنی/ درخت پیرِ حیاط را هم صدا کن/ شکوفه می‌دهد/ می‌دانم!/ حسن آذری
پی‌نوشت 4: چشم‌ها، پنجره‌هایِ تو تامل دارند/ فصل پاییز هم آن منظره‌ها گل دارند/ ابر و باد و مه و خورشید و فلک مطمئنم/ همه در گردشِ چشمِ تو تعادل دارند/ تا غمت، خارگلو هست، گلوبند چرا؟/ کشته‌هایت چه نیازی به تجمل دارند؟/ همه جا مرتع گرگ است، به امید که‌اند؟/ میش‌هایم که ته چشمِ تو آغل دارند؟/ برگ با ریزش بی‌وقفه به من می‌گوید/ در زمین خوردن عشاق، تزلزل دارند/ هر که در عشق سر از قله بر آرد، هنر است/ هم تا دامنه‌ی کوه تحمل دارند!/ مژگان عباس‌لو
پی‌نوشت 5: با تو دلِ من پر از کبوتر شده است/ حالِ من و شعرهام بهتر شده است/ حالا تو منی و من تو هستم با تو/ تنهایی من چند برابر شده است!/ جلیل صفربیگی
پی‌نوشت 6: کوه باش و بریز تویِ خودت/ عشق باید به کوه تکیه کند/ مرد باش و به درد عادت کن/ چه کسی دیده، مرد گریه کند؟/ قصه‌ی عشق از زمین که گذشت/ از هوایی شدن، هراسی نیست/ پیش‌بینی نکن چه خواهد شد/ عشق مثلِ هواشناسی نیست/ قصه‌ی عشق و زندگی این است/ پرسه در کوچه‌هایِ تکراری/ شعرهایی برایِ ننوشتن/ خواب‌گاهی برای بیداری!/ یاسر قنبرلو
پی‌نوشت 7: می‌خواهمت، می‌خواهمت دیوانه جان ای کاش/ نا دوستانم از سرِ تو دست بردارند.../ امید صباغ‌زاده
پی‌نوشت 8: باید که زِ داغم خبری داشته باشد/ هر مرد که با خود جگری داشته باشد/ حالم چو دلیری ست که از بختِ بدِ خویش/ در لشگر دشمنِ پسری داشته باشد/ حالم چو درختی‌ست که یک شاخه‌ی نااهل/ بازیچه‌ی دستِ تبری داشته باشد/ سخت است پیمبر شده باشی و ببینی/ فرزند تو دین دگری داشته باشد/ آویخته از گردنِ من شاه کلیدی/ این کاخِ کهن بی‌که دری داشته باشد/ سر درگمی‌ام داد گره در گره اندوه/ خوش‌بخت کلافی که سری داشته باشد!/ حسین جنتی
پی‌نوشت 9: تو تشنه‌کام به صحرا دمیده دل خوش دار/ که ابرهایِ سیه مژده‌هایِ بارانند.../ منوچهر نیستانی
پی‌نوشت 10: نشاطِ دهر به زهرِ ملامت آغشته است/ شراب خوردنِ ما شیشه خوردن است این‌جا!/ صائب تبریزی
پی‌نوشت 11: چند گویی که بد اندیش و حسود/ عیب‌جویانِ من مسکینند/ گه به خون ریختنم برخیزند/ گه به بد خواستنم، بنشینند/ نیک باشی و بدت گوید خلق/ به که بد باشی و نیکت بینند.../ گلستان سعدی
پی‌نوشت 12: می‌رود از فراقِ تو خونِ دل از دو دیده‌ام.../ طاهره قره‌العین
پی‌نوشت 13: به پیشنهاد شما از این به بعد دریچه‌‌ی «حرف‌های شما را» نمی‌بندم... همین نظرات خصوصی هم پلی است بین من و شما که لطف بی‌اندازه‌تان شرمنده‌ام می‌کند!




نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت • /**/ حرف هاي شما
جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت/ بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست...


اعتقاد و عشق
دلیر کند
و همه ترس ها بِبَرد!
آری!
زهی کافرانِ مسلمان!

از مقالات شمس تبریزی



تویِ دلِ امتحانات، حتا نوشتن -وقتی حتا عاشقِ نوشتن باشی – سخت است! دلم می خواهد هر کاری بکنم ولی درس نخوانم. حتا مطالبی که دوست ِ شان دارم! سه جمعه ی متوالی است که تویِ خانه مانده ام و کوه نرفته ام! احساس می کنم چند قرن متوالی است که تویِ این چهار دیوراری حبس شده ام. نفسم بالا نمی آید! قولِ الکی می دهم و سر وقت این جا را به روز نمی کنم. خودم دلم می گیرد از این همه بد قولی و بی حوصلگی. روزهایِ آسودگی و عافیت هم مشکلاتِ خاص خودش را دارد. همه چیز روبراه است همان طوری که آرزویش را داشتی! ولی باز هم الکی پیله می کنی به خودت! ترس! ترس! ترس! این وحشتِ لعنتی دست از سر آدم بر نمی دارد! گاه و بی گاه نگران می شوی! بی خودی! آن قدر با خودت حرف می زنی تا سر خودت را بخوری! آن قدر سر خودت را می خوری تا سرخوردگی به سراغت بیاید! بعد هی خودت را دل داری می دهی که طوری نیست! همه چیز روبراه است! در اوج ثانیه های خوشی، آن قدر غرقِ دل واپسی هستی که دم صبح اس ام اس می زنی: هر چی لازم داری فقط به من بگو! صبح که چشمت را باز می کنی می بینی بی چاره گیج و بهت زده جواب داده: « کی؟ چی؟ کِی؟» بعد می بینی ای دل غاقل! تویِ خواب پیغام فرستاده ای گویا خواب دیده ای که دارد، می رود جایی! و خجالت زده جواب می فرستی که تویِ خواب اس ام اس داده ای و طبق معمول لبخندهای مهربانش را نثارت می کند. مثلِ همیشه ساکت و صبور ... مثل همیشه می گوید: « ان قدر فکر نکن، بی خیالی طی کن»
روزهایت را دوست داری. تمام پیمانه هایت لبریز است. آدم هایت را می پرستی. آدم هایی که علی رغم تمام سختی ها مانده اند! آنهایی که امتحانِ شان را پس داده اند! روزهایی که اجر صبرند! و بیشتر از همه ی این ها، خدایت را! همانی که با صابرین است! می بینی که هست، واقعن هست. نگرانی موردی ندارد!
هر وقت دیگر که حالِ نوشتن همین چند خط را هم داشته باشم، می آیم این جا و می نویسم! برایِ شماهایی که لطفِ بی اندازه تان، شرمنده ام می کند! همین که می آیید و می نویسید که منتظرِ به روز شدنِ این جا هستید، کافی است که احساس کنم گاهی هم اکسیژن را حرام نمی کنم!



دوستت دارمهمیشه این نیستکه در هجوم وحشیِ این دردِ بی امانبه پایت بنشینمگاهی دوستت دارمیعنی این که شبانهدر خانه ات را آرام ببندمبدون این که بیدارت کرده باشمو فردا صبح که چشمت را باز می کنیبا خودت فکر کنیتمامِ این زن را خواب دیده بودی!عزیزمقرار نیستتعبیر تمام خواب هایی که می بینیم،عاشقی باشد!نسترن وثوقی


پی نوشت 1: می نویسم تا ماندگار شود! سیزده دی ماه یک هزار و سیصد و نود و یک، تاریخ تولدی دوباره است.
پی نوشت 2: دل هر که صید کردی، نکشد سر از کمندت/ نه دگر امید دارد که رها شود زِ بندت.../ سعدی
پی نوشت 3: یار را دو دست است، اما چندان که بجویی چپ نیابی، هر دو دستش راست است!/ از مقالات شمس تبریزی
پی نوشت 4: عنوان پست از محمد علی بهمنی


نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 16:55 | لینک ثابت
جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲ مثلِ یک گرگ پیر غمگینی/ گوسفندا چقدر خوشبختن...


ما زن‌ها رسم خوب داریم، زمانه که سخت می‌گیرد، شروع می‌کنیم به کوتاه کردن. ناخن‌ها، موها، حرف‌ها، رابطه‌ها...

منسوب به ویرجینیا وولف

اتفاقن زمانه اصلن سخت نگرفته بود. نمی‌دانم ولی کوتاه‌شان کردم!. موهایم را می‌گویم! به نظرم خیلی بی‌مصرف بودند! نمی‌دانم چرا دوست داشتم از شرشان خلاص شوم. خنده‌دار است البته بیشتر مضحک است تا خنده‌دار! «زن باید موهایش بلند باشد» شاید هم باید باشد، ولی در صورتی که بشود باد وحشی لای‌ِشان بپچید. در صورتی که نسیم نوازش‌شان کند یا خیلی چیزهایِ دیگر! اتفاقن خیلی دوست‌ِشان داشتم. ولی گاهی باید دل کَند از دوست‌داشتگی‌ها! باید بی‌خیالِ‌شان شد! خیلی‌ها گفتند: چطور دلت اومد؟ و من ناگاه فکر کردم، گاهی خیلی بی‌رحم می‌شوم! کوتاه‌شان کردم با خون‌سردیِ تمام! حتا دلم هم به درد نیامد. دلی که با کوچک‌ترینِ چیزها به درد می‌آید، بی‌تفاوت فقط سکوت کرد. گفتی: « طوری نیست، بلند می‌شود!» نمی‌دانم خیال کردم یا واقعن چیزی شبیه اندوه ِ تویِ صدایت بود؟ مطمئنی که این‌ها دلیلِ نوشتن این سطرها نیست. دلیلش همان زخم‌هایی است که صادق هدایت می‌گوید، زخم‌هایی که زخم نیستند، غده‌ی سرطانی هستند لامذهب‌ها! تا ترا نکشتند، دست بر نمی‌دارند! گاهی غصه‌هایم از نظرت آن‌قدر کوچک و بی‌اهمیت هستند که شاید تویِ دلت بخندی! یا بهت‌زده بگویی: « داری شعر می‌گی؟» همان موقع است که دلم می‌خواهد به جای مثلنِ شاعر بودن! کرگدن باشم! آخر پوستش خیلی کلفت است. این چند خطِ آخر را چند بار نوشتم و باز منصرف شدم. نمی‌گویم که دیدن فرومایگی ‌ها چه مایه غمگینم می‌کند! نمی‌گویم چون می‌دانی... به قول شاملو: « من خویشاوند هر انسانی هستم/ که خنجری در آستین پنهان نمی‌کند/نه ابرو در هم می‌کشد/ نه لبخندش ترفندِ تجاوز به حقِ نان و سایه‌بانِ دیگران است!»
پی‌نوشت 1: به پایت نشسته‌ام/ تمامِ دشت‌ها و کوه‌ها را/ پا به پایَت / راه آمده‌ام!/ آن‌قدر بمان/ تا به پایت بمیرم! / نسترن وثوقی
پی‌نوشت 2: شادم که وعده داد به فردایِ محشرم/ کان روز هیچ وعده به فرا نمی‌رسد!/ ضمیری اصفهانی
پی‌نوشت 3: یک زن/ اگر بخواهد/ حتا می‌تواند/ با صدایش/ تو را در آغوش بگیرد./ ایلهان برک
پی‌نوشت 4: ناز پرود تنعم نبرد راه به دوست/ عاشقی شیوه‌ی رندانِ بلاکش باشد!/ حافظ
پی‌نوشت5 : قفس دانسته بر جایی نهادی/ که هرگز نشنوی فریادِ ما را.../ صائب تبریزی
پی‌نوشت 6: حالِ خود گفتی: بگو بسیار و اندک هر چه هست/ صبرِ اندک را بگویم یا غمِ بسیار را؟/ هلایی جغتایی
پی‌نوشت 7: گاهی/ یک پیراهن چهارخانه ی مردانه هم حتا /می‌تواند/خانه‌ی آدم باشد/ که دل‌تنگی‌هایت را در جیبش بریزی/و دگمه هایش را/ برای همیشه/ ببندی/ رویا شاه‌حسین‌زاده
پی‌نوشت 8: دلم ز مِهرِ تو صدپاره باد و هر پاره/ هزار ذره و هر ذره در هوایِ تو باد!/ هلایی جغتایی
پی‌نوشت 9: گفتی که جان دهی به عوض بوسه‌ای دهم/ این خون‌بهاست، مزدِ وفا را چه می‌کنی؟/ ندیم مازندرانی
پی نوشت ۱۰: بازنشستی تو آخرین سیگار/ با کتابات که اونور تختن/ مثلِ یک گرگِ پیر غمگینی/ گوسفندا چقدر خوشبختن.../ سید مهدی موسوی
پی‌نوشت ۱۱: خمار صد شبه دارم، شراب‌خانه کجاست؟؟؟


نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 23:58 | لینک ثابت
جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی...


همه غم‌هایِ جهان هیچ اثر می ‌نکند
در من از بس که به دیدارِ عزیزت شادم...

سعدی

بین من و سرما، بین من و زمستان قرابتی است که نمی‌توان انکارش کرد! حتا اگر به آن فکر هم نکنم، باز هم انکار آن به لجاجتی بچه‌گانه می‌ماند! با احساسِ این روزها و لحظه‌ها غریبم! چیزی مابین شادی و غم! چیزی بین مستی و هوشیاری! تکلیف روزهایت روشن نیست! ولی به آرامش قانعی! آرامشی که ماحصل، تحمل عذابی است که تنها خودت می‌دانی چگونه از پس‌شان برآمده‌ای! و یاد گرفته‌ای که چگونه قدر آرامش را بدانی این‌روزها لحظه‌ای خیالِ تو از من دور نمی‌شود! پا به پای تمام ثانیه‌ها می‌آید. تو دیگر جزئی از من شده‌ای! و من نمی‌دانم چگونه دلم این‌قدر برای کسی که «خودِ» من است، تنگ می‌‌شود؟ اعتراف می‌کنم از همان کودکی، خود آزار بوده‌ام! حتا در اوج ثانیه‌های خوشی، نتوانستم ترس را از خودم دور کنم! هراسِ از دست رفتنِ دوست‌داشتگی‌هایم! و حالا که دیگر بعد از گذر از ماه‌ها و سال‌ها فهمیده‌ام که هر چیز و هر کسی، یک روز از دست رفتنی است، تن دادن به این واقعیتِ تلخ، آسان‌تر جلوه می‌‌کند! ، حداکثر کاری که می‌توانم درباره‌ی دوست‌داشتگي‌هایم بکنم، این است که زمانی که دارم‌شان با تمام ظرفیتم دوست‌شان بدارم و از آنها مراقبت کنم! می‌دانم که به دیوانگی‌هایم نمی‌خندی! از تو چیزی در من ریشه کرده که تمام ِ هستی را بی‌حضورت انکار می‌کند! در من حسی است که هیچ واژه‌ای نمی‌تواند آن را به تصویر بکشد و من همیشه از این روز می‌ترسیدم! روزی که زبانم بند بیاد و دیگر نتوانم کلمه‌ها را برای از تو گفتن رام کنم! و از آن‌جایی که آدمی از هر چه بترسد، بر سرش می‌آید؛ درست یک ماه است لال شده‌ام و تمام کلماتم تویِ حنجره‌ام دق کرده‌اند! غصه‌دار نیستم ، فقط دلم برای لحظه‌های شعر گفتن تنگ می‌شود! ولی حاضرم دیگر شاعر نباشم ولی تو باشی! باشی و شعر مسلم ِ گلویِ دریده از بغض‌‌هایم باشی! می‌دانم این وضعیت موقتی‌است! گیرم که نباشد! شعر بی‌تو چه دردی از من دوا می‌کند؟ اصلن صدایم که می‌کنی، تمامِ اصوات زیبایِ جهان از حنجره‌ی تو، شعر می‌شوند و مرا به نام می‌خوانند. شاعرانگی بیشتر از این، که حتا نامِ کوچکم یا صدایِ تو ترانه می‌شود؟ دوستت دارم به گمانم بی‌معنی‌ترین جمله برایِ حسِ من است! گمان نمی‌‌کنم هنوز کلمه‌ای یا جمله‌ای برای حسی که من به تو دارم، اختراع شده باشد! می‌دانی این‌ها را که می‌نویسم تلخ‌خند بر لب‌هایم می‌نشیند! این‌روزها گاهی کسانی این‌جا را می‌خوانند که به‌قدر درنگ ثانیه‌ای، درد این کلمه‌ها را نمی‌فهمند! ولی مهم نیست، بگذار آنها هم خوش باشند! سوژه‌ای برایِ وقت‌گذرانی داشته باشند! بگذار حتا دل‌مشغولی عده‌ای باشیم که خودِ حتا شهامتِ یک روز زندگی را نداشته‌اند! به قول خواجه: هر آن کسی که در این حلقه نیست، زنده به عشق/ بر او نمرده به فتوایِ من نماز کنید...


پی‌نوشت 1: من به هیچ وجه چیزی را مسخره نمی‌کنم، این قدرت را دارم که به چیزی که نمی‌توانم، درک کنم، احترام بگذارم!/ هاینریش بل/ عقاید یک دلقک
پی‌نوشت 2: ‌تمامِ وحشتِ من آهوانه از این است/ که گرگِ وحشیِ من سر به راه برگردد!/ حدیث لرز غلامی
پی‌نوشت 3: بهترین نعمت، سکوت است و منِ بی‌هم‌زبان/ با زبان وا کردنم، کفرانِ نعمت می‌کنم!/ ؟
پی‌نوشت 4: زمستان بود/ بوسه آتش زدیم/ گرم شدیم!/ غلام‌رضا بروسان
پی‌نوشت 5: میانِ ما و شما عهد در ازل رفته است/ هزار سال برآید، همان نخستینی!/ سعدی
پی‌نوشت 6: خدا تو را به همان صورتی که می‌خواهم/ قلم به دست گرفت و کشید همراهم/ کسی به نامِ من از ساعتِ جهان گم شد/ همان دقیقه‌ای که پیدا شدی سر راهم.../ مهدی فرجی
پی‌نوشت 7: دیر آمدی/ دستِ کم زمانی برو / که زود نباشد!/ مژگان عباس‌لو
پی‌نوشت 8: نیازِ عاشقان، معشوق را بر ناز می‌دارد/ تو سر تا پا وفا بودی، ترا من بی‌وفا کردم!/ میر اصلی قمی
پی‌نوشت 9: دردهايي در اين دنيا هست به آن عظمت كه ديگر در برابر آنها از اشك كاری ساخته نیست/قطار به موقع رسيد/ هاينريش بل
پی‌نوشت 10: عشـق آتـش است، هرجا که باشد جز او رخت دیگری ننهند هرجا که رسد سوزد و به رنگ خود گرداند./عین القضات‌همدانی
پی‌نوشت 11: همی گویی، غمش در دل نگه دار/ نصیحت گو، نمی‌گویی: دلت کو؟ / یاری خراسانی
پی نوشت ۱۲: جایی باید باشد/ غیر از این کنج تنهایی/ تا آدم گاهی آن‌جا جان بدهد/ مثلن آغوشِ تو/ جان می‌دهد برایِ جان دادن!/ بهمن عطایی
پی‌نوشت ۱۳: عنوان پست از حافظ
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت • /**/ حرف هاي شما
جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ راه گم کرده و با رویِ چو ماه آمده‌ای/ مگر ای شاهد گم‌راه، به راه آمده‌ای؟

از دلِ خون‌گرمِ ما، پیکان کشیدن مشکل است
چون توان کردن، دو یک‌دل را زِ یک‌دیگر جدا؟

صائب

آبان هم تمام شد ولی غربتش نه! هر سال که آبان از راه می رسد، ناخود آگاه این بیت فرشته رجبی را زیر لب زمزمه می کنم: « ای تنگ دستِ تلخ، پاییزِ بی باران/ خورشید های شرم در غربتِ آبان/ فصلِ عقیمِ سرد، پیشانی ات تب دار/ شرمنده‌ی تقویم، آکنده از هذیان...» فرشته ای که امسال قریب چهار سال است که دیگر غربتِ آبان را حس نمی کند... کسی چه می‌داند؟
پناه برده‌ام به خلوتِ پر هیاهویِ تنهایی‌ام! حریصانه می‌خوانم! فکر می‌کنم چه زمانِ بی‌هوده‌ای را برایِ هر چیزی غیر از ادبیات صرف کرده‌ام! چند روز پیش رفیقی، نقل قولی از گوستا فلوبر فرستاد! که « یکی از راه‌هایِ تحمل هستی، غرق شدن در ادبیات است، انگار در جشنی جاودانه شرکت کردن» یا به قولِ ماریو بارگاس یوسا: «ادبیات برای آنان که به آن‌چه دارند خرسندند٬ برای آنان‌که از زندگی بدان گونه که هست راضی هستند٬ چیزی ندارد که بگوید. ادبیات خوراکِ جان‌های ناخرسند و عاصی است٬ زبان رسای ناسازگاران و پناه‌گاه کسانی است که به آن‌چه دارند خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه می‌آورد تا ناشادمان٬ ناکامل نباشد.»
بالاخره شهامت شروع «در جستجویِ زمانِ از دست‌رفته» مارسل پروست را پیدا کردم! ماه‌ها بود که با خودم کلنجار می‌رفتم! برش‌هایی از این کتاب را در جاهایِ مختلف خوانده بودم و می‌دانستم از ان دسته کتاب‌هایی است که تمام افکارم را مشغول می‌کند. با « طرف خانه سوان» شروع کرده‌ام و امیدوارم بتوانم به جلد هفتم یعنی « زمان باز یافته» برسم!
این‌روزها با مثلن رو‌ به راه بودن اوضاع، هیچ چیز برجسته‌ای جز دل‌تنگی ندارد! دل‌تنگی برای « زمان از دست‌ رفته» !


(1)
چقدر قافیه پردازی کنم؟
وقتی عاشقانه‌ترین واژه‌هایِ جهان
برایِ از تو گفتن
ردیف می‌شوند!

(2)
همه چیز در پاییز،
رنگ می‌بازد
جز دل‌تنگی برایِ تو
که پر رنگ‌تر می‌شود!

(3)
زنده‌ام
و این از غیرتِ عشق توست
که حتا مرگ هم
نتوانسته است
با من هم‌آغوش شود!


نسترن وثوقی

پی‌نوشت: بیت عنوان پست از شهریار
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت
جمعه نوزدهم مهر ۱۳۹۲ خبرت هست که بی رویٍ تو، آرامم نیست؟


دامنِ دوست به دست آر و زدشمنِ بگسل
مردِ یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان...

حافظ

(1)
تنهایی
یعنی من،
وقتی روزها، دست در گردنِ خورشید می اندازی
و در روشناییِ جهان سهم داری!
تنهایی
یعنی تو،
وقتی شب ها هم آغوشِ ماه می شوم
و در تاریکیِ جهان دست دارم!


(2)
یکی
خاطراتش را دود می کند
یکی
دل تنگی هایش را
و دیگری
خودش را،
بی آن که -حتا-
سیگاری آتش زده باشد!

نسترن وثوقی


پی نوشت1: عنوان پست از سعدی: خبرت هست که بی رویِ تو آرامم نیست؟/ طاقت و بارِ فراق این همه ایامم نیست/ خالی از ذکرِ تو عضوی؟ چه حکایت باشد؟/ سر مویی به غلط در همه اندامم نیست!/ گو همه شهر به جنگم به در آیند و خلاف/ من که در خلوتِ خاصم، خبر از عامم نیست/ به خدا و به سرپایِ تو کز دوستیت/ خبر از دشمن و اندیشه زِ دشنامم نیست!/ دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی/ به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست!/ سعدی
پی نوشت 2: به شمشیرم زد و با کس نگفتم/ که رازِ دوست با دشمن نهان به.../ حافظ
پی نوشت 3: دنیا وفا ندارد ای نورِ هر دو دیده...


نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:54 | لینک ثابت
جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ عاشقان را چه غم از سرزنشِ دشمن و دوست/ یا غم دوست خورد یا غمِ رسوایی را!
با صد هزار مردم تنهایی
بی‌صد هزار مردم تنهایی...

رودکی

حس نوشتن ندارم! این‌جا پاتوق نامحرمان شده است! مثلِ فیس‌بوک! دیگر احساسِ راحتی ندارم! دلم می‌خواهد این‌جا برگردد به روزهایی که حداکثر هفتاد هشتاد تا بیشتر بازدیده کننده نداشتم! با خودم می‌گویم ولش کن! این‌همه از درد و هم‌درد و دل‌‌درد نوشتی، مگر چه اتفاقی افتاد؟ بعدش هم فکر می کنم مگر قرار بود اتفاقی بیفتد؟ دنیا همان دنیاست! با همان قاعده با همان قد و قواره! با همان آدم‌ها! با همان تعداد آدم‌هایِ دردمند! و به همان نسبت آدم‌هایی که احساسِ می‌کنند درد دارند ولی خودشان دردند!
قلبم خالی شده است! خالیِ خالی! حتا گاهی حس می‌کنم عزیزترین‌هایم را هم از رویِ عادت دوست دارم! تمام اعصابم بی‌حس شده‌اند! تنها خوبی‌اش این است که دیگر درد نمی‌کشم! دیگر نه چیزی خوش‌حالم می‌کند و نه چیزی ناراحتم می‌کند! مثلِ این کر و لال‌ها زل زده‌ام به اطرافم! حتا حس سردرگمی هم ندارم! می‌ایستم جلویِ آینه و زل می‌زنم به موهایِ سفیدم که روند سفید شدن‌شان تندتر شده است! بعد ناخودآگاه یاد فروغ می‌افتم که می‌گفت:« خوش‌حالم که موهایم سفید شده و پیشانیم خط افتاده و میان دو ابرویم دو چین بزرگ نشسته. خوشحالم که دیگر خیال‌باف و رویایی نیستم. بدی‌هایِ من، به خاطر بدی کردن نیست. به خاطر احساسِ شدید خوبی‌هایِ بی‌حاصل است. می‌خواهم به اعماق برسم. در آن‌جایی که دانه‌ها سبز می‌شوند و ریشه‌ها به هم می‌رسند و آفرینش، در میان پوسیدگی خود را ادامه می‌دهد. گویی همیشه وجود داشته، پیش از تولد و بعد از مرگ، گویی بدن من یک شکل موقتی و زودگذر است. می‌خواهم به اصلَش برسم. می‌خواهم قلبم را مثل یک میوه رسیده به همه‌ی شاخه‌های درختان آویزان کنم.» / فروغ فرخ‌زاد، بخشی از یکی از نامه‌های فروغ فرخ‌زاد به ابراهیم گلستان
همه‌چیز ظاهرن روبه‌راه است! رو به کدام راه؟ خدا می‌داند! همه‌‌چیز آن‌قدر غیر قابل پیش‌بینی است که بعید نیست فردا خودم بیایم این‌جا بنویسم که کسی که این‌همه این‌جا آمد و نوشت و گفت و شنید و بغض کرد و داد زد و خندید؛ من نبودم!
برای به روز کردن این‌جا دو دل بودم، ولی دوستانی که پیغام می‌فرستند؛ که ما جمعه‌ها دل‌مان را به خواندن پست جدیدی خوش کرده‌ایم، باعث شدند که بنویسم هر چند مختصر! که این‌روزها فکر می‌کنم همه‌چیز مختصرش خوب است! زیادی هر چیزی آدم را به انحطاط می‌کشد! حتا زیاد بودنِ چیزهای خوب! بیشتر از قبل می‌خوانم و کمتر از قبل می‌نویسم! فکر می‌کنم خیلی چیرها دارند کم کم جایِ خودشان را در زندگی‌ام پیدا می‌کنند! دارم به کارهایم سر و سامان می‌دهند و دستی به سر و روی‌شان می‌کشم! با این‌همه حسِ خالی بودن، تنها امید و امید است که مرا به جلو می‌راند! امید به نجاتِ انسان هر چند دور هر چند دیر... دست تک‌ِ تک‌تان را با دوستی و مهر می‌فشارم و از این‌که با وجود این‌همه اهمال و کوتاهی، باز هم کارهای مرا می‌خوانید و ابراز لطف می‌کنید از تمام‌تان متشکرم! حتا دوستانی که لا به لایِ این واژه‌ها دنبالِ نقطه ضعف می‌گردند تا در فرصتِ مناسب علم کنند و به گمانِ خودش‌شان نا داشته‌هایِ مان را هم از ما بگیرند! نمی‌دانم چرا دلم می‌خواهد بگویم دوستانِ عزیز: آدم چیزی را که هیچ‌وقت نداشته از دست نمی‌دهد! زحمتِ زیادی به خودتان ندهید! ما به همین نداشته‌هایِ مان هم قانعیم و شکر گذار! / با من هزار نوبت اگر دشمنی کنی/ ای دوست، هم‌چنان دلِ من مهربان توست.../ سعدی

پی‌نوشت 1: تنهایی/ یعنی تو/ که نمی‌دانی بی من/ چقدر تنهایی.../ مهدیه لطیفی
پی‌نوشت 2: دنیا گرفتار است/ دنیا گرفتار است/ و ما شب‌ها/ چای می‌نوشیم/ به اخبار کشت و کشتار گوش می‌دهیم/ زخم‌هایِ دنیا را می‌بینیم/ اما هم‌چنان تنها از عشق/ و تنها از عشق می‌ترسیم/ رویا شاه‌حسین‌زاده
پی‌نوشت 3: اثر انگشت‌هایِ ما از قلب‌هایی که لمس‌شان کرده‌ایم، هیچ وقت پاک نمی‌شوند!/ چارلز بوفسکی
پی‌نوشت 4: از طوفان که در آمدی دیگر همان آدمی نخواهی بود که به طوفان پا نهادی، معنی طوفان همین است!/ هاروکی موراکامی/ کافکا
پی‌نوشت 5: غم دنیا نه حریفی‌ست که مغلوب شود/ مرد از این معرکه نامرد برون می‌آید!/صائب تبریزی
پی‌نوشت 6: حدیثِ دوست با دشمن نگویم/ که هرگز مدعی محرم نباشد.../ سعدی
پی‌نوشت 7: عنوان پست از سعدی: عاشقان را چه غم از سرزنشِ دشمن و دوست/ یا غم دوست خورد یا غمِ رسوایی را!
پی‌نوشت 8: بیش است زِ ما طالعِ آن مرغِ گرفتار/ او را قفسی باشد و ما را قفسی نیست!/ پژمان بختیاری
پی‌نوشت 9: زخمِ شمشیرِ ندامت قابلِ اصلاح نیست/ هیچ عاقل زخمی تیغِ پشیمانی مباد!/ طالب آملی
پی‌نوشت 10: دانم که آهِ ما را باشد بسی اثرها/ لیکن چه سود وقتی کز ما اثر نباشد!/ سلمان ساوجی
پی‌نوشت 11: این دل که به صد عاشقِ دل خسته جفا کرد/ در دامِ تو افتاد و جفا دید و وفا کرد!/ صادق سرمد
پی‌نوشت 12: کششی که عشق دارد، نگذاردت بدینسان/ به جنازه گر نیایی به مزار خواهی آمد!/ امر خسرو دهلوی
پی‌نوشت 13: هم‌نشینم به خیالِ تو و آسوده دلم/ کاین وصالی‌ست که در پی غمِ هجرانش نیست.../ ذوقی کاشانی
پی‌نوشت 14: با حریفان گفته‌ای خواهی فراموشم کنی/ سرخوش از این گفته‌ام چون یادی از من کرده‌ای/ یغمای جندقی
پی‌نوشت 15: بگو به صبر که در پیشِ عشق و سیلِ سرشک/ مساز خانه، که این‌جا حساب‌ها پاک است!/ جامی نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 23:59 | لینک ثابت
جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ گفتم خدایا دشمنانم را بگیر از من!/ این‌گونه شد دیگر ندیدم دوستانم را...

از شیخ بهایی پرسیدند: خیلی سخت می‌گذرد چه باید کرد؟ گفت: خودت که می‌گویی: سخت می‌گذرد، سخت که نمی‌ماند!/ پس خدا را شکر که می‌گذرد، نمی‌ماند!


(1)
دست از سرِ این واِژه‌ها بردار!
این کلمات
حتا در سنگینیِ
این‌همه سکوت فرو نمی‌روند!

(2)
تو را می‌‌بوسم
و تکلیفِ این زمستان را هم
در‌لب‌هایِ تو روشن می‌کنم!

(3)
مهم نیست
چند زن،
چند بار،
چقدر عشق‌شان را
در رج‌هایِ شال‌گردن
برایِ تو گرم بافته‌اند
وقتی تو فقط با بوسه‌هایِ من گرم می‌شوی!



نسترن وثوقی

پی‌نوشت 1: بر ما رقمِ خطا پرستی همه هست/ بدنامی و عشق و شور و مستی همه هست/ ای دوست چو از میانه مقصود تویی/ جای گله نیست، چون تو هستی همه هست!/ مولوی
پی‌نوشت 2: آن‌گاه که خسته شدی، آن‌گاه که از پای در آمدی، مهم نیست، باز هم مقاومت کن! باز بجنگ و شکست بخور، این‌بار شکستِ بهتری خواهی خورد!/ ساموئل بکت
پی‌نوشت 3: گفتم به بلبلی که علاجِ فراق چیست؟ / از شاخِ گل به خاک فتاد و تپید و مُرد!/ حزین لاهیجی
پی‌نوشت 4: سویش گرفتم، دست‌هایِ ناتوانم را/ از آینه بیرون کشیدم هم‌زبانم را/ تا یارِ من او باشد و من یارِ او باشم/ من قصدِ جانش کردم و او قصدِ جانم را/ ساقی فقط حالِ بدم را خوب می‌‌فهمد/ وقتی سر و ته می‌گذارم استکانم را/ نه از شرابِ زندگی دیگر نمي‌نوشم/ ها ای منِ در آینه بو کن دهانم را/ عمری کنارم از وفا گفتند تا بردند/ سگ‌های دورم تکه‌هایِ استخوانم را!/ گفتم خدایا دشمنانم را بگیر از من!/ این‌گونه شد دیگر ندیدم دوستانم را!/ محسن کاویانی
پی‌نوشت 5: چه‌قدر باید بگذرد، تا آدمی بویِ تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟/ و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟/ آنا گاوالدا/ من او را دوست داشتم.
پی‌نوشت 6: از آهِ دردناکی سازم خبر دلت را/ روزی که کوهِ صبرم بر باد رفته باشد!/ حزین لاهیجی
پی‌نوشت 7: هر که به جورِ رقیب یا به جفایِ حبیب/ عهد فرامُش کند مدعیِ بی‌وفاست!/ سعدی
پی‌نوشت 8: ... اغلب به خودم می گویم تو به اندازه کافی قوی هستی که مرا نگه داری و به همان اندازه باهوش هستی که بگذاری بپرم.../ آنا گاوالدا/ من او را دوست داشتم.
پی‌نوشت 9: دست‌هایِ تو تصمیم بود/ باید می‌گرفتم/ و دور می‌شدم/ شمس لنگرودی
پی‌نوشت 10: دوستت دارم/ و پنهان کردنِ آسمان/ پشتِ میله‌هایِ قفس آسان نیست!/ شمس لنگرودی
پی‌نوشت 11: گاهی تو را آن‌قدر می‌خواهم به تنهایی/ طوری که حتا بودنم را بر نمی‌تابم!/ اصغر معاذی
پی‌نوشت 12: فریبِ تربیتِ باغبان مخور ای گل/ که آب می‌دهد اما گلاب می‌گیرد!/ صائب تبریزی
پی‌نوشت 13: ندارِ عشقم و با دل سرقمارم نیست/ که تاب و طاقتِ آن مستی و خمارم نیست/ دگر قمارِ محبت نمی‌برد دلِ من/ که دستِ بُردی از این بختِ بدبیارم نیست/ من اختیار نکردم پس از تو یارِ دگر/ بغیر گریه که آن‌هم به اختیارم نیست/ به رهگذار تو چشم انتظارِ خاکم و بس/ که جز مزارِ تو چشمی در انتظارم نیست/ تو می‌رسی به عزیزان سلام ِ من برسان/ که من هنوز بدان رهگذر گذارم نیست/ چه عالمی که دلی هست و دل‌نوازی نه؟/ چه زندگی که غمم هست و غم‌گسارم نیست؟ / به لاله‌هایِ چمن چشم بسته می‌گذرم/ که تابِ دیدنِ دل‌های داغ‌دارم نیست!/ شهریار
پی‌نوشت 14: من از این‌جا خواهم رفت/ و فرقی هم نمی‌کند/ که فانوسی داشته باشم یا نه؟/ کسی که می‌گریزد/ از گم شدن نمی‌ترسد!/ رسول یونان
پی‌نوشت 15: هر چه بر من گذشت حقم بود، من از این بیشتر سزاوارم/ تو گناهی نداری ای زیبا! مرگ بر من که دوستت دارم!/ محمد سعید شاد
پی‌نوشت 16: قدر اهلِ درد صاحب درد می‌داند که چیست؟/ مرد صاحب درد، دردِ مرد، می‌داند که چیست/ هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حالِ ما/ حالِ تنهاگرد، تنها گرد می‌داند که چیست؟/ وحشی بافقی
پی‌نوشت 17: عاشق نمی‌شوی، سرِ این شرط بسته‌ام/ نه حاضرم ببازم و مالِ خودم شوی!/ مهدی فرجی
پی‌نوشت 18: ای که گفتی انتظار از مرگ جان‌فرساتر است/ کاش جان می‌دادم اما انتظاری داشتم!/ سیمین بهبهانی
پی‌نوشت 19: انگار نمی‌آید و هم می‌آید/ این دور و بر انگار که کم می‌آید/ او عابر و من پیاده‌رو، آه چقدر/ از حاشیه رفتنش خوشم می‌آيد!/ غلام‌رضا بروسان

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت
جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ هرگز تو هم مانندِ من آزار دیدی؟/ یار خودت را از خودت بیزار دیدی؟


گیرم که وصالِ دوست را خواهم یافت
این عمر گذشته را کجا دریابم؟

مولوی


غریب‌ترین زنِ عالمی
وقتی آغوشِ مردی وطنت می‌شود
و تو سرباز پیاده‌ای هستی
که به پایِ هیچ لشگری نمی‌رسی
وقتی با هر حمله‌ای، بی‌سرزمین می‌شوی
و یاد می‌گیری
برایِ زن بودن هم
باید مرد باشی!!!

نسترن وثوقی


پی‌نوشت 1: با دلت حسرتِ هم‌صحبتی‌ات هست ولی/ سنگ را با چه زبانی به سخن وا دارم؟ / فاضل نظری
پی‌نوشت 2: باید که زِ داغم خبری داشته باشد/ هر مرد که با خود جگری داشته باشد/ حالم چو دلیری‌ست که از بختِ بدِ خود/ در لشگرِ دشمن پسری داشته باشد!/ حسین جنتی
پی‌نوشت 3: باید بگویم تو نجاتم دادی/ تا اسیرم کنی!/ رسول یونان
پی‌نوشت 4: وقتی تو بر لب نداری نامِ منِ شاعرت را/ بهتر کسی نامِ من را دیگر به خاطر نیارد!/ رویا باقری
پی‌نوشت 5: به خاطرِ کندنِ گلِ سرخ اره آورده‌اید/ چرا اره؟/ فقط به گل سرخ بگویید: تو: هی تو! / خودش می‌افتد و می‌میرد!/ بیژن نجدی
پی‌نوشت 6: حق است اگر مرگ من و عالم و آدم/ بگذار که یک‌بار بمیریم نه صد بار/ رویا باقری
پی‌نوشت 7: بیهوده نیست که سیگار می‌کشی و تلخ می‌شوی!/ ناهید عرجونی
پی‌نوشت 8: گذشت خوبی‌ام از حد، به شک دچار شدند/ به احترام کمی خم شدم، سوار شدند!/ حسین جنتی
پی‌نوشت 9: بعد از تو باز عاشقی و باز آه نه!/ این داستان به نامِ تو این‌جا تمام شد!/ حسین منزوی
پی‌نوشت 10: ببین هنوز دهانِ هزار خنده تویی/ بخند! آخر این داستان برنده تویی/ حامد ابراهیم‌پور
پی‌نوشت 11: شب به شب قوچی از این دهکده کم خواهد شد/ ماده گرگی دل اگر از سگِ چوپان ببرد!/ حامد عسکری
پی‌نوشت 12: موسیقی عجبیی‌ست مرگ/ بلند می‌شوی و چنان آرام و نرم می رقصی/ که دیگر هیچ‌کس تو را نمی‌بیند!/ گروس عبدالملکیان
پی‌نوشت 13: از سخت‌مان گذشته اگر سخت پوستیم/ بی‌چاره دشمنانِ شما، ما که دوستیم!/ سید مهدی موسوی
پی‌نوشت 14: عنوان پست از کاظم بهمنی: هرگز تو هم مانندِ من آزار دیدی/ یار خودت را از خودت بیزار دیدی؟/ نامِ کسی را در قنوتت گریه کردی/ از «آتنا» گفتن « عذاب النار» دیدی/ در پشتِ دیوارِ حیاطی شعر خواندی/ دل کندن از یک خانه را دشوار دیدی؟/ آیا تو هم با چشمِ باز و خیسِ از اشک/ خوابِ کسی را روز و شب بیدار دیدی؟/ رفتی مطب بی‌نسخه برگردی به خانه/ بیمار بودی مثلِ من بیمار دیدی؟/ کاظم بهمنی
پی‌نوشت 15: چه تمنایِ محالی دارم! خنده‌ام می‌گیرد!
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت
سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ این همه از تاریکی بد نگویید/ شما که فروشِ چراغِ‌تان/ به لطفِ این‌همه تاریکی ست!

در نهایت زندگی کردن، جرات بیشتری می‌خواهد تا خودکشی!

آلبر کامو



از لابلای نامه‌های من به پسرم، فراز

یادم می‌آید بچه که بودم همیشه تویِ شلوغی پیاده‌رو دستِ مادرم را محکم می‌چسبیدم! می‌ترسیدم لحظه‌ای حواسم پرت شود و برای همیشه دست‌هایش را گم کنم! همیشه از گم کردن می‌ترسیدم! همیشه محکم می‌چسبیدم به تمامِ دوست‌داشتگی‌هایم! خیال می‌کردم هر کسی را که گم کنم، هر چیزی را که گم کنم دیگر لنگه‌اش را پیدا نمی‌کنم. هنوز هم فکر می‌کنم هر کسی را که داشتم هر کسی را که دارم و هر حسی که دارم، لنگه ندارد! من آدم کار بلدی نیستم فراز! من عرضه‌ی زندگی کردن ندارم! همیشه درست زمانی که باید بروم، می‌ایستم و درست مثلِ آدم‌هایی که شوکه شده‌اند؛ با دهانِ باز به اطرافم می‌نگرم! و درست زمانی که باید بایستم و مبارزه کنم، میدان را خالی می‌کنم و بی‌جنگ و خون‌ریزی، معرکه را می‌بازم!
ذهنم خسته است از هزار اما و اگر و چرایی که در گیر و دار تمامِ آن‌چه که اسمش را زندگی گذاشته‌اند؛ به بازی گرفتن تمام کلماتم مشغولند!
من هیچ‌وقت ادعا نکرده‌ام که آدم بی‌اشتباهی بوده‌ام! اتفاقن اشتباهاتم از خیلی‌هایی که می‌شناسم و می‌شناسی بیشتر بوده! هیچ‌وقت فکر نکردم که هر چی که من فکر می‌کنم درست بوده و هر چه دیگران می‌اندیشند پر از غلط! چون اساسن فکر می‌کنم هیچ قانون مطلقی در زندگی وجود ندارد جز انسانیت!
آدمی که سر هر چیز مرتبط به عزیزانش، درگیر می‌شود! داد می‌زند، بغض می‌کند، نگران مي‌شود! حرف‌هایش را می‌زند حتا به قیمتِ این‌که به بی‌شعوری و خودخواه بودن متهم شود، معنی‌اش این نیست که او فکر می‌کند بیشتر از « آن‌کس» یا کسانِ دیگر می‌فهمد! معنی‌اش این است که آن آدم‌ یا آدم‌ها را بیشتر از هر چیز و هر کسی در دنیا دوست دارد و نمی‌خواهد شاهدِ روزهایی باشد که خودش هم به طریقی آنها را پشت سر گذاشته است. می‌دانم که رنج جز لاینفکِ وجود انسان است! آن‌قدر که هیچ چیزی به شدت آن تا آخر عمر به انسان وفادار نمی‌ماند! گاهی انسان بیهوده سعی می‌کند عزیزانش را از خطرات احتمالی رنج‌هایِ بزرگِ دور نگه دارد!
متاسفانه یک اصلی که در غالب روابط انسانی مرسوم است، این است که افراد همیشه گمان می‌کنند همیشه همانی که نظر سنی بزرگ‌تر است، نباید اشتباه کند و همیشه کنترل روابط را به دست بگیرد! قبول دارم بزرگ‌تر‌ها همیشه به دلیل این‌که شاید چند پیراهن بیشتر به‌واسطه‌ی شماره سال‌هایِ بیشتر عمرشان حرام کرده‌اند، انتظار اشتباهات کمتری از آنها می‌رود ولی انتظار این‌که دچار هیچ اشتباهی نشوند، نیز انتظار بیهوده‌ای است. مهم این است که بدانیم پشتِ این اشتباهات چه حسی پنهان شده است. آدم زنده، آدمی که برای زیستن خود و عزیرانش- هر چند به اجبار- تلاش می‌کند یعنی این‌که دارد کاری می‌کند! فقط مشق‌های ننوشته، غلط ندارند!
درختان را دیده‌ای؟ غیر از آنهایی که همیشه سبزند! وقتی باد پاییزی تک تکِ برگ‌های‌شان را غارت می‌کند، تمام زمستان را عریان می‌ایستند، شلاق‌هایي بی‌امانِ باد را بر رویِ پیکر عریان‌شان تاب می‌آورند تا دوباره سبز شوند و دوباره روزگار تک تک برگ‌هایی که به ستم از آنها جدا کرده را به آنها پس دهد!
حکایت آدم‌ها هم همین است پسرم، گاهی سبزند و گاهی چنان عریان می‌شوند که شلاقِ روزگار تازیانه‌های سخت و بی‌امانش را یر پیکر رنجورشان فرود می‌آورد! روزهای سخت و روزهای آسان همیشه در گذرند و این‌گونه است که تمام ما در گذر این روزها یِ سخت و آسان، پیر می‌‌شویم!
هیچ‌کدام از این حرف‌ها نصیحت نیست! همه‌ی این‌ها حرف‌هایی از جنس دردند! از سمت زنی که هنوز با زخم‌هایی که نه آدم‌ها بلکه روزگار پی‌در پی و بی‌وقفه بر روح و روانش می‌زند؛ سعی می‌کند از هجومِ بی‌امانِ دردی که اسمش بی‌تفاوتی است؛ محفوظ بماند و تمامِ «زخم‌هایی را که همه از عشقند» را دوست بدارد!
گاهی اوقات فکر می‌کنم من بیش از حد لازم خیلی چیزها را بر تو سخت گرفتم! ولی تمام این سخت‌گیری‌ها شاید گاهی بی‌مورد گاهی نابجا، برای دور نگه داشتن تو از رنج بوده! هر چند تلاشِ بیهوده! هر چند باطل! باید جایِ همان آدم باشی که بفهمی بعضی دردها چگونه گاهی چنان تیشه‌ای به ریشه‌ی آدم می‌زند که گاهی فکر می‌کنی اصلن از بدو وجود، بی‌ریشه بوده‌ای!
حالم بد است طوری که هیچ‌وقت این‌قدر بد نبوده‌ام! تو جز نزدیک‌ترینِ آدم‌ها به من بوده‌ای! و وقتی می‌گویم بد به گمانم، تقریبن بدانی که این واژه‌ چه باری از دل‌تنگی و ناامیدی و استیصال را به دوش می‌کشد!
دوست دارم خوب باشی خیلی خوب در هر شرایطی! و همیشه بدانی کسی هست که حاضر است فارغ از عرف‌های معمول و بدونِ ترس از آن‌چه به آن حرفِ مردم می‌گویند و حاضرند از عمیق‌ترین عاطفه‌های بشری به‌عنوان سفاهت و سبک‌مغزی یاد کنند؛ غم‌خوارت باشد. تو پسر منی حتا اگر قرن‌ها از من دور باشی و هیچ‌کس در دنیا قادر نیست منکرِ مقدس‌ترین احساسات بشری باشد.
با اتفاقی که 27 تیر افتاد، متوجه شدم که معجزه دقیقن زمانی اتفاق می‌افتد که دیگر هیچ‌کاری از دست هیچ کس ساخته نیست! درست زمانی که حتا دیگر از خودت هم بریده‌ای و حتا اسمت هم برایت بیگانه می‌شود! و اتقاقات بد هم گاهی درست زمانی می‌افنتد که گمان می‌کنی همه‌چیز درست شده و شاید دیگر هیچ‌کس و هیچ‌چیزی قادر نیست خرابش کند! این‌که آدمی هنوز برای کسانی که دوست‌شان دارد؛ می‌جنگد! یعنی این‌که هنوز هم چیزهایی برایِ از دست دادن دارد!
امید دارم که از این روزها و لحظه‌ها نیز بگذریم چنان که از بدتر از این‌ها هم گذشتیم! و باور کنیم که زندگی حرام‌زاده‌تر از این حرف‌هاست که حتا فکرش را می‌کنیم. امید دارم تمام این اتفاقات، ایمان ما را به ان‌چه نامش را دوستیِ عمیق گذاشته‌ایم؛ بیشتر کند و فصلِ تازه‌ای در دوستی ما آغاز شود. فصلی که از ایمان و شعور و مهربانی سرشار است.
می‌بوسمت به قول بهرنگ قاسمی:« نصف حرف‌ها، هنگام بوسه از یاد می‌روند!» یا به قول ناصر حامدی : « می‌بوسمت که فاصله‌ها مختصر شوند/ می‌بوسمت که فکر کنی غم زیاد نیست!»
5 شهریور غمگین 92

پی‌نوشت1: زنانِ بسیاری را دیده‌ام/ در وقت‌هایِ بسیار/ اما هیچ‌یک به اندازه‌ی زنانِ عاشق/ در خوش‌بختیِ دنیا دست نداشته‌اند!/ مریم ملک‌دار
پی‌نوشت 2: عنوان پست از شمس لنگرودی
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 10:17 | لینک ثابت
یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۲ مرا هزار امید است و هر هزار تویی...


امروز ندانم زِ چه دست آمده‌ای
کز اولِ صبح، مستِ مست آمده‌ای
گر خونِ دلم خوری زِ دستت ندهم
زیرا که به خونِ دل به دست آمده‌ای!

مولوی


(1)
تا می‌توانی بخند!
بگذار شادی
سوژه‌ی تازه‌ای در شعرهایِ من باشد!



(2)
این شهر هم
رقیبِ من است
وقتی تو در هوایِ آن
نفس می‌کشی!



(3)
تو
ضمیر مستتر شعرهایِ من است!
وقتی دستورِ زبانی
جز خنده‌هایت
بلد نیستم!


(4)
طبیعی است
پاییز، جایِ تابستان را می‌گیرد
ولی قبول کن
هیچ‌کس جایِ تو را نمی‌گیرد!


پی‌نوشت 1: شادم که از رقیبان، دام کشان گذشتی/ گو مشتِ خاکِ ما هم بر باد رفته باشد!/ حزین لاهیجی
پی‌نوشت 2: و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟ / که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟/ محمد سعید میرزایی
پی‌نوشت 3: در کویِ مکافات محال است که آخر / یوسف به سر راهِ زلیخا ننشیند!/ صائب تبریزی
پی‌نوشت4: دوستت دارم/ و همین غمگین‌ترم می‌کند/ وقتی که نمی‌توانم چهار فصل جهان را/ بر شانه‌هایِ تو آواز بخوانم/ وقتی که بادی/ برگ‌هایت را از من می‌گیرد!/ درختِ بالا بلندِ من/ باور کن این‌همه خواستن غمگین است / برای پرنده‌ای که از کوچی به کوچِ دیگر پرواز می‌کند!/ مریم ملک‌دار
پی‌نوشت 6: در طریقِ عشق خار از پا کشیدن مشکل است/ ریشه در دل می‌کند، خاری که در پا می‌رود!/ صائب تبریزی
پی‌نوشت 7: کشف کردم این اواخر چشم‌هایش مست بود/ الکلِ چشمانِ او شاید مرا رازی کند!/ انسیه آرزومندی
پی‌نوشت 8: دشمنانِ خود را دوست بدارید، زیرا بهترین جنبه‌هایِ شما را به نمایش می‌گذارند!/ فردریش نیچه
پی‌نوشت 9: او هرگز نمی‌تواست کاملن آسوده خاطر باشد! چون برای آسودگی کامل باید می‌مرد! در زندگی همیشه وحشت وجود دارد!/ زندگی پیش‌رو/ رومن گاری
پی‌نوشت 10: طایرِ مسکین که مِهر بست به جایی/ گر بکشندش نمی‌رود به دگر جا!/ سعدی
پی‌نوشت 11: فریاد نمی‌زنم/ نزدیک‌تر می‌آیم/ تا صدایم را بشنوی!/ عمران صلاحی
پی‌نوشت 12: در قلب هر آدمی‌زاده ای دو احساس متضاد هست، به هنگام شوربختی، دیگران همه با ما هم‌دردی می کنند. چنین نیست؟ اما چندان‌که از میدان نبرد با زندگی پیروزمند درآمدیم و توانستیم بی‌نوایی را به زانو در آوریم و به نوایی برسیم، همان کسان که هم‌دردان روزگارِ تیره‌بختی ما بوده ‌اند در خود احساس تأسفی می‌کنند و چه بسیار که راهی می‌جویند تا بار دیگر ما را به بی‌نوایی پیشین بازگردانند و چه بسیار که این هم‌دردان قدیم بی آن‌که خود آگاه باشند در ژرفای روح شان احساس کینه نیز می کنند./ دماغ/ ریونوسوکه اکتاگاوا
پی‌نوشت 13: در دوهایِ استقامت، تنها رقیبی که باید بر آن غلبه کرد، خود است، کسی که قبلن بوده‌اید/ موراکامی
پی‌نوشت 14: عنوان پست از سیمین بهبهانی
پی‌نوشت 15: طبیبا سرکش است این قامتِ دیوانه خویِ من/مَبُر پیراهن صحت که پوشیدن نمی‌دانم!/ عرفی شیرازی
پی‌نوشت 16: با آن‌همه دل‌داده دلش بسته‌ی ما شد/ ای من به فدایِ دلِ دیوانه پسندش!/ سیمین بهبهانی
پی‌نوشت 17: دوسِت دارم/ مثلِ یه دیالوگِ محشر/ وسطِ یه فیلمِ درِ پیت! / آرش شفاعی
پی‌نوشت 18: یاران چه چاره سازم با این دلِ رمیده؟ / حافظ
پی‌نوشت 19: همه‌ی آنهایی که مرا می‌شناسند/ می‌دانند چه آدمِ حسودی هستم/ و همه‌ی آنهایی که تو را می‌شناسند!/ لعنت به همه‌ی آنهایی که ترا مي‌شناسند!/ نزار قبانی
پی‌نوشت 20: شیرین نَنِماید به دهانش شکرِ وصل/ ان را که فلک زهرِ جدایی ننشاند!/ سعدی/ این با تمام وجودم حس می کنم...
پی‌نوشت 21: هر گاه قصدِ فتحِ نگاهِ تو می‌کنم/ تیمور وار پایِ دلم لنگ می‌زند!/ حمید درویشی
پی‌نوشت 22: بر دوستانِ رفته چه افسوس می‌خوریم/ ما خود مگر قرارِ اقامت نهاده‌ایم!/ صائب
پی‌نوشت 23: عزیز می‌گه: مردها هر قدر هم که بزرگ و باسواد و پول دار بشن، باز هم مثل بچه‌ ها هستند. زود قهر می‌کنن، زود پشیمون می‌شن و زود آشتی می‌کنن. ممکنه جلو زن‌ها چیزی نگن اما تنها که شدند شروع می‌کنن به بغض کردن. می‌گه به همین خاطره که کسی گریه‌ی مردها رو نمی‌بینه. عزیز می‌گه زن‌ها هر قدر هم که کوچیک باشن اما مادرند، پناه مردها هستند. حتی دختر کوچولوها پناه باباهاشون هستند !/ رویِ ماهِ خدا را بوس/ مصطفا مستور
پی‌نوشت 24: حبیب آقا، نه کافه رفته است، نه کتاب خوانده است و نه سیگار برگ برلب گذاشته و کلاه کج بر سر. نه با فیلم تایتانیک گریه کرده است و نه ولنتاین می‌داند چیست. اما صدیقه خانم که مریض شد، شب‌ها کار می کرد و صبح‌ها به کارِ خانه می‌رسید. در چشمانش خستگی فریاد می‌زد، خواب یک آرزو بود. اما جلویَ بچه‌ها و صدیقه خانوم ذره‌ای ضعف بروز نمی‌داد. حبیب آقا عشق را معنا می‌کرد، نمایش نمی‌داد!/ ؟
پی‌نوشت 25: آمدی تا دقیقه‌هایت را ساده- اما دقیق- بفروشی/ دست‌هایِ نمک‌ندارت را پایِ طیِ طریق بفروشی!/ هر کجا را قدم زدی دیدی، رگِ مردم پر از غم و درد است/ با خودت فکر کردی و گفتی، می‌توانی که تیغ بفروشی/ با خودت فکر کردی و گفتی: بهترین راه «دو بهم زدن » است/ کوچه‌ها را پر از نفاق کنی، دو سه تا منجنیق بفروشی!/ می‌توانی دروغ پشتِ دروغ، قصه و شایعه درست کنی/ شعله بر جانِ مردم اندازی « رختِ ضدِ حریق» بفروشی!/ اگرچه انگشترِ طلا مُد نیست، روزگارِ طلایِ بعضی‌هاست/ می‌توانی که حلقه‌ی نقره با نگینِ عقیق بفروشی!/ با خودت فکر کن اگر این شعر، بابِ میلِ جناب‌عالی نیست/ دستمالِ کتان گران نشده! می‌توانی رفیق بفروشی!/ امید صباغ نو
پی‌نوشت 26: بهاری دیگر آمده است/ آری/ اما برایِ آن زمستان ها که گذشت/ نامی نیست/ نامی نیست!/ احمد شاملو
پی نوشت 27: من‌بعد، این جا، دو هفته یک‌بار به روز می شود! تا فرصتی باشد برای بیشتر خواندن و اندیشیدن برایِ من! مگر مناسبتی خاص باشد مثل امروز! 27 تیر ماه برایِ من تولدی دوباره بود! و امروز ماه‌گرد آن روز عزیز است! می‌نویسم تا برایِ همیشه ماندگار شود!



نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت
جمعه چهارم مرداد ۱۳۹۲ رسید مژده که ایامِ غم نخواهد ماند...


روزِ هجران و شبِ فرقت یار آخر شد....

حافظ

این پست، متفاوت ترین پستِ این وبلاگ است! اولین باری است که که یک پستِ کامل از قلمی به جز قلمِ خودم منتشر می‌شود! حکایتِ نامه‌ای است که پسرم برایِ مادرش نوشته است! شما هم بخوانید:



شاید این جمعه بیاید، آمد.
نمی دونم شماها چطوری می‌نویسین! از کجا شروع می کنین، من که امشب کلی زجر کشیدم، از این همه دردِ دل و بغض و اشک شوق و همش رو که تلنبار شده بود تو مغزم (!!!) داشت خاک می‌خورد، خواهش کردم که بابا بیا بیرون! بذار سبک شیم! بابا این همه گفت پسرم، جونم، مامانی ( این مامانی گفتن رو تا به زبون نیاری هیچ‌کس نمی تونه تصور کنه که چه عشقی توش هست) ان‌قدر واست تبریک و نامه نوشت، ان‌قدر تعریفت کرد. مرد حسابی یه دو کلمه بنویس تو هم خودی نشون بده، می‌دونم سواد درست و حسابی نداری، برایِ غریبه که نمی‌نویسی، نمی خواد بگی « قلم بر دست می گیرم و ... » نه! بشین پشت همین کی‌بورد ( می دونم باید می نوشتم صفحه کلید ) و هر کلمه ی خوبی که به ذهنت میرسه در موردش بنویس، چی؟ نمی تونی از خوبی هاش بگی؟ به زبون نمی‌یاد؟ با حرف نمی‌شه توصیفش کنی؟
اصلا (اصلن) بیا یه کار کنیم! به جای اون قلم دونی که صادق خان خدابیامرز گذاشت جلو چشمش و گیر داد بهش شد یه داستان، عکسش رو بذار جلو چشمات و شروع کن:
این عکس رو نگاه : من، مادر، رودخونه، درخت، سبزه و جنگل، طبیعت! شاید گوته هم یه روزی همچین عکسی رو نگاه می‌کرده و گفته : مادر شاه‌کار طبیعت است! ای قربون دهنت، تو نمی گفتی هم من می گفتم!
چی بگم؟ از اولِ اولش ؟ خوب یادمه! درسته گیجم و عینکم رو گم کردم (البته هنوز به صندوق عقب اون ماشین امید دارم!) ولی دیگه تورو که نمی‌شه!
طرف پشت ماشینش نوشته بود: شاید این دوشنبه بیاید! بهش گفتن آقا امام زمان که قراره جمعه بیاد، گفته بود حالا جمعه بیاد قم، بعد بیاد تهران، بعد بیاد این‌جا! یکشنبه دوشنبه می‌رسه دیگه!!!
ولی خوب یادمه که جمعه بود! خودِ خودِ ظهر جمعه بود! آفتاب می‌زد، تو اومدی! اسمت رو شنیدم که صدات می‌زدن «نسترن» (که بـه اسمت چو رسیدم قلمم بـه گـریـه افتاد ...)
تموم شد اون روز خیلی زود، همون جمعه ای که می‌گفتن شاید بیاید، اومد! نه از قم و نه از ته چاه و نه از آسمون! از همین زمینی که روش قدم می‌ذاریم، زمین می‌خوریم ، ولی دیگه جایی نرفت! رفت تو دلِ من، درست بغل دست دو نفر دیگه! آروم نشست! بفرمایین! خیلی خوش اومدین! هوا سرده، بفرمایین چایی! قندون کنار دست‌تونه؟ نه؟ آها پس به شما هم تلخ می چسبه! بابا بی‌خیال زندگی حداقل چایی‌تون رو شیرین بخورین!
نشستی! نمی دونم از کجا شروع شد ولی سر حرف حسابی باز شد! من گفتم! تو گفتی! گفتی و گفتم همین‌جوری ادامه پیدا کرد ولی یادم نمیاد اول تو گفتی « پسرم » یا من گفتم «مامان »! حالا هرچی! بالاخره شدی مامان! 2 ماه بعد که کنار اون آبشار بودیم و داشتی دلداری‌م می دادی، گفتم که جای کی نشستی! ( البته من از اون شب چیزی یادم نیست اینارو بعدن خودت بهم گفتی )
گذشت! روزا پشت سر هم و تو کنار من! با هم رفتیم و گشتیم و حرف زدیم و وسطا دعوا کردیم و دل‌خور شدیم و خندیدیم و شادی و غم رو باهم خیلی وقتا تجربه کردیم و از تنها نبودن‌مون خوشحال بودیم چون شانه به شانه کنار هم بودیم نه سایه به سایه! ( یادم نمی‌یاد دیالوگ کدوم فیلمه )
هیچ وقت یادم نمی‌ره! نوزده روز از اردیبهشت گذشته بود که کله سحر بهم زنگ زد!
- الو؟
- ها؟
- خوابی؟
- خواب بودم، بگو
- تولدت مبارک!
- خب اینو یه ساعت دیگه می‌گفتی!
- برو وبلاگ مامانت رو بخون
- چی رو؟
- وبلاگ، وبلاگ مامانت
دیــــــــــــــــــــد دیــــــــــــــــــــد دیــــــــــــــــــــد
سر صبحی چی شده مگه؟ چی نوشته مامان آخه، ای بابا
پا شدم، خوندم، گریه کردم، اشک ریختم، یادم رفت خواب چی می‌دیدم!
فقط همین که به خودم آمدم دیدم کسی هست که بی‌خیال به تمامِ آن‌هایی که به زور سعی می‌کنند، جلویِ خنده‌شان را بگیرند، «مادر» صدایم می‌زند .
گذشتیم از تموم روزها ی بد! همون‌طوری که روزهای خوب از ما گذشته بود!
می‌دونستیم که شکست یه وضعیت موقتیه و ما اگه تسلیم بشیم اون رو دایمی می کنیم! (مریلین ووس ساوانت )
وقتی تویِ کوه تویِ سراشیب‌هایِ تند دستم را می‌گیری و نمی‌گذاری زمین بخورم! با این‌که می‌دانی آن‌قدر زمین خورده‌ام که دیگر گاهی حتا دلم نمی‌خواهد زیرپایم را نگاه کنم! چرا که تا یادم می‌آید زمینِ زیرپایم از تکیه‌گاه تهی بوده است .
جنگیدیم و جنگیدیم و جنگیدیم و همش شکست خوردیم! پشت سر هم! امیدمون روز به روز کم شد ولی تموم ... ؟ نه! نشد.
تو به من یاد دادی که : نگذار بی‌تفاوتی و بی‌ملاحظگی اطرافیانت از تو کسی شبیه خودشان بسازد! با تمامِ ظرفیتت خوبی کن و خوب باش.
من هم خوب بودم و تمام سعی‌ام رو کردم. خودت می‌دونی اگه بعضی جاها کاری نکردم، نتونستم! واقعن نتونستم! تو می دونی اگه بعضی جاها جفت پاهام رو کردم تو یه کفش که نرو، بریم، بشین، نکن، زود باش، وایسا ... به خاطر «تو » بود.
می دونی که این « تو » برای من ، اندازه « او » برای تو ارزش داشت! هنوزم داره.
تو خودت می دونی هر وصله ای به من می‌چسبه الا چیزایی که ممکنه یه عده فکرش رو بکنن! تو می دونی که من هر کاری کردم به قول خودت، هر احساسی که بوده از عمیق ترین زوایای روحم بوده!
تو خودت می دونی که منم تورو اندازه همه اون کسایی که نداشتم ( اون نه اون یکی ) دوست دارم.
تو مطمئنی که ...
چی بگم! نمی تونم ... بند اومد ... کم آوردم ... امونم رو بریده این اشک‌ها ... این بغض‌ها ... مامان، تو که می دونی اگه می‌گم دور بشم، واسه چی می‌گم!
تو که مطمئنی چقدر خوشحالم و از چی خوشحالم و چقدر می‌ترسم و از چی می‌ترسم!
گفتی: غلط کردی! گفتی: بمون، چشم! کی تا حالا رو حرفت، حرف زدم که بخواد دفعه دومم باشه! فقط حالا که موندم قول بده مراقبم باشی! همون‌طوری که تا الان بودی! قول بده هر وقت دیدی وضع خراب میشه بهم بگی دور شو! بله! دور شو! و گرنه حق نداری بگی برو!
بگذریم! دیگه کشش نمی‌دم، فعلن این جمله شاید این جمعه بیاید هم برایِ من، هم برای تو تعبیر شده و اگه تا دیروز جایی به چشم‌مون می‌خورد و رد می‌شدیم، الان دیگه برامون یه جمله ...
تو به اون جایی که می خواستی رسیدی! می دونی که من هیچ وقت نمی‌رسم! خودتم خوب می دونی که چرا! یادت باشه گفتم که حالا که من نمی تونم برسم، پس می تونم بشینم و آرزویِ خودم رو تو دلخوشیِ تو ببینم!
می‌میرم اگه یه روزی ببینم زیر پای تو آرزوهاته که به خاطر من ازش گذشتی!
قسم نمی‌خورم چون از قسم خوردن متنفرم و می‌دونی وقتی بهت می‌گم باور کن، دروغی ندارم که بگم! پس باور کن که حرفام از ته دلمه .....! ای بابا ول کن دیگه
مراقب خوبی‌هات باش!
من همیشه پیشتم همیشه هستم، برات نفت می‌گیرم، نون می‌گیرم، همه کار می‌کنم! در عوض همه اینا فقط باش! پیشم باش تا به جای مهر سرمو بذارم رو شونه‌ات!
امشب دیدم عینک نداشتی پیشت!
خانوم؟
راننده شخصی نمی خوای؟

خاک زیر پات، فراز
اولین روز دومین ماه تابستان سومین سال دهه نود

پی‌نوشت: ندارد!
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 23:59 | لینک ثابت
جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ بی برو برگرد دوستت دارم/ ولی / تو برگرد...

این قصه را الم باید که از قلم هیچ نیاید!
تذکره الاولیا، عطارنیشابوری به نقل از بایزید بسطامی


(1)
صدایت گرم است
آن‌قدر
که زمستانی را
می‌توان با حرارتش سر کرد!

(2)
رودی که
می‌رود و می‌رود
و به هیچ دریایی راه نمی‌یابد
شوقِ رسیدن به تو
در من این‌گونه است!

(3)
آسمان و ریسمان
را هم که بهم ببافی
باز هم به زمین
سقوط خواهی کرد!

(4)
بی برو برگرد
دوستت‌دارم
ولی
تو برگرد!


(5)
قیدت را زدم
حالا
من مانده‌ام
با دوست داشتنی
که زمان و مکان نمی‌شناسد!


(6)
گاهی فکر می‌کنم
تو جایِ تمامِ این کلمه‌ها
در شعرهایِ من
نفس می‌کشی!


نسترن وثوقی



پی‌نوشت 1: تنهایی یک درختم/ و جز این‌ام هنری نیست/ که آشیان تو باشم!/ احمد شاملو
پی‌نوشت 2: سودایِ تو را ترانه‌ای بس باشد/ مدهوشِ تو را ترانه‌ای بس باشد/ در کشتنِ ما چه می‌رنی تیغِ جفا/ ما را سر تازیانه‌ای بس باشد!/ مولوی
پی‌نوشت 3: شخص رو به سنگ‌ها گفت: « انسان باشید» سنگ‌ها گفتند: « هنوز به قدر کفایت سخت نشده‌ایم!/ اریش فرید
پی‌نوشت 4: در من حسِ درختی‌است/ که دارکوبی/ برای تنش نقشه می‌کشد!/ بهمن فاطمی
پی‌نوشت 5: چه‌قدر چای که ننوشیده‌ام/ در کافه‌هایی که/با تو نرفتم/ و چه نیمکت‌ها/ که مرا کنارِ تو/ ندیده/ فراموش کردند!/ مژگان عباس‌لو
پی‌نوشت 6: هر وقت دیدی/ من فاصله گرفتم/ و کمی دورتر رفتم/ مشغولِ کارِ خاصی نیستم/ باور کن/ رفته‌ام دارم گریه می‌کنم/ تا باز سبک شوم بال دربیاورم/ و به سویِ تو بازگردم!/ روزبه بهاری
پی‌نوشت 7: شب‌ها که پیشم نیستی، خوابم نمی‌گیرد/ وقتی نمی‌بوسی مرا با قرص می‌خوابم/ اصغر معاذی
پی‌نوشت 8: دردِ من و تمامِ تبر خورده‌ها یکی‌ست/ باور نمی‌کنیم که مُردیم مدتی‌ست/ آنها در انتظارِ دوباره پرنده‌ای/ من فکرِ بازگشتِ کسی که نبود و نیست!/ مژگان عباس‌لو
پی‌نوشت 9: برایِ این‌که خودتان را از بین ببرید،باید یک روحِ پیچیده و اسرارآمیز داشته باشید، هر چه سطحی‌تر باشید بیشتر در امان هستید/ عروسِ بیوه، جویس کرول اتس
پی‌نوشت 10: گفتی به تو گر بگذرم از شوق بمیری/ قربانِ سرت بگذر و بگذار بمیرم!/ صباحی بیدگلی
پی‌نوشت 11: چقدر خسته‌ام از مرورِ این‌همه خواب/ تحملِ این‌همه اندوه/ دلم می‌خواهد/ پایان همه‌ي جمله‌های جهان/ یک علامت تعجب بگذارم و خودم را خلاص کنم!/ سید علی صالحی
پی‌نوشت 12: جیره‌ی سیگارم را بدهید/ و تنهایم بگذارید با پیاده‌روی عصر گاهی/ در من تیمارستانی قصدِ شورش دارد!/ علی اسداللهی
پی‌نوشت 13: به جز تو/ محبوبِ من/ مردانِ بی‌شماری را دوست داشته‌ام/ بر شانه‌هایِ بی‌شماری گریسته‌ام/ و بوسه‌ها و لبخندهایم را / با لبانِ بسیاری/ در میان نهاده‌ام/ مردانِ بی‌شماری/ همه با یک نام/ همه با یک چهره/ با خنجرهایی شبیه هم/ که تنها/ جایِ زخم‌هایِ شان/ روی قلبم با هم/ فرق دارد!/ انسیه موسویان
پی‌نوشت 14: تمامِ حرف/ بر سر حرفی‌ست/ که از گفتنِ آن عاجزیم/ یداله رویایی
پی‌نوشت 15: اگر پرنده بودم/ هرگز بر زمین/ فرود نمی‌آمدم!/ مینو نصرت
پی‌نوشت 16: با که خواهی باز کرد این در که بر من بسته‌ای/ بر که خواهی بست این دل چون زِ من برداشتی؟ / حسین منزوی
پی‌نوشت 17: از پل‌هایِ زیادی پریده‌ام/ در رودخانه‌هایِ بسیاری غرق شده‌ام/ بارها شاخ به شاخ شده‌ام با زندگی/ بارها گلوله خورده‌ام/ و بارها مرده‌ام/ عشق از من/ یک بدل‌کارِ حرفه‌ای ساخته است/ جلیل صفر بیگی
پی‌نوشت 18: همه آباد نشینان ز خرابی ترسند/ من خرابت شده و دم به دم آباد ترم!/ ؟
پی‌نوشت 19: حکایتِ من و مجنون یه یک دگر ماند/ نیافتیم و بمردیم در طلب‌کاری!/ سعدی
پی‌نوشت 20: ما شعر می‌گوییم/ ما/ که نمی‌توانیم زندگی کنیم/ ما شعر می‌گوییم!/ علی‌رضا روشن
پی‌نوشت 21: سعدیا گرچه سخن‌دان و مصالح گویی/ به عمل کار برآید به سخن‌دانی نیست!/ سعدی
پی‌نوشت 22: همه‌ي حیوانات برابرند، ولی بعضی برابرترند!/ مزرعه حیوانات، جورج اورول
پی‌نوشت 23: تو را چه غم که یکی در غمت به جان آید؟!؟ / سعدی
پی‌نوشت 24: بزرگ‌ترین موفقیت زندگیم این بوده است که با چشم‌هایِ خودم ببینم،که چطور فراموشم می‌کنند!/ گابریل گارسیا مارکز
پی‌نوشت 25: گر کسبِ کمال می‌کنی، می‌گذرد/ ور فکرِ مجال می‌کنی، می‌گذرد/ دنیا همه سر به سر خیال است خیال/ هر نوع که خیال می‌کنی، می‌گذرد!/ وحشی بافقی
پی‌نوشت 26: بنجامین روگیرو: به نظرم اوونایی که خودکشی می‌کنن، آدمایِ ضعیفی نیستن، فقط از بین دو تا جهنم، جهنم اون وری رو انتخاب کردن!/ از دیالوگ‌های فیلم Donnie Brasco
پی‌نوشت 27: تو آن نه ایی که دل از صحبتِ تو برگیرند!/سعدی
پی‌نوشت 28: نیمی از حرف‌ها/ هنگام بوسه از یاد می‌روند!/ بهرنگ قاسمی
پی‌نوشت 29: کسانی که زیاد حرف می‌زنند، کاری از دست‌شان ساخته نیست!/ سایه انسان‌ها، ژان پُل سارتر
پی‌نوشت 30: می‌گوید مردی را که خیانت بکند، دیگر نباید دوستش داشت، تو گویی دوست داشتن به خواستن یا نخواستن است!/ تاکسی نوشت‌ها، ناصر غیاثی/ واقعن اگر دوست داشتن به اراده بود آدم مایل بود خیلی‌ها را دوست بدارد و خیلی‌ها را هم نه!
پی‌نوشت 31: وقتی یک زن چیزی را می‌خواهد، یعنی آن‌چیز را حتمن می‌خواهد،برایش هم مهم نیست برای به‌دست آوردنش ممکن است چه بهایی بپردازد!/ وقتی بزگ بودیم، آن تایلر
پی‌نوشت 32: صدایِ قلب نیست/ صدایِ پایِ توست/ که شب‌ها در سینه‌ام می‌دوی/ کافی است کمی خسته شوی/ کافی‌ست کمی بایستی!/گروس عبدالملکیان
پی‌نوشت 33: اگر از دست دادنِ عشقی با دلیل باشد، ما تسلیم می‌شویم، اما اگر عشقی را بدونِ دلیل از دست بدهیم، هرگز خود را نخواهیم بخشید!/ میلان کوندرا
پی‌نوشت 34: گفتم صنما ز عشقِِ تو بخروشم/ لبم بر لبِ من نهاد و خاموشم کرد!/ عین‌القضات همدانی
پی‌نوشت 35: تمامِ آن چیزی که درباره‌ی تو در سرم هست، ده‌ها کتاب می‌شود، اما تمام چیزی که در دلم هست، فقط دو کلمه است، دوستت دارم!/ ویکتوهوگو
پی‌نوشت 36: دشمنان نیستند که انسان را به تنهایی و انزوا مجکوم می‌کنند، دوستانند!/ میلان کوندرا
پی‌نوشت 37: ستم از کسی ست بر من که ضرورت است بردن/ نه قرارِ زخم خوردن نه مجالِ آه دارم!/ سعدی
پی‌نوشت 38: سلین: خاطره چیز خیلی خوبیه، اگه نخوای با گذشته بجنگی! جِسی : من که فکر می‌کنم هیچ آدمی عوض نمی‌شه، مردم دوست ندارن این رو قبول کنن ولی ذاتِ آدم عوض نمی‌شه. سلین: حس می‌کنم هیچ‌وقت نمی‌تونم کسی رو که باهاش بودم رو فراموش کنم، چون هر کس خصوصیت‌های خودش رو داره. ولی نمی‌تونی چیزی رو بذاری جایِ اون آدم! دلم برایِ اون آدم بیشتر از هر چیزی تو دنیا تنگ می‌شه. هر آدمی جزئیات خودش رو داره!/ از دیالوگ‌های Before Sunset and Before Sunrise
پی‌نوشت 39: من نمی‌دانم چرا هر کسی را صدا کردم/ هر کس را دوست داشتم/ ناگهان در خمِ کوچه گم شد!/ احمدرضا احمدی
پی‌نوشت 40: خدا همان اندازه برایِ کسانی که جز « فهمیدن» نمی‌دانند دیریاب است و به همان اندازه برایِ کسانی که جز « دوست داشتن» نمی‌فهمند، به آسانی بویِ یک گل استشمام می‌شود!/ آلکسیس کارل
پی‌نوشت 41: مثلِ سربازی/ پیاده/ راه افتاده‌ام و فکر می‌کنم/ اگر به تو برسم /وزیر می‌شوم!/ کاظم خوش‌خو
پی‌نوشت 42: آدمی همیشه از غم و اندوه کسانی می‌گوید که می‌مانند، اما تا به حال درباره‌ی آنان که می‌روند، فکر کرده‌ای؟ / من او را دوست داشتم!/ آناگاوالدا
پی‌نوشت 42: جهان جایِ عجیبی‌ست/ این‌جا/ هر کس شلیک می‌کند/خودش کشته می‌شود!/ رسول یونان
پی‌نوشت 43: برایِ من مهم نیست که حتمن به جایی برسم، مهم این است از آن‌جایی که هستم، بروم!/ عاشق/ مارگریت دوراس
پی‌نوشت 44: خوکردگی بدنر از عاشقی‌ست!/ کلیله و دمنه/ عنصرالمعالی کیکاوس بن اسکندر بن قاموس
پی‌نوشت 45: همیشه نگاهی را باور کن، که وقتی از آن دور شدی در انتظارت بماند!/ افلاطون
پی‌نوشت 46: آنت: شما نمی‌دانید چه‌قدر خوب است که دوست در استفاده از ما زیاده‌روی کند. آن‌چه می‌کشدمان آن است که آن کسی که دوستش داریم، از ما استفاده نکند!/ جان شیفته، رومن رولان
پی‌نوشت 47: می‌خواهم به یادِ من باشی، اگر تو به یادِ من باشی، عینِ خیالم نیست که همه فراموشم کنند!/ کافکا در کرانه، هاروکی موراکامی
پی‌نوشت 48: چه دوست باشد، که می‌تواند به یک سخن دوستِ خود را از رنج خلاص کند، و این یک کلمه را دریغ دارد!/ از مقالات شمس تبریزی
پی‌نوشت 49: نگذار زخم‌هایت تو را به کسی که نیستی، تبدیل کند!/ پائلو کوئیلو
پی‌نوشت 50: هیچ‌چیز به اندازه‌ی ناگفته‌ها حقیقت ندارد!/ آنتی‌گون، ژان آنوی
پی‌نوشت 51: اگر تنها کتاب‌هایی را بخوانی که دیگران می‌خوانند، تنها می‌توانی به همان چیزهایی فکر کنی که دیگران فکر می‌کنند!/ جنگل نروژی/ هاروکی موراکامی
پی نوشت ۵۲:بدترین شکنجه آن است که دیگر نتوانی دوست بداری!/ فیودور داستایوفسکی
پی‌نوشت ۵۳: هنوز دیده به دیدارت آرزومند است...

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت
جمعه بیست و یکم تیر ۱۳۹۲ ترسم چو بازگردی از دست رفته باشم...


از لابلای نامه‌هایِ من به پسرم

آدمی تنهاست با دردی که دارد!

نیمایوشج

بعضی آدم‌ها به موقع با این حقیقت کنار می‌آیند! بعضی‌ها نه! یادم می‌آید جایی خوانده بودم که آدم‌ها برای این به هم پناه می‌برند که نمی‌دانند با خودشان چه کنند؟ ولی این واقعیت محضِ تنهایی یک جورهایی انکارناپذیر است! خیلی وقت‌ها با این حسِ کشنده جنگیده‌ام، هی با خودم حرف زده‌ام، خواسته‌ام که خودم را متقاعد کنم: ببین تنها نیستی! این هست آن یکی هست! یک نگاهی به اطرافت بینداز! ببین فلانی چقدر تنهاست! ببین تو نیستی! ولی واقعیت طور دیگری‌ست! همان‌طوری که دوستش نمی‌داریم! دقیقن همان‌ طوری که از آن می‌گریزیم. گاهی فکر می‌کنم جنگ بی‌فایده است. خیلی پیش‌تر از این‌ها باید اسلحه‌ام را کنار می‌گذاشتم و با تنهایی صلح می‌کردم.
زمان بیش از آن‌که فکرش را می‌کنیم تند پیش می‌رود! طوری که گاهی ما از تمام رویاها و آرزوهایِ‌مان حتا عقب می‌مانیم. گاهی بر می‌گردم به گذشته‌ام نگاه می‌کنم، بعد با خودم فکر می‌کنم تنها چیزی که از تمامی این سال‌ها باقی مانده است، همانِ حس غریبِ تنهایی است! از همان نوع‌هایی که می‌پیچد به آدمی و رهایش نمی‌کند! از همان جنسی که تو این روزها در من می‌بینی!
شکل و تصور آدم‌ها از همین تنهایی هم متفاوت است! تنهایی برایِ من یعنی همانی که کلی آدم بیایند و بروند و دورم را بگیرند و سعی کنند که بهترین لحظات را در شبِ تولدم بیافرینند و آن‌وقت من چشمم تا آخرین لحظه‌ به راه کسی باشد که می‌دانم نمی‌آید! تنهایی یعنی همین بغض‌هایی که مثل اره ته گلویِ آدم را بتراشد و تا ته دل آدم را برایِ دل‌تنگی نقب بزنند! آن‌قدر هم عمیق که هیچ چیزی نتواند حجمِ خالیش را پُر کند!
تنهایی برایِ من یعنی همین‌ها پسرم! این‌که آشفتگی‌ات از حد و مرز روزها و شب‌ها بگذرد! طوری که زمان و مکان را گم کنی! طوری که صبح زود چشم باز کنی و سرت را بیندازی پایین و بیایی سر کار و ببینی دو ساعت زودتر از وقت مقرر آمده‌ای و مجبور شوی جلوی نگهبان وانمود کنی که حواست بوده و به خاطر کار زیاد زود آمده‌ای! و بعدش فکر کنی چرا اصلن خلوت بودن خیابان‌ها در آن ساعتِ صبج توجهت را جلب نکرده؟ چرا پشت هر چراغ قرمزی که رد کردی دو سه تا ماشین بیشتر نبوده؟ و بعد فکر می‌کنی تنهایی بدجوری سرت را به خودش گرم کرده! طوری که تمام مسیر را با تو حرف زده و آن‌قدر از این و در آن‌در گفته‌اید و شنیده‌اید که متوجه هیچ‌چیز نشده‌ای!
بودنِ تو در لحظه لحظه‌ی دل‌تنگی‌هایم، دل‌خوشی عظیمی‌ست! اعتراف می‌کنم که بی‌مهریانی‌هایِ بی‌وقفه‌ات، تحملِ این دل‌تنگی‌هایِ نفس‌‌ ‌گیر خیلی سخت‌تر می‌نمود. وقتی روبرویَم می‌نشینی و زل می‌زنی به چشم‌هایِ بهت‌زده‌ام! و لحظاتی که سعی می‌کنم الکی بخندم تا فکر کنی خوبم تا فکر کنی حتا شده برایِ چند لحظه تمامِ کابوس این روزها را فراموش کرده‌ام! تا از غم چشم‌هایمِ به فروپاشی درونم پی نبری! وقتی تویِ کوه تویِ سراشیب‌هایِ تند دستم را می‌گیری و نمی‌گذاری زمین بخورم! با این‌که می‌دانی آن‌قدر زمین خورده‌ام که دیگر گاهی حتا دلم نمی‌خواهد زیرپایم را نگاه کنم! چرا که تا یادم می‌آید زمینِ زیرپایم از تکیه‌گاه تهی بوده است!
من قدر تکِ تک این خوبی‌ها را می‌دانم پسرم! می‌دانم خیلی‌ها هستند در تنهایی پیچیده‌تر از آن‌چه من با آن درگیرم! ولی با این‌حال چون تویی را ندارند که ثانیه به ثانیه‌ی دل‌تنگی‌هایِ‌شان در کنارشان باشد، که بتوانند حسرتِ تمام چیزهایِ از دست رفته و تصاحب شده توسط دیگران را سرشان خالی کنند!
تو بیش از حد لازم در کنار جنون این روزهایم بوده‌ای! شاهد تک تک لحظاتِ ناب شاعرانگی‌ام! شاهد خنده‌ها و گریه‌هایِ بی‌دلیلم حتا! خودت می‌دانی دل‌بستگی بزرگم بعد از شعر، کوه است! کوه خیلی چیزها را از من گرفته ولی در عوض‌ش تو را به من داده است! پسری که برایِ مادرش فراتر از یک فرزند که یک دوست خوب و سنگ صبور بوده است. به قول چارلز بوفسکی « ما برایِ رنج کشیدن آفریده شده‌ایم/ ولی به دنبالِ لذت بردن می‌گردیم/ باید پذیرفت/ که تنها راه ادامه دادن/ لذت بردن از رنج‌هایی است که می‌کشیم!» این رنج‌ها دل‌نشین هستند در صورتی برای عمیق‌ترین احساساتِ بشری باشند! دوست دارم تا همیشه همین‌قدر خوب و مهربان بمانی. درست است که آسیب می‌بینی ولی با آخرین ظرفیت خود زندگی خواهی کرد و شادی‌ها و غم‌هایت هم عمیق‌تر خواهند بود.
شادمانیم بیشتر از درک بزرگی‌ست که از موقعیت آدم‌ها داری! خوش‌حالم که مثل خیلی‌ها آن‌قدر خودخواه نیستی که آسایش و تفریح خودت را به رنج خیلی‌ها ترجیح بدهی! این‌روزها هم می‌گذرند! « چون سر آمد دولتِ شب‌هایِ وصل/ بگذرد ایامِ هجران نیز هم» ابرهایِ تیره کنار می‌روند و خورشید سخاوت‌مندانه بر روز هایِ ما هم می‌تابد! آن‌وقت فقط خاطره‌ی خوب و بد این روزهایِ سخت باقی می‌ماند! دوست دارم که ظرفیت وجودی آدم‌ها را همان‌گونه که هستند بپذیری و سرزنش‌شان نکنی! آنها نیز متوجه خیلی‌ چیزها خواهند شد! آن‌هم زمانی که خودشان به مصیبتی مشابه دچار شوند- که امیدوارم نشوند- صبور باش و به من قدرت بده تا بیشتر از این‌ها شکیبا باشم! نگذار بی‌تفاوتی و بی‌ملاحظگی اطرافیانت از تو کسی شبیه خودشان بسازد! با تمامِ ظرفیتت خوبی کن و خوب باش.
هر دویِ مان هفته‌ی سختی را پشت سر گذاشته‌ایم! هفته‌ای پرکار، پر استرس، پر از اشک و بغض و خنده ! و آخر هفته‌ای که با اتفاقی که رخ داد به هر دوی‌مان ثابت کرد؛ آدم‌هایی که با تمامِ وجود دوستِ‌شان داریم هر چند از ما دور باشند؛ هر چند لحظاتِ‌شات در تصرف آنهایی باشد که به قولِ شاعر «مگسانند گرد شیرینی»، باز هم جانِ ما هستند و هیچ‌کس و هیچ چیز نمی‌تواند آنها را از ما جدا کند! بعد از اتفاقِ امروز دیگر ایمانم به یکی از جملاتی که تو یکی از کتاب‌ها خوانده بودم؛ دو چندان شد! این‌که « کسانی که با هم هیچ مشکلی ندارند؛ دلیلِ آن نیست که هم‌دیگر را دوست دارند و آنهایی هم که با هم مشکل دارند، دلیل این نیست که یک‌دیگر را دوست نمی‌دارند»
برایت هفته‌ای سرشار از عشق و شادی آرزو می‌کنم و از خدا بخاطر موهبتی که تو باشی، سپاس‌گزارم! این‌جمعه جز چند پی‌نوشتِ کوتاه مجالی برایِ شعر نیست! تا هفته‌ی‌بعد قول می‌دهم این صفحه با کلی شعر خوبِ به روز شود و این قدردانی کوچکی‌ از توست که این‌جا به خواست و اصرارِ تو به‌طور منظم هر جمعه به روز می‌شود، حتا مواقعی که حوصله ندارم.

پی‌نوشت1: گویند بهم مردم عالم گله‌ی خویش/ پیشِ که روم من که ز عالم گله دارم!/ صائب
پی‌نوشت 2: من/ چیزی از عشق‌مان/ به کسی نگفته‌ام/ آنها تو را/هنگامی که در اشک‌هایِ چشمم/ تن می‌شسته‌ای دیده‌اند!/ نزارقبانی
پی‌نوشت 3: حالا که خیالِ آمدن نداری/ دیگر/ مرگ تنها کسی است/ که می‌توانم به انتظارش بنشینم!/ نسترن وثوقی
پی‌نوشت 4: خوش‌بختی ما، مثلِ آب است در تور ماهی‌گیری/ تویِ آب که حرکتش می‌دهی/ باز می‌شود و پر از آب می‌شود/ بیرونش که می‌کشی، خالی ست!/ لئو تولستوی، جنگ و صلح
پی‌نوشت 5: دانی دارکو: « نمی‌دونم... منظورم اینه که، دوست دارم باور کنم که نیستم، اما هیچ‌وقت هم دلیلی ندیدم که تنها نیستم، خب من... دیگه نمی‌خوام این‌و انکار کنم، می‌دونی؟ مثلِ این می‌مونه که تمامِ عمرمو با انکار مداومِ این مساله بگذرونم، جنبه‌ مثبت رو ببینم و خودمو گول بزنم و آخرش، هنوزم هیچ دلیلی واسه انکار تنهاییم نداشته باشم، خب من دیگه نمی‌خوام انکارش کنم، کار بیهوده‌ایه/ دانی دارکو/ ریچارد کلی
پی‌نوشت 6: دوست داشتنت را بغل گرفتم و دویدم/ کاشکی/آادم‌ها/ با دور شدن‌شان/ دوست داشتن‌ِشان را هم می‌بردند!/ سید محمد مرکبیان
پی‌نوشت 7: ماهی‌ها نه گریه می‌کنند/ و نه اعتراض/ تنها که می‌شوند/ قید دریا را می‌زنند/ و تمامِ مسیر رودخانه را/ تا اولین قرار عاشقی‌شان/ بر عکس شنا می‌کنند!/ بهرنگ قاسمی
پی‌نوشت ۸: عنوان پست از سعدی
پی‌نوشت ۹: خواهی بیا ببخشای، خواهی برو جفا کن...


نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 23:59 | لینک ثابت • /**/ حرف هاي شما
جمعه چهاردهم تیر ۱۳۹۲ تو بچه گانه عبوسی، تو ناشیانه بدی/ همان‌قدر که بلد نیستی فقط بلدی...


در آن میان درویشی از او پرسید: عشق چیست؟ گفت امروز بینی و فردا و پس فردا! امروزش بکشتند و دگر روزش بسوختند و سوم روزش به باد بر دادند!

تذکره الاولیا



(1)
بی‌واسطه
به آغوشم بازگرد
پیش از آن‌که
مرگ پا درمیانی کند!



(2)
وقتش رسیده است
موهایم را کوتاه کنم و
بهانه‌هایِ کوتاه‌تری دستِ باد بدهم!


(3)
من هر روز
تو را در خودم کشته‌ام
و تو هر شب
شعر تازه‌ای در من آفریده‌ای!


(4)
گمان نکن
بی‌کار که می‌شوم به تو فکر می‌کنم
دوست‌داشتنت
ساعات اداری هم تعطیل نمی‌‌شود!


نسترن وثوقی


پی‌نوشت 1: مفتضح بودن از این بیش که در اولِ قهر/ فکر برگشتنی و واسطه پیدا نکنی!/ کاظم بهمنی
پی‌نوشت 2: تا رفته‌ای، شمار شب و روزها کنم/ ایامِ عمرِ من همه یوم‌الحساب بود!/ صالح تبریزی
پی‌نوشت 3: فرقی ندارد آشیانی هست یا نه؟ / در چشمِ گنجشکی که جفتش مرده باشد!/ اصغر معاذی
پی‌نوشت 4: هر انسانی، یک‌بار برایِ رسیدن به یک نفر دیر می‌کند و بعد از آن برایِ رسیدن به کسانِ دیگر عجله‌ای نمی‌کند!/ یاشار کمال
پی‌نوشت 5: می‌دانید چیست؟ بعضی وقت‌ها نباید شعر را کامل نوشت، بلکه باید ادامه‌اش را گریه کرد!/ بهرنگ قاسمی
پی‌نوشت 6: وزنِ روحم از بدنم بیشتر است/ نسبت به لباسم، کفنم بیشتر است/ مجموعه‌ی زخم‌هایِ من حتا از/ مجموعِ مساحتِ تنم بیشتر است!/ اصغر عظیمی مهر
پی‌نوشت 7: شهید نیستم اما تو کوچه‌ی خود را / به پاسِ این‌همه سرگشتگی به نامم کن!/ علی‌رضا بدیع
پی‌نوشت 7: دردا که فراق ناتوان ساخت مرا/ در بسترِ ناتوانی انداخت مرا/از ضعف چنان شدم که بر بالینم/ صد بار اجل آمد و نشناخت مرا!/ شوقی ساوه‌ای
پی‌نوشت 8: می‌بوسمت که فاصله‌ها مختصر شوند/ می بوسمت که فکر کنی، غم زیاد نیست!/ ناصر حامدی
پی‌نوشت 9: نوکِ زبانِ تو/ امیدِ آمدن لغتی‌ست/ لغتی که نمی‌آید!/ یداله رویایی
پی‌نوشت 10: تو این دنیا از هر کی که معذرت خواهی می‌کنی، بقیه وامیستن تو صف! / سگ کشی، بهرام بیضایی
پی‌‌نوشت 11: لحظاتی وجود دارند که تکرار آنها ممکن نیست، هرگز نباید سعی در تکرارِ لحظات داشت. باید آن‌ها را همان گونه که یک‌بار اتفاق افتاده‌اند، فقط به خاطر آورد!/ عقاید یک دلقک،هاینریش بل/ چقدر این کتاب را دوست دارم! هر دفعه سمتِ کتاب‌خانه‌ام می‌روم، ناخود آگاه مرا جذب می‌کند که بارها و بارها بخوانمش!
پی‌نوشت 12: بعد از تو، آن‌چه سمتِ چپِ سینه‌ی من است/ دل نیست بلکه موزه‌ی درد معاصر است!/ ؟
پی‌نوشت 13: مرگ تنها دری‌ست/ که تا به تو فکر می‌کنم، باز می‌شود/ و هر بار بدم می‌آید از خانه‌ای که در آن نیستی/ و بعد به هر دری می‌زنم عزرائیل پشتش است/ و بعد/ طناب یعنی اتفاقی که نمی‌افتد را/ به کدام سقف بیاویزم/ و تیغ یعنی این توئی که هنوز در رگ‌‌هایم جریان داری/ مرگ چیزی شبیه دست‌هایِ من است/ که حتا با ده انگشت نمی‌توانند/ یک ذره از گرمی دست‌هایِ تو را نگه دارند/ و چیزی شبیه صدایم/ که هر بار دوستت دارم/ تارهایِ صوتی‌ام را عنکبوت تنیده‌اند/ و چه انتظار بزرگی‌ست/ این‌که بدانی پشتِ هر « دوستت دارم» چقدر دوستت دارم/ این‌که بدانی چگونه سال‌هاست/ زیر لبخندِ مردی می‌پوسم/ که نمی‌داند هنوز در رگ‌هایِ من کسی هست/ و هر روز جنازه‌‌ی تازه‌ای در من کشف می‌کند!/ لیلا کردبچه
پی‌نوشت 14: ما در هر چیز فقط « تقریبن» هستیم/ آلبرکامو
پی‌نوشت 15: از زحمت‌کشان، خارپشتان را دوست دارم/ از پستان‌داران، خفاشان را/ از خزندگان، ماران را دوست دارم/ از گزندگان، آدمیان را.../ شمس لنگرودی
پی‌نوشت 16: امروز هم رو به راهم/ رو به راهی/ که مرا از تو دور می‌کند!/ مریم اسحاقی
پی‌نوشت 17: گر ز آزردنِ من هست غرض مردنِ من/ مْردم آزار مکش از پیِ آزردنِ من.../ وحشی بافقی
پی‌نوشت 17: ریسمانِ پاره را می‌توان دوباره گِره زد/ دوباره دوام می‌آورد/ اما هر چه باشد ریسمانِ پاره‌ای است/ شاید ما دوباره همدیگر را دیدار کنیم/ اما در آن‌جا که ترکم کردی/ هرگز دوباره مرا نخواهی یافت!/ برتولت برشت
پی‌نوشت 18: چرا هر کس که یک آغوشِ پْر احساس می‌خواهد/ همیشه دستِ گرمش را دو دستِ سرد می‌گیرد؟/حسین متولیان
پی‌نوشت 19: عطش توست گوارایِ وجودم شده است/ گاه یک درد به اندازه‌ی درمان خوب است.../ سیروس عبدی
پی‌نوشت 20: عنوان پست از مهدی فرجی
پی‌نوشت 21: نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی/ که ز دوستی بمیریم و تو را خبر نباشد! / سعدی
پی‌نوشت 22: خورشید حق دارد/ خروس حق دارد/ ساعت حق دارد/ یک روز تا ظهر بخوابد/ تو اما حق نداری/ بوسه‌ی صبح‌گاهی مرا فراموش کنی/ و مرا بی‌ترانه و لبخند/ به اداره بفرستی!/ حمیدرضا شکار سری
پی‌‌نوشت 23: مِی مخور با همه‌کس تا نخورم خونِ جگر...
پی‌نوشت 24: چند روزی است که فقط این ترانه‌ی علی لهراسبی را گوش می‌دهم نمی‌دانم روزی چند بار! شما هم بشنوید: از این راه رو یک نفر رد شده
از این راه‌رو یک نفر رد شده/ که عطرش همونه که تو می‌زنی/ برایِ به زانو در آوردنم/ تو از مرگ حتا جلو می‌زنی/ از این راه‌رو یک نفر رد شده/ مثِ وقتایی که تو ناراحتی/ نفس می‌کشم با تمامِ وجود/ عجب عطرِ خوبی زده لعنتی/ صدات می‌زنم تا همه بشنون/ جوابِ صدام غیرِ پژواک نیست/ من ان‌قد شکستم که حس می‌کنم/ که هیچ ارتفاعی خطرناک نیست/ یه جوری دلم تنگ می‌‌شه برات/ محاله بتونی تصور کنی/ گمونم نمی‌تونی حتا خودت/ جایِ خالی‌تو، تو دلم پر کنی...

ادامه ترس

جمعه نهم اسفند ۱۳۹۲ به آغوشِ اعصابم بیا!


عشق به حقیقت بلاست و انس و راحت در او غریب است. زیرا که فراق به تحقیق در عشق دویی است و وصال به تحقیق یکی است. باقی سر به سر همه پندار وصال است نه حقیقت وصال!

سوانح العشاق/ شیخ احمد غزالی طوسی



(1)
در این سلولِ انفرادی را بشکن!
می‌خواهم از خودم فرار کنم
تو زندان‌بانِ خوبی نبودی
برای اسیری که
تمامِ نقشه‌هایِ فرارش
به آغوشِ تو ختم می‌شد!


(2)
مداد رنگی‌هایِ کودکیت را بردار
و با هر رنگی که می‌خواهی
بهانه‌هایِ خوش رنگی بتراش!
عاشق‌تر از آنم
که بهانه‌ای به سیاهی ابرهایِ تیره‌ای
که آسمان دلم را پوشانده است؛
بتراشم!


(3)
گنج‌ها همیشه
در دلِ ویرانه‌ها جا خوش می‌کنند!
بی‌خود نیست
که
تو در دلِ من نشسته‌ای!


نسترن وثوقی




پی‌نوشت 1: از عشقِ من به هر سو در شهر گفتگویی ست/ من عاشقِ تو هستم، این گفت‌و گو ندارد!/ شهریار
پی‌نوشت 2 :هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواست!/ سعدی
پی‌نوشت 3: من آن پرنده‌ی کوهی عجیب و غریب هستم که در شهرها، اول دور من جمع شده و کم کم وقتی نمی‌توانند مرا و اسرار مرا بشناسند، از من دور می‌شوند!/ از نامه‌های نیما یوشیج به نظام وفا 1302 خورشیدی
پی‌نوشت 4: گاه میا، گاه مرو، خیز به یک‌بار بیا!/ مولوی
پی‌نوشت 5:عشقِ مرد قسمتی از زندگی او و عشقِ زن همه‌ی زندگی اوست!/ لرد بایرون
پی‌نوشت 6: جفا که با من دل‌خسته می‌کنی، سهلست/ غرض وفاست که با مردم دگر نکنی!/ هلائی جغتایی
پی‌نوشت 7: صورت نبست در دلِ من کینه‌ی کسی/ آیینه هر چه دید، فراموش می‌کند!/ محمد قلی سلیم
پی‌نوشت 8: اگرچه دست و دلی سخت ناتوان دارم/ تو را نمی‌دهم از دست تا توان دارم/ کاکایی
پی‌نوشت 9: چه کند کشته‌ی عشقت که نگوید غمِ دل/ تو مپندار که خون ریزی و پنهان ماند!/ سعدی
پی‌نوشت 10: هزار بار قسم خورده‌ام که نام تو را/ به لب نیاورم اما قسم به نامِ تو بود!/ فصیحی هروی
پی‌نوشت 11: گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت/ کس بی‌تو خوش نباشد رو قصه‌ی دگر کن!/ مولوی
پی‌نوشت 12: زِ خرده‌گیری روز حساب آزادم/ ورق سیاه چنان کرده‌ام که نتوان خواند!/ طالب آملی
پی‌نوشت 14: آن‌چنان می‌فشرد فاصله راه نفسم/ که اگر زود اگر زود بیایی، دیر است!/ سوگل مشایخی
پی‌نوشت 15: کلید را در جمجمه‌ام بچرخان و / داخل شو/ به آغوش اعصابم بیا/ در تاریکی سرم بنشین/ اتاق را بگرد/ و هر چه را که سال‌هاست پنهان کرده‌ام/ از دهانم بیرون بریز/ پرده‌ها را کنار بزن/ چشم‌ها را بشکن/ و متن را از نقطه‌ای که در آن اسیر شده/ آزاد کن!/ گروس عبدالملکیان/ عنوان پست برگرفته از همین شعر گروس عبدالملکیان
پی‌نوشت 16: برای درخت‌های کنار جاده فرقی ندارد/ کسی که در سفر است/ می‌رود یا می‌آید/ برای من اما فرق زیادی دارند/ درختان مسیری که از تو دورم می‌کنند/ و درختان مسیری که با تو نزدیکم!/ لیلا کردبچه
پی‌نوشت 17: برای فرد سالم، دوست داشتن خوبی‌های دیگری دلیل عشق نیست، بلکه دوست داشتن‌های بدی‌های دیگری بزرگ‌ترین دلیل عشق است!/ میرا/ کریستو فرانک
پی‌نوشت 18: آخر چه کند یا دل من علم پزشکی/ وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم!/ بهروز یاسمی
پی‌نوشت 19: ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی.../ حافظ
پی‌نوشت 20: و گر ز خشم روی صد هزار سال ز من/ به عاقبت به من آیی که منتهات منم!/ مولوی
پی‌نوشت 21: مرا که با توام از هر چه هست، باکی نیست!/ سعدی
پی‌نوشت 22:خدا هر لحظه تغییر شکل می‌دهد، فرخنده حال و سعادت‌مند کسی است که بتواند او را در هر شکل و در هر لباس بشناسد!/ زوربای یونانی/نیکوس کازانتزاکیس
پی‌نوشت 23: در دام غمت چو مرغ وحشی/ می پیچم و سخت می‌شود دام!/ سعدی
پی‌نوشت 24: غم پروریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست! / فاضل نظری
پی‌نوشت 25: با سنگ‌دلان منشین، خود گوهر این کانی!/ مولوی
پی‌نوشت 26: شیرینی زندگانی بیش از یک‌بار به کام آدم نمی‌نشیند اما تلخی‌هایش هر بار تازه‌ترند، هر بار تازه‌تر !/ کلیدر/ محمود دولت‌آبادی

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 23:50 | لینک ثابت
جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ تا غمت خار گلو هست گلوبند چرا؟/ کشته هایت چه نیازی به تجمل دارند؟


یارب از ابرٍ هدایت برسان بارانی
پیش تر زان که چو گردی ز میان برخیزم...

حافظ



«آدمی با رنجِ درون زاده می‌شود!» قبول ندارم! آدمی رنج را می‌آفریند و هی در خودش پرورش می‌دهد این سطرها از سر شکم سیری نیست! این سطر ها از سرِ خوشی نیست! از سرِ ناخوشی هم نیست! این‌جا مخاطبِ خاص ندارد! که هی بیایم و بروم و برایش پشتِ چشم نازک کنم و قر و قمیش بیایم! تنها دغدغه‌‌‌ای که شاید لابه لای سطرهای این‌جا پنهان شده باشد، ادبیات است. ادبیاتی که از ابتدا محصول تنش‌هایِ روح انسان بوده است. برایِ مثلن شاعری که ادبیات یگانه راه تاب آوردنِ نافرجامی‌های هستی بوده، حرف زدن از شادی خیلی آسان نیست! برای آن‌که برای شاد کردن کسانش، به شادی رو می‌آورد! باید چشم‌هایش را ببند بر رویِ هر چه دروغ و فریب و حسد و خیانت و نامردمی و تصور کند که همه چیز خوب است! حتا به قیمتِ این‌که به حماقت و بی‌شعوری متهم شود! هر چند هیچ‌کدام از این‌ها مهم نیست! که مَثَلِ « تو نیکی می‌کن و در دجله انداز...» مرهم خوبی است برای زخم‌هایی که خیلی وقت است تویِ آبِ نمک خوابانده باشی! تا دیگر هیچ‌کس زحمت نمکدان بر دست گرفتن را نکشد تا نمک‌‌پاش زخم‌هایی باشد که دیگر بی‌حس شده‌اند! هر چند که گاهی آدم‌ها اصلن ماموریت‌شان از بودن فقط این است آتش بیار معرکه‌هایی باشند که خودشان بر پا کرده‌اند! تازه معرکه هم که تمام می‌شود آن‌قدر این ماجرا برای‌ِشان جذاب است که به امید معرکه‌ی دورادور حواس‌شان هست و در صورت نیازمی‌آیند حتا بی‌کلاه می‌آیند که کلاه‌شان هم پسِ معرکه نباشد! این‌قدر بی‌کار هستند این بزرگواران! بگذریم از این حرف‌هایی که ماجرایِ مشترکِ من و شمایی هستند که به‌قول خودتان به امید حس‌هایِ مشترک به این‌جا می‌‌آیید! من هم گاهی از پیش‌پا افتاده‌ترین حوادثی می‌گویم که خوش‌بختانه دیگر در حد ِ «حرف» هستند! پیش‌آمدهایی که از منِ دیروز کسی را ساخته‌اند که دیگر حاضر نیست تجربه‌های تلخ دیروزش را که فقط نتیجه‌ی ندانم کاری و قصور خودش در اعتماد بیش از حد به دیگران بوده، تکرار کند! دیروز کتابی مي‌خواندم به جمله‌ای برخوردم که کلی تکانم داد: « هر انسانی نه دوست توست و نه دشمنِ تو! بلکه معلم توست!» و من از آموزگارانی که هر کدام به نوعی به من آموختند! ممنونم... خوش‌حالم که بگویم وجودم چنان از عشق و مهرورزی آکنده است که تهمت ها و دروغ‌ها و کارشکنی‌ها نه‌تنها آزرده‌ام نمی‌سازد بلکه حسی در حد ترحم در من بر می‌انگیزد. و این‌که با هر حرکتی به خودم تلنگر بزنم: حقِ قضاوت نداری! شاید اگر در شرایط او بودی چه بسا عکس‌العمل شدیدتری نشان می‌دادی!
امتحاناتم تمام شده‌اند حال گرسنه‌ای را دارم که تازه از یک قحطی طولانی نجات پیدا کرده است و بر سر میزی از غذاهای رنگارنگ نشسته باشد و اصلا نداند که از کجا باید شروع کند! چند صفحه از پیر مرد و دریا می‌خوانم، بعد می‌روم سراغ مارسل پروست! کافه کِقِم را ورق می‌زنم که بعد از یک سال و اندی وقفه، قرار است به جمع دوستان خوب کلاس فرانسه‌ام بپیوندم! بعد می‌روم سراغ میلان کوندرا! از آن‌جا گریز می‌زنم به تحقیقی که باید هر چه زودتر سر و ته‌اش را هم بیاورم. گاهی هم می‌نشینم وسط شلوغی اتاقم که یک هفته است قرار است، مرتب شود! و باز غرق در صدای راوی کتاب‌های صوتی می‌شوم!
دوست ندارم، زمستان تمام شود! زمستان را با این سرمایِ گزنده‌اش دوست دارم. هر بار که قدم بر کوهستان می‌گذارم ناخودآگاه شعر شاملو را زمزمه می‌کنم: برفِ نو، برفِ نو سلام/ بنشین خوش نشسته‌ای بر بام/ شادی آوردی ای امید سپید/ همه آلودگی‌ست این ایام.../خام سوزیم، الغرض بدرود/ تو فرود آی، برف تازه سلام...
دلم سرشار است، سرشار از شادی‌ها و رنج‌هایِ عمیق! وجود این دو را همواره در کنار هم حس کرده‌ام و این‌که این‌دو جز در کنار هم و رویارویِ هم معنا نمی‌یابند! آدمی تنها زمانی مفهوم شادمانیِ عمیق را در می‌یابد، که به رنجی عمیق گرفتار آمده باشد و گرنه شادی چیزی بیشتر از یک حسِ پیش پا افتاده‌ی مبتذل ِبی‌مصرفِ به نظر نمی‌آید!
این‌جا را هنوز دوست دارم، می‌دانم هر کسی حوصله‌ی خواندن این‌جا را ندارد. اگر کسی می‌خواند یا دغدغه‌ی ادبیات دارد و یا با حس‌های مشترکی دست و پنجه نرم می‌کند. این‌جا وعده‌ی دیدار من با کسانی است که دچار توهم محبوبیت و مهم بودن نیستند و خیلی خودشان را جدی نمی‌گیرند!
دل‌تان که گرفت، دستِ دل‌تان را بگیرید و بیاورید این‌جا و به او اطمینان خاطر بدهید که این‌جا کسی هست که نه تنها دل‌گیر بلکه دلش هم گیر است! درگیر احساسات عمیق بشری، که او را مجاب به زیستن و دوست داشتن می‌کند!

با تشکر از مجله هنری ژوان








(1)
و من شاید
زنی باشم
که هر شب
با احتمال مادر شدن
آبستن آرزوهای تازه‌ای می‌شود
و هر روز
با درد مهلکی
به‌نام شعر
سقط جنین می‌کند!

(2)

زنان عاشق
شال‌گردن می‌بافند
زنان عاشق‌تر
دست‌کش

دل‌گرم که شدی
حتمن
زنی برایت شعر می‌بافد!

نسترن وثوقی



پی‌نوشت 1: آقایِ فرمانده، قلبِ تو از سنگ است/ جنگ آخرش خوش نیست، جنگ آخرش جنگ است!/ محمد شریف
پی‌نوشت 2: محبت یگانه راه آزادی در این جهان است، زیرا نفس انسان را به مقامات بالا می برد، جایی که قوانین بشر و آداب و رسوم شان و سنت ها و شریعت های طبیعت به آن دسترسی ندارند/ بال‌های شکسته/ جبران خلیل جبران
پی‌نوشت 3: این‌گونه که مرا صدا می‌زنی/ درخت پیرِ حیاط را هم صدا کن/ شکوفه می‌دهد/ می‌دانم!/ حسن آذری
پی‌نوشت 4: چشم‌ها، پنجره‌هایِ تو تامل دارند/ فصل پاییز هم آن منظره‌ها گل دارند/ ابر و باد و مه و خورشید و فلک مطمئنم/ همه در گردشِ چشمِ تو تعادل دارند/ تا غمت، خارگلو هست، گلوبند چرا؟/ کشته‌هایت چه نیازی به تجمل دارند؟/ همه جا مرتع گرگ است، به امید که‌اند؟/ میش‌هایم که ته چشمِ تو آغل دارند؟/ برگ با ریزش بی‌وقفه به من می‌گوید/ در زمین خوردن عشاق، تزلزل دارند/ هر که در عشق سر از قله بر آرد، هنر است/ هم تا دامنه‌ی کوه تحمل دارند!/ مژگان عباس‌لو
پی‌نوشت 5: با تو دلِ من پر از کبوتر شده است/ حالِ من و شعرهام بهتر شده است/ حالا تو منی و من تو هستم با تو/ تنهایی من چند برابر شده است!/ جلیل صفربیگی
پی‌نوشت 6: کوه باش و بریز تویِ خودت/ عشق باید به کوه تکیه کند/ مرد باش و به درد عادت کن/ چه کسی دیده، مرد گریه کند؟/ قصه‌ی عشق از زمین که گذشت/ از هوایی شدن، هراسی نیست/ پیش‌بینی نکن چه خواهد شد/ عشق مثلِ هواشناسی نیست/ قصه‌ی عشق و زندگی این است/ پرسه در کوچه‌هایِ تکراری/ شعرهایی برایِ ننوشتن/ خواب‌گاهی برای بیداری!/ یاسر قنبرلو
پی‌نوشت 7: می‌خواهمت، می‌خواهمت دیوانه جان ای کاش/ نا دوستانم از سرِ تو دست بردارند.../ امید صباغ‌زاده
پی‌نوشت 8: باید که زِ داغم خبری داشته باشد/ هر مرد که با خود جگری داشته باشد/ حالم چو دلیری ست که از بختِ بدِ خویش/ در لشگر دشمنِ پسری داشته باشد/ حالم چو درختی‌ست که یک شاخه‌ی نااهل/ بازیچه‌ی دستِ تبری داشته باشد/ سخت است پیمبر شده باشی و ببینی/ فرزند تو دین دگری داشته باشد/ آویخته از گردنِ من شاه کلیدی/ این کاخِ کهن بی‌که دری داشته باشد/ سر درگمی‌ام داد گره در گره اندوه/ خوش‌بخت کلافی که سری داشته باشد!/ حسین جنتی
پی‌نوشت 9: تو تشنه‌کام به صحرا دمیده دل خوش دار/ که ابرهایِ سیه مژده‌هایِ بارانند.../ منوچهر نیستانی
پی‌نوشت 10: نشاطِ دهر به زهرِ ملامت آغشته است/ شراب خوردنِ ما شیشه خوردن است این‌جا!/ صائب تبریزی
پی‌نوشت 11: چند گویی که بد اندیش و حسود/ عیب‌جویانِ من مسکینند/ گه به خون ریختنم برخیزند/ گه به بد خواستنم، بنشینند/ نیک باشی و بدت گوید خلق/ به که بد باشی و نیکت بینند.../ گلستان سعدی
پی‌نوشت 12: می‌رود از فراقِ تو خونِ دل از دو دیده‌ام.../ طاهره قره‌العین
پی‌نوشت 13: به پیشنهاد شما از این به بعد دریچه‌‌ی «حرف‌های شما را» نمی‌بندم... همین نظرات خصوصی هم پلی است بین من و شما که لطف بی‌اندازه‌تان شرمنده‌ام می‌کند!




نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت • /**/ حرف هاي شما
جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت/ بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست...


اعتقاد و عشق
دلیر کند
و همه ترس ها بِبَرد!
آری!
زهی کافرانِ مسلمان!

از مقالات شمس تبریزی



تویِ دلِ امتحانات، حتا نوشتن -وقتی حتا عاشقِ نوشتن باشی – سخت است! دلم می خواهد هر کاری بکنم ولی درس نخوانم. حتا مطالبی که دوست ِ شان دارم! سه جمعه ی متوالی است که تویِ خانه مانده ام و کوه نرفته ام! احساس می کنم چند قرن متوالی است که تویِ این چهار دیوراری حبس شده ام. نفسم بالا نمی آید! قولِ الکی می دهم و سر وقت این جا را به روز نمی کنم. خودم دلم می گیرد از این همه بد قولی و بی حوصلگی. روزهایِ آسودگی و عافیت هم مشکلاتِ خاص خودش را دارد. همه چیز روبراه است همان طوری که آرزویش را داشتی! ولی باز هم الکی پیله می کنی به خودت! ترس! ترس! ترس! این وحشتِ لعنتی دست از سر آدم بر نمی دارد! گاه و بی گاه نگران می شوی! بی خودی! آن قدر با خودت حرف می زنی تا سر خودت را بخوری! آن قدر سر خودت را می خوری تا سرخوردگی به سراغت بیاید! بعد هی خودت را دل داری می دهی که طوری نیست! همه چیز روبراه است! در اوج ثانیه های خوشی، آن قدر غرقِ دل واپسی هستی که دم صبح اس ام اس می زنی: هر چی لازم داری فقط به من بگو! صبح که چشمت را باز می کنی می بینی بی چاره گیج و بهت زده جواب داده: « کی؟ چی؟ کِی؟» بعد می بینی ای دل غاقل! تویِ خواب پیغام فرستاده ای گویا خواب دیده ای که دارد، می رود جایی! و خجالت زده جواب می فرستی که تویِ خواب اس ام اس داده ای و طبق معمول لبخندهای مهربانش را نثارت می کند. مثلِ همیشه ساکت و صبور ... مثل همیشه می گوید: « ان قدر فکر نکن، بی خیالی طی کن»
روزهایت را دوست داری. تمام پیمانه هایت لبریز است. آدم هایت را می پرستی. آدم هایی که علی رغم تمام سختی ها مانده اند! آنهایی که امتحانِ شان را پس داده اند! روزهایی که اجر صبرند! و بیشتر از همه ی این ها، خدایت را! همانی که با صابرین است! می بینی که هست، واقعن هست. نگرانی موردی ندارد!
هر وقت دیگر که حالِ نوشتن همین چند خط را هم داشته باشم، می آیم این جا و می نویسم! برایِ شماهایی که لطفِ بی اندازه تان، شرمنده ام می کند! همین که می آیید و می نویسید که منتظرِ به روز شدنِ این جا هستید، کافی است که احساس کنم گاهی هم اکسیژن را حرام نمی کنم!



دوستت دارمهمیشه این نیستکه در هجوم وحشیِ این دردِ بی امانبه پایت بنشینمگاهی دوستت دارمیعنی این که شبانهدر خانه ات را آرام ببندمبدون این که بیدارت کرده باشمو فردا صبح که چشمت را باز می کنیبا خودت فکر کنیتمامِ این زن را خواب دیده بودی!عزیزمقرار نیستتعبیر تمام خواب هایی که می بینیم،عاشقی باشد!نسترن وثوقی


پی نوشت 1: می نویسم تا ماندگار شود! سیزده دی ماه یک هزار و سیصد و نود و یک، تاریخ تولدی دوباره است.
پی نوشت 2: دل هر که صید کردی، نکشد سر از کمندت/ نه دگر امید دارد که رها شود زِ بندت.../ سعدی
پی نوشت 3: یار را دو دست است، اما چندان که بجویی چپ نیابی، هر دو دستش راست است!/ از مقالات شمس تبریزی
پی نوشت 4: عنوان پست از محمد علی بهمنی


نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 16:55 | لینک ثابت
جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲ مثلِ یک گرگ پیر غمگینی/ گوسفندا چقدر خوشبختن...


ما زن‌ها رسم خوب داریم، زمانه که سخت می‌گیرد، شروع می‌کنیم به کوتاه کردن. ناخن‌ها، موها، حرف‌ها، رابطه‌ها...

منسوب به ویرجینیا وولف

اتفاقن زمانه اصلن سخت نگرفته بود. نمی‌دانم ولی کوتاه‌شان کردم!. موهایم را می‌گویم! به نظرم خیلی بی‌مصرف بودند! نمی‌دانم چرا دوست داشتم از شرشان خلاص شوم. خنده‌دار است البته بیشتر مضحک است تا خنده‌دار! «زن باید موهایش بلند باشد» شاید هم باید باشد، ولی در صورتی که بشود باد وحشی لای‌ِشان بپچید. در صورتی که نسیم نوازش‌شان کند یا خیلی چیزهایِ دیگر! اتفاقن خیلی دوست‌ِشان داشتم. ولی گاهی باید دل کَند از دوست‌داشتگی‌ها! باید بی‌خیالِ‌شان شد! خیلی‌ها گفتند: چطور دلت اومد؟ و من ناگاه فکر کردم، گاهی خیلی بی‌رحم می‌شوم! کوتاه‌شان کردم با خون‌سردیِ تمام! حتا دلم هم به درد نیامد. دلی که با کوچک‌ترینِ چیزها به درد می‌آید، بی‌تفاوت فقط سکوت کرد. گفتی: « طوری نیست، بلند می‌شود!» نمی‌دانم خیال کردم یا واقعن چیزی شبیه اندوه ِ تویِ صدایت بود؟ مطمئنی که این‌ها دلیلِ نوشتن این سطرها نیست. دلیلش همان زخم‌هایی است که صادق هدایت می‌گوید، زخم‌هایی که زخم نیستند، غده‌ی سرطانی هستند لامذهب‌ها! تا ترا نکشتند، دست بر نمی‌دارند! گاهی غصه‌هایم از نظرت آن‌قدر کوچک و بی‌اهمیت هستند که شاید تویِ دلت بخندی! یا بهت‌زده بگویی: « داری شعر می‌گی؟» همان موقع است که دلم می‌خواهد به جای مثلنِ شاعر بودن! کرگدن باشم! آخر پوستش خیلی کلفت است. این چند خطِ آخر را چند بار نوشتم و باز منصرف شدم. نمی‌گویم که دیدن فرومایگی ‌ها چه مایه غمگینم می‌کند! نمی‌گویم چون می‌دانی... به قول شاملو: « من خویشاوند هر انسانی هستم/ که خنجری در آستین پنهان نمی‌کند/نه ابرو در هم می‌کشد/ نه لبخندش ترفندِ تجاوز به حقِ نان و سایه‌بانِ دیگران است!»
پی‌نوشت 1: به پایت نشسته‌ام/ تمامِ دشت‌ها و کوه‌ها را/ پا به پایَت / راه آمده‌ام!/ آن‌قدر بمان/ تا به پایت بمیرم! / نسترن وثوقی
پی‌نوشت 2: شادم که وعده داد به فردایِ محشرم/ کان روز هیچ وعده به فرا نمی‌رسد!/ ضمیری اصفهانی
پی‌نوشت 3: یک زن/ اگر بخواهد/ حتا می‌تواند/ با صدایش/ تو را در آغوش بگیرد./ ایلهان برک
پی‌نوشت 4: ناز پرود تنعم نبرد راه به دوست/ عاشقی شیوه‌ی رندانِ بلاکش باشد!/ حافظ
پی‌نوشت5 : قفس دانسته بر جایی نهادی/ که هرگز نشنوی فریادِ ما را.../ صائب تبریزی
پی‌نوشت 6: حالِ خود گفتی: بگو بسیار و اندک هر چه هست/ صبرِ اندک را بگویم یا غمِ بسیار را؟/ هلایی جغتایی
پی‌نوشت 7: گاهی/ یک پیراهن چهارخانه ی مردانه هم حتا /می‌تواند/خانه‌ی آدم باشد/ که دل‌تنگی‌هایت را در جیبش بریزی/و دگمه هایش را/ برای همیشه/ ببندی/ رویا شاه‌حسین‌زاده
پی‌نوشت 8: دلم ز مِهرِ تو صدپاره باد و هر پاره/ هزار ذره و هر ذره در هوایِ تو باد!/ هلایی جغتایی
پی‌نوشت 9: گفتی که جان دهی به عوض بوسه‌ای دهم/ این خون‌بهاست، مزدِ وفا را چه می‌کنی؟/ ندیم مازندرانی
پی نوشت ۱۰: بازنشستی تو آخرین سیگار/ با کتابات که اونور تختن/ مثلِ یک گرگِ پیر غمگینی/ گوسفندا چقدر خوشبختن.../ سید مهدی موسوی
پی‌نوشت ۱۱: خمار صد شبه دارم، شراب‌خانه کجاست؟؟؟


نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 23:58 | لینک ثابت
جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی...


همه غم‌هایِ جهان هیچ اثر می ‌نکند
در من از بس که به دیدارِ عزیزت شادم...

سعدی

بین من و سرما، بین من و زمستان قرابتی است که نمی‌توان انکارش کرد! حتا اگر به آن فکر هم نکنم، باز هم انکار آن به لجاجتی بچه‌گانه می‌ماند! با احساسِ این روزها و لحظه‌ها غریبم! چیزی مابین شادی و غم! چیزی بین مستی و هوشیاری! تکلیف روزهایت روشن نیست! ولی به آرامش قانعی! آرامشی که ماحصل، تحمل عذابی است که تنها خودت می‌دانی چگونه از پس‌شان برآمده‌ای! و یاد گرفته‌ای که چگونه قدر آرامش را بدانی این‌روزها لحظه‌ای خیالِ تو از من دور نمی‌شود! پا به پای تمام ثانیه‌ها می‌آید. تو دیگر جزئی از من شده‌ای! و من نمی‌دانم چگونه دلم این‌قدر برای کسی که «خودِ» من است، تنگ می‌‌شود؟ اعتراف می‌کنم از همان کودکی، خود آزار بوده‌ام! حتا در اوج ثانیه‌های خوشی، نتوانستم ترس را از خودم دور کنم! هراسِ از دست رفتنِ دوست‌داشتگی‌هایم! و حالا که دیگر بعد از گذر از ماه‌ها و سال‌ها فهمیده‌ام که هر چیز و هر کسی، یک روز از دست رفتنی است، تن دادن به این واقعیتِ تلخ، آسان‌تر جلوه می‌‌کند! ، حداکثر کاری که می‌توانم درباره‌ی دوست‌داشتگي‌هایم بکنم، این است که زمانی که دارم‌شان با تمام ظرفیتم دوست‌شان بدارم و از آنها مراقبت کنم! می‌دانم که به دیوانگی‌هایم نمی‌خندی! از تو چیزی در من ریشه کرده که تمام ِ هستی را بی‌حضورت انکار می‌کند! در من حسی است که هیچ واژه‌ای نمی‌تواند آن را به تصویر بکشد و من همیشه از این روز می‌ترسیدم! روزی که زبانم بند بیاد و دیگر نتوانم کلمه‌ها را برای از تو گفتن رام کنم! و از آن‌جایی که آدمی از هر چه بترسد، بر سرش می‌آید؛ درست یک ماه است لال شده‌ام و تمام کلماتم تویِ حنجره‌ام دق کرده‌اند! غصه‌دار نیستم ، فقط دلم برای لحظه‌های شعر گفتن تنگ می‌شود! ولی حاضرم دیگر شاعر نباشم ولی تو باشی! باشی و شعر مسلم ِ گلویِ دریده از بغض‌‌هایم باشی! می‌دانم این وضعیت موقتی‌است! گیرم که نباشد! شعر بی‌تو چه دردی از من دوا می‌کند؟ اصلن صدایم که می‌کنی، تمامِ اصوات زیبایِ جهان از حنجره‌ی تو، شعر می‌شوند و مرا به نام می‌خوانند. شاعرانگی بیشتر از این، که حتا نامِ کوچکم یا صدایِ تو ترانه می‌شود؟ دوستت دارم به گمانم بی‌معنی‌ترین جمله برایِ حسِ من است! گمان نمی‌‌کنم هنوز کلمه‌ای یا جمله‌ای برای حسی که من به تو دارم، اختراع شده باشد! می‌دانی این‌ها را که می‌نویسم تلخ‌خند بر لب‌هایم می‌نشیند! این‌روزها گاهی کسانی این‌جا را می‌خوانند که به‌قدر درنگ ثانیه‌ای، درد این کلمه‌ها را نمی‌فهمند! ولی مهم نیست، بگذار آنها هم خوش باشند! سوژه‌ای برایِ وقت‌گذرانی داشته باشند! بگذار حتا دل‌مشغولی عده‌ای باشیم که خودِ حتا شهامتِ یک روز زندگی را نداشته‌اند! به قول خواجه: هر آن کسی که در این حلقه نیست، زنده به عشق/ بر او نمرده به فتوایِ من نماز کنید...


پی‌نوشت 1: من به هیچ وجه چیزی را مسخره نمی‌کنم، این قدرت را دارم که به چیزی که نمی‌توانم، درک کنم، احترام بگذارم!/ هاینریش بل/ عقاید یک دلقک
پی‌نوشت 2: ‌تمامِ وحشتِ من آهوانه از این است/ که گرگِ وحشیِ من سر به راه برگردد!/ حدیث لرز غلامی
پی‌نوشت 3: بهترین نعمت، سکوت است و منِ بی‌هم‌زبان/ با زبان وا کردنم، کفرانِ نعمت می‌کنم!/ ؟
پی‌نوشت 4: زمستان بود/ بوسه آتش زدیم/ گرم شدیم!/ غلام‌رضا بروسان
پی‌نوشت 5: میانِ ما و شما عهد در ازل رفته است/ هزار سال برآید، همان نخستینی!/ سعدی
پی‌نوشت 6: خدا تو را به همان صورتی که می‌خواهم/ قلم به دست گرفت و کشید همراهم/ کسی به نامِ من از ساعتِ جهان گم شد/ همان دقیقه‌ای که پیدا شدی سر راهم.../ مهدی فرجی
پی‌نوشت 7: دیر آمدی/ دستِ کم زمانی برو / که زود نباشد!/ مژگان عباس‌لو
پی‌نوشت 8: نیازِ عاشقان، معشوق را بر ناز می‌دارد/ تو سر تا پا وفا بودی، ترا من بی‌وفا کردم!/ میر اصلی قمی
پی‌نوشت 9: دردهايي در اين دنيا هست به آن عظمت كه ديگر در برابر آنها از اشك كاری ساخته نیست/قطار به موقع رسيد/ هاينريش بل
پی‌نوشت 10: عشـق آتـش است، هرجا که باشد جز او رخت دیگری ننهند هرجا که رسد سوزد و به رنگ خود گرداند./عین القضات‌همدانی
پی‌نوشت 11: همی گویی، غمش در دل نگه دار/ نصیحت گو، نمی‌گویی: دلت کو؟ / یاری خراسانی
پی نوشت ۱۲: جایی باید باشد/ غیر از این کنج تنهایی/ تا آدم گاهی آن‌جا جان بدهد/ مثلن آغوشِ تو/ جان می‌دهد برایِ جان دادن!/ بهمن عطایی
پی‌نوشت ۱۳: عنوان پست از حافظ
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت • /**/ حرف هاي شما
جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ راه گم کرده و با رویِ چو ماه آمده‌ای/ مگر ای شاهد گم‌راه، به راه آمده‌ای؟

از دلِ خون‌گرمِ ما، پیکان کشیدن مشکل است
چون توان کردن، دو یک‌دل را زِ یک‌دیگر جدا؟

صائب

آبان هم تمام شد ولی غربتش نه! هر سال که آبان از راه می رسد، ناخود آگاه این بیت فرشته رجبی را زیر لب زمزمه می کنم: « ای تنگ دستِ تلخ، پاییزِ بی باران/ خورشید های شرم در غربتِ آبان/ فصلِ عقیمِ سرد، پیشانی ات تب دار/ شرمنده‌ی تقویم، آکنده از هذیان...» فرشته ای که امسال قریب چهار سال است که دیگر غربتِ آبان را حس نمی کند... کسی چه می‌داند؟
پناه برده‌ام به خلوتِ پر هیاهویِ تنهایی‌ام! حریصانه می‌خوانم! فکر می‌کنم چه زمانِ بی‌هوده‌ای را برایِ هر چیزی غیر از ادبیات صرف کرده‌ام! چند روز پیش رفیقی، نقل قولی از گوستا فلوبر فرستاد! که « یکی از راه‌هایِ تحمل هستی، غرق شدن در ادبیات است، انگار در جشنی جاودانه شرکت کردن» یا به قولِ ماریو بارگاس یوسا: «ادبیات برای آنان که به آن‌چه دارند خرسندند٬ برای آنان‌که از زندگی بدان گونه که هست راضی هستند٬ چیزی ندارد که بگوید. ادبیات خوراکِ جان‌های ناخرسند و عاصی است٬ زبان رسای ناسازگاران و پناه‌گاه کسانی است که به آن‌چه دارند خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه می‌آورد تا ناشادمان٬ ناکامل نباشد.»
بالاخره شهامت شروع «در جستجویِ زمانِ از دست‌رفته» مارسل پروست را پیدا کردم! ماه‌ها بود که با خودم کلنجار می‌رفتم! برش‌هایی از این کتاب را در جاهایِ مختلف خوانده بودم و می‌دانستم از ان دسته کتاب‌هایی است که تمام افکارم را مشغول می‌کند. با « طرف خانه سوان» شروع کرده‌ام و امیدوارم بتوانم به جلد هفتم یعنی « زمان باز یافته» برسم!
این‌روزها با مثلن رو‌ به راه بودن اوضاع، هیچ چیز برجسته‌ای جز دل‌تنگی ندارد! دل‌تنگی برای « زمان از دست‌ رفته» !


(1)
چقدر قافیه پردازی کنم؟
وقتی عاشقانه‌ترین واژه‌هایِ جهان
برایِ از تو گفتن
ردیف می‌شوند!

(2)
همه چیز در پاییز،
رنگ می‌بازد
جز دل‌تنگی برایِ تو
که پر رنگ‌تر می‌شود!

(3)
زنده‌ام
و این از غیرتِ عشق توست
که حتا مرگ هم
نتوانسته است
با من هم‌آغوش شود!


نسترن وثوقی

پی‌نوشت: بیت عنوان پست از شهریار
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت
جمعه نوزدهم مهر ۱۳۹۲ خبرت هست که بی رویٍ تو، آرامم نیست؟


دامنِ دوست به دست آر و زدشمنِ بگسل
مردِ یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان...

حافظ

(1)
تنهایی
یعنی من،
وقتی روزها، دست در گردنِ خورشید می اندازی
و در روشناییِ جهان سهم داری!
تنهایی
یعنی تو،
وقتی شب ها هم آغوشِ ماه می شوم
و در تاریکیِ جهان دست دارم!


(2)
یکی
خاطراتش را دود می کند
یکی
دل تنگی هایش را
و دیگری
خودش را،
بی آن که -حتا-
سیگاری آتش زده باشد!

نسترن وثوقی


پی نوشت1: عنوان پست از سعدی: خبرت هست که بی رویِ تو آرامم نیست؟/ طاقت و بارِ فراق این همه ایامم نیست/ خالی از ذکرِ تو عضوی؟ چه حکایت باشد؟/ سر مویی به غلط در همه اندامم نیست!/ گو همه شهر به جنگم به در آیند و خلاف/ من که در خلوتِ خاصم، خبر از عامم نیست/ به خدا و به سرپایِ تو کز دوستیت/ خبر از دشمن و اندیشه زِ دشنامم نیست!/ دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی/ به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست!/ سعدی
پی نوشت 2: به شمشیرم زد و با کس نگفتم/ که رازِ دوست با دشمن نهان به.../ حافظ
پی نوشت 3: دنیا وفا ندارد ای نورِ هر دو دیده...


نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:54 | لینک ثابت
جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ عاشقان را چه غم از سرزنشِ دشمن و دوست/ یا غم دوست خورد یا غمِ رسوایی را!
با صد هزار مردم تنهایی
بی‌صد هزار مردم تنهایی...

رودکی

حس نوشتن ندارم! این‌جا پاتوق نامحرمان شده است! مثلِ فیس‌بوک! دیگر احساسِ راحتی ندارم! دلم می‌خواهد این‌جا برگردد به روزهایی که حداکثر هفتاد هشتاد تا بیشتر بازدیده کننده نداشتم! با خودم می‌گویم ولش کن! این‌همه از درد و هم‌درد و دل‌‌درد نوشتی، مگر چه اتفاقی افتاد؟ بعدش هم فکر می کنم مگر قرار بود اتفاقی بیفتد؟ دنیا همان دنیاست! با همان قاعده با همان قد و قواره! با همان آدم‌ها! با همان تعداد آدم‌هایِ دردمند! و به همان نسبت آدم‌هایی که احساسِ می‌کنند درد دارند ولی خودشان دردند!
قلبم خالی شده است! خالیِ خالی! حتا گاهی حس می‌کنم عزیزترین‌هایم را هم از رویِ عادت دوست دارم! تمام اعصابم بی‌حس شده‌اند! تنها خوبی‌اش این است که دیگر درد نمی‌کشم! دیگر نه چیزی خوش‌حالم می‌کند و نه چیزی ناراحتم می‌کند! مثلِ این کر و لال‌ها زل زده‌ام به اطرافم! حتا حس سردرگمی هم ندارم! می‌ایستم جلویِ آینه و زل می‌زنم به موهایِ سفیدم که روند سفید شدن‌شان تندتر شده است! بعد ناخودآگاه یاد فروغ می‌افتم که می‌گفت:« خوش‌حالم که موهایم سفید شده و پیشانیم خط افتاده و میان دو ابرویم دو چین بزرگ نشسته. خوشحالم که دیگر خیال‌باف و رویایی نیستم. بدی‌هایِ من، به خاطر بدی کردن نیست. به خاطر احساسِ شدید خوبی‌هایِ بی‌حاصل است. می‌خواهم به اعماق برسم. در آن‌جایی که دانه‌ها سبز می‌شوند و ریشه‌ها به هم می‌رسند و آفرینش، در میان پوسیدگی خود را ادامه می‌دهد. گویی همیشه وجود داشته، پیش از تولد و بعد از مرگ، گویی بدن من یک شکل موقتی و زودگذر است. می‌خواهم به اصلَش برسم. می‌خواهم قلبم را مثل یک میوه رسیده به همه‌ی شاخه‌های درختان آویزان کنم.» / فروغ فرخ‌زاد، بخشی از یکی از نامه‌های فروغ فرخ‌زاد به ابراهیم گلستان
همه‌چیز ظاهرن روبه‌راه است! رو به کدام راه؟ خدا می‌داند! همه‌‌چیز آن‌قدر غیر قابل پیش‌بینی است که بعید نیست فردا خودم بیایم این‌جا بنویسم که کسی که این‌همه این‌جا آمد و نوشت و گفت و شنید و بغض کرد و داد زد و خندید؛ من نبودم!
برای به روز کردن این‌جا دو دل بودم، ولی دوستانی که پیغام می‌فرستند؛ که ما جمعه‌ها دل‌مان را به خواندن پست جدیدی خوش کرده‌ایم، باعث شدند که بنویسم هر چند مختصر! که این‌روزها فکر می‌کنم همه‌چیز مختصرش خوب است! زیادی هر چیزی آدم را به انحطاط می‌کشد! حتا زیاد بودنِ چیزهای خوب! بیشتر از قبل می‌خوانم و کمتر از قبل می‌نویسم! فکر می‌کنم خیلی چیرها دارند کم کم جایِ خودشان را در زندگی‌ام پیدا می‌کنند! دارم به کارهایم سر و سامان می‌دهند و دستی به سر و روی‌شان می‌کشم! با این‌همه حسِ خالی بودن، تنها امید و امید است که مرا به جلو می‌راند! امید به نجاتِ انسان هر چند دور هر چند دیر... دست تک‌ِ تک‌تان را با دوستی و مهر می‌فشارم و از این‌که با وجود این‌همه اهمال و کوتاهی، باز هم کارهای مرا می‌خوانید و ابراز لطف می‌کنید از تمام‌تان متشکرم! حتا دوستانی که لا به لایِ این واژه‌ها دنبالِ نقطه ضعف می‌گردند تا در فرصتِ مناسب علم کنند و به گمانِ خودش‌شان نا داشته‌هایِ مان را هم از ما بگیرند! نمی‌دانم چرا دلم می‌خواهد بگویم دوستانِ عزیز: آدم چیزی را که هیچ‌وقت نداشته از دست نمی‌دهد! زحمتِ زیادی به خودتان ندهید! ما به همین نداشته‌هایِ مان هم قانعیم و شکر گذار! / با من هزار نوبت اگر دشمنی کنی/ ای دوست، هم‌چنان دلِ من مهربان توست.../ سعدی

پی‌نوشت 1: تنهایی/ یعنی تو/ که نمی‌دانی بی من/ چقدر تنهایی.../ مهدیه لطیفی
پی‌نوشت 2: دنیا گرفتار است/ دنیا گرفتار است/ و ما شب‌ها/ چای می‌نوشیم/ به اخبار کشت و کشتار گوش می‌دهیم/ زخم‌هایِ دنیا را می‌بینیم/ اما هم‌چنان تنها از عشق/ و تنها از عشق می‌ترسیم/ رویا شاه‌حسین‌زاده
پی‌نوشت 3: اثر انگشت‌هایِ ما از قلب‌هایی که لمس‌شان کرده‌ایم، هیچ وقت پاک نمی‌شوند!/ چارلز بوفسکی
پی‌نوشت 4: از طوفان که در آمدی دیگر همان آدمی نخواهی بود که به طوفان پا نهادی، معنی طوفان همین است!/ هاروکی موراکامی/ کافکا
پی‌نوشت 5: غم دنیا نه حریفی‌ست که مغلوب شود/ مرد از این معرکه نامرد برون می‌آید!/صائب تبریزی
پی‌نوشت 6: حدیثِ دوست با دشمن نگویم/ که هرگز مدعی محرم نباشد.../ سعدی
پی‌نوشت 7: عنوان پست از سعدی: عاشقان را چه غم از سرزنشِ دشمن و دوست/ یا غم دوست خورد یا غمِ رسوایی را!
پی‌نوشت 8: بیش است زِ ما طالعِ آن مرغِ گرفتار/ او را قفسی باشد و ما را قفسی نیست!/ پژمان بختیاری
پی‌نوشت 9: زخمِ شمشیرِ ندامت قابلِ اصلاح نیست/ هیچ عاقل زخمی تیغِ پشیمانی مباد!/ طالب آملی
پی‌نوشت 10: دانم که آهِ ما را باشد بسی اثرها/ لیکن چه سود وقتی کز ما اثر نباشد!/ سلمان ساوجی
پی‌نوشت 11: این دل که به صد عاشقِ دل خسته جفا کرد/ در دامِ تو افتاد و جفا دید و وفا کرد!/ صادق سرمد
پی‌نوشت 12: کششی که عشق دارد، نگذاردت بدینسان/ به جنازه گر نیایی به مزار خواهی آمد!/ امر خسرو دهلوی
پی‌نوشت 13: هم‌نشینم به خیالِ تو و آسوده دلم/ کاین وصالی‌ست که در پی غمِ هجرانش نیست.../ ذوقی کاشانی
پی‌نوشت 14: با حریفان گفته‌ای خواهی فراموشم کنی/ سرخوش از این گفته‌ام چون یادی از من کرده‌ای/ یغمای جندقی
پی‌نوشت 15: بگو به صبر که در پیشِ عشق و سیلِ سرشک/ مساز خانه، که این‌جا حساب‌ها پاک است!/ جامی نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 23:59 | لینک ثابت
جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ گفتم خدایا دشمنانم را بگیر از من!/ این‌گونه شد دیگر ندیدم دوستانم را...

از شیخ بهایی پرسیدند: خیلی سخت می‌گذرد چه باید کرد؟ گفت: خودت که می‌گویی: سخت می‌گذرد، سخت که نمی‌ماند!/ پس خدا را شکر که می‌گذرد، نمی‌ماند!


(1)
دست از سرِ این واِژه‌ها بردار!
این کلمات
حتا در سنگینیِ
این‌همه سکوت فرو نمی‌روند!

(2)
تو را می‌‌بوسم
و تکلیفِ این زمستان را هم
در‌لب‌هایِ تو روشن می‌کنم!

(3)
مهم نیست
چند زن،
چند بار،
چقدر عشق‌شان را
در رج‌هایِ شال‌گردن
برایِ تو گرم بافته‌اند
وقتی تو فقط با بوسه‌هایِ من گرم می‌شوی!



نسترن وثوقی

پی‌نوشت 1: بر ما رقمِ خطا پرستی همه هست/ بدنامی و عشق و شور و مستی همه هست/ ای دوست چو از میانه مقصود تویی/ جای گله نیست، چون تو هستی همه هست!/ مولوی
پی‌نوشت 2: آن‌گاه که خسته شدی، آن‌گاه که از پای در آمدی، مهم نیست، باز هم مقاومت کن! باز بجنگ و شکست بخور، این‌بار شکستِ بهتری خواهی خورد!/ ساموئل بکت
پی‌نوشت 3: گفتم به بلبلی که علاجِ فراق چیست؟ / از شاخِ گل به خاک فتاد و تپید و مُرد!/ حزین لاهیجی
پی‌نوشت 4: سویش گرفتم، دست‌هایِ ناتوانم را/ از آینه بیرون کشیدم هم‌زبانم را/ تا یارِ من او باشد و من یارِ او باشم/ من قصدِ جانش کردم و او قصدِ جانم را/ ساقی فقط حالِ بدم را خوب می‌‌فهمد/ وقتی سر و ته می‌گذارم استکانم را/ نه از شرابِ زندگی دیگر نمي‌نوشم/ ها ای منِ در آینه بو کن دهانم را/ عمری کنارم از وفا گفتند تا بردند/ سگ‌های دورم تکه‌هایِ استخوانم را!/ گفتم خدایا دشمنانم را بگیر از من!/ این‌گونه شد دیگر ندیدم دوستانم را!/ محسن کاویانی
پی‌نوشت 5: چه‌قدر باید بگذرد، تا آدمی بویِ تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟/ و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟/ آنا گاوالدا/ من او را دوست داشتم.
پی‌نوشت 6: از آهِ دردناکی سازم خبر دلت را/ روزی که کوهِ صبرم بر باد رفته باشد!/ حزین لاهیجی
پی‌نوشت 7: هر که به جورِ رقیب یا به جفایِ حبیب/ عهد فرامُش کند مدعیِ بی‌وفاست!/ سعدی
پی‌نوشت 8: ... اغلب به خودم می گویم تو به اندازه کافی قوی هستی که مرا نگه داری و به همان اندازه باهوش هستی که بگذاری بپرم.../ آنا گاوالدا/ من او را دوست داشتم.
پی‌نوشت 9: دست‌هایِ تو تصمیم بود/ باید می‌گرفتم/ و دور می‌شدم/ شمس لنگرودی
پی‌نوشت 10: دوستت دارم/ و پنهان کردنِ آسمان/ پشتِ میله‌هایِ قفس آسان نیست!/ شمس لنگرودی
پی‌نوشت 11: گاهی تو را آن‌قدر می‌خواهم به تنهایی/ طوری که حتا بودنم را بر نمی‌تابم!/ اصغر معاذی
پی‌نوشت 12: فریبِ تربیتِ باغبان مخور ای گل/ که آب می‌دهد اما گلاب می‌گیرد!/ صائب تبریزی
پی‌نوشت 13: ندارِ عشقم و با دل سرقمارم نیست/ که تاب و طاقتِ آن مستی و خمارم نیست/ دگر قمارِ محبت نمی‌برد دلِ من/ که دستِ بُردی از این بختِ بدبیارم نیست/ من اختیار نکردم پس از تو یارِ دگر/ بغیر گریه که آن‌هم به اختیارم نیست/ به رهگذار تو چشم انتظارِ خاکم و بس/ که جز مزارِ تو چشمی در انتظارم نیست/ تو می‌رسی به عزیزان سلام ِ من برسان/ که من هنوز بدان رهگذر گذارم نیست/ چه عالمی که دلی هست و دل‌نوازی نه؟/ چه زندگی که غمم هست و غم‌گسارم نیست؟ / به لاله‌هایِ چمن چشم بسته می‌گذرم/ که تابِ دیدنِ دل‌های داغ‌دارم نیست!/ شهریار
پی‌نوشت 14: من از این‌جا خواهم رفت/ و فرقی هم نمی‌کند/ که فانوسی داشته باشم یا نه؟/ کسی که می‌گریزد/ از گم شدن نمی‌ترسد!/ رسول یونان
پی‌نوشت 15: هر چه بر من گذشت حقم بود، من از این بیشتر سزاوارم/ تو گناهی نداری ای زیبا! مرگ بر من که دوستت دارم!/ محمد سعید شاد
پی‌نوشت 16: قدر اهلِ درد صاحب درد می‌داند که چیست؟/ مرد صاحب درد، دردِ مرد، می‌داند که چیست/ هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حالِ ما/ حالِ تنهاگرد، تنها گرد می‌داند که چیست؟/ وحشی بافقی
پی‌نوشت 17: عاشق نمی‌شوی، سرِ این شرط بسته‌ام/ نه حاضرم ببازم و مالِ خودم شوی!/ مهدی فرجی
پی‌نوشت 18: ای که گفتی انتظار از مرگ جان‌فرساتر است/ کاش جان می‌دادم اما انتظاری داشتم!/ سیمین بهبهانی
پی‌نوشت 19: انگار نمی‌آید و هم می‌آید/ این دور و بر انگار که کم می‌آید/ او عابر و من پیاده‌رو، آه چقدر/ از حاشیه رفتنش خوشم می‌آيد!/ غلام‌رضا بروسان

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت
جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ هرگز تو هم مانندِ من آزار دیدی؟/ یار خودت را از خودت بیزار دیدی؟


گیرم که وصالِ دوست را خواهم یافت
این عمر گذشته را کجا دریابم؟

مولوی


غریب‌ترین زنِ عالمی
وقتی آغوشِ مردی وطنت می‌شود
و تو سرباز پیاده‌ای هستی
که به پایِ هیچ لشگری نمی‌رسی
وقتی با هر حمله‌ای، بی‌سرزمین می‌شوی
و یاد می‌گیری
برایِ زن بودن هم
باید مرد باشی!!!

نسترن وثوقی


پی‌نوشت 1: با دلت حسرتِ هم‌صحبتی‌ات هست ولی/ سنگ را با چه زبانی به سخن وا دارم؟ / فاضل نظری
پی‌نوشت 2: باید که زِ داغم خبری داشته باشد/ هر مرد که با خود جگری داشته باشد/ حالم چو دلیری‌ست که از بختِ بدِ خود/ در لشگرِ دشمن پسری داشته باشد!/ حسین جنتی
پی‌نوشت 3: باید بگویم تو نجاتم دادی/ تا اسیرم کنی!/ رسول یونان
پی‌نوشت 4: وقتی تو بر لب نداری نامِ منِ شاعرت را/ بهتر کسی نامِ من را دیگر به خاطر نیارد!/ رویا باقری
پی‌نوشت 5: به خاطرِ کندنِ گلِ سرخ اره آورده‌اید/ چرا اره؟/ فقط به گل سرخ بگویید: تو: هی تو! / خودش می‌افتد و می‌میرد!/ بیژن نجدی
پی‌نوشت 6: حق است اگر مرگ من و عالم و آدم/ بگذار که یک‌بار بمیریم نه صد بار/ رویا باقری
پی‌نوشت 7: بیهوده نیست که سیگار می‌کشی و تلخ می‌شوی!/ ناهید عرجونی
پی‌نوشت 8: گذشت خوبی‌ام از حد، به شک دچار شدند/ به احترام کمی خم شدم، سوار شدند!/ حسین جنتی
پی‌نوشت 9: بعد از تو باز عاشقی و باز آه نه!/ این داستان به نامِ تو این‌جا تمام شد!/ حسین منزوی
پی‌نوشت 10: ببین هنوز دهانِ هزار خنده تویی/ بخند! آخر این داستان برنده تویی/ حامد ابراهیم‌پور
پی‌نوشت 11: شب به شب قوچی از این دهکده کم خواهد شد/ ماده گرگی دل اگر از سگِ چوپان ببرد!/ حامد عسکری
پی‌نوشت 12: موسیقی عجبیی‌ست مرگ/ بلند می‌شوی و چنان آرام و نرم می رقصی/ که دیگر هیچ‌کس تو را نمی‌بیند!/ گروس عبدالملکیان
پی‌نوشت 13: از سخت‌مان گذشته اگر سخت پوستیم/ بی‌چاره دشمنانِ شما، ما که دوستیم!/ سید مهدی موسوی
پی‌نوشت 14: عنوان پست از کاظم بهمنی: هرگز تو هم مانندِ من آزار دیدی/ یار خودت را از خودت بیزار دیدی؟/ نامِ کسی را در قنوتت گریه کردی/ از «آتنا» گفتن « عذاب النار» دیدی/ در پشتِ دیوارِ حیاطی شعر خواندی/ دل کندن از یک خانه را دشوار دیدی؟/ آیا تو هم با چشمِ باز و خیسِ از اشک/ خوابِ کسی را روز و شب بیدار دیدی؟/ رفتی مطب بی‌نسخه برگردی به خانه/ بیمار بودی مثلِ من بیمار دیدی؟/ کاظم بهمنی
پی‌نوشت 15: چه تمنایِ محالی دارم! خنده‌ام می‌گیرد!
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت
سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ این همه از تاریکی بد نگویید/ شما که فروشِ چراغِ‌تان/ به لطفِ این‌همه تاریکی ست!

در نهایت زندگی کردن، جرات بیشتری می‌خواهد تا خودکشی!

آلبر کامو



از لابلای نامه‌های من به پسرم، فراز

یادم می‌آید بچه که بودم همیشه تویِ شلوغی پیاده‌رو دستِ مادرم را محکم می‌چسبیدم! می‌ترسیدم لحظه‌ای حواسم پرت شود و برای همیشه دست‌هایش را گم کنم! همیشه از گم کردن می‌ترسیدم! همیشه محکم می‌چسبیدم به تمامِ دوست‌داشتگی‌هایم! خیال می‌کردم هر کسی را که گم کنم، هر چیزی را که گم کنم دیگر لنگه‌اش را پیدا نمی‌کنم. هنوز هم فکر می‌کنم هر کسی را که داشتم هر کسی را که دارم و هر حسی که دارم، لنگه ندارد! من آدم کار بلدی نیستم فراز! من عرضه‌ی زندگی کردن ندارم! همیشه درست زمانی که باید بروم، می‌ایستم و درست مثلِ آدم‌هایی که شوکه شده‌اند؛ با دهانِ باز به اطرافم می‌نگرم! و درست زمانی که باید بایستم و مبارزه کنم، میدان را خالی می‌کنم و بی‌جنگ و خون‌ریزی، معرکه را می‌بازم!
ذهنم خسته است از هزار اما و اگر و چرایی که در گیر و دار تمامِ آن‌چه که اسمش را زندگی گذاشته‌اند؛ به بازی گرفتن تمام کلماتم مشغولند!
من هیچ‌وقت ادعا نکرده‌ام که آدم بی‌اشتباهی بوده‌ام! اتفاقن اشتباهاتم از خیلی‌هایی که می‌شناسم و می‌شناسی بیشتر بوده! هیچ‌وقت فکر نکردم که هر چی که من فکر می‌کنم درست بوده و هر چه دیگران می‌اندیشند پر از غلط! چون اساسن فکر می‌کنم هیچ قانون مطلقی در زندگی وجود ندارد جز انسانیت!
آدمی که سر هر چیز مرتبط به عزیزانش، درگیر می‌شود! داد می‌زند، بغض می‌کند، نگران مي‌شود! حرف‌هایش را می‌زند حتا به قیمتِ این‌که به بی‌شعوری و خودخواه بودن متهم شود، معنی‌اش این نیست که او فکر می‌کند بیشتر از « آن‌کس» یا کسانِ دیگر می‌فهمد! معنی‌اش این است که آن آدم‌ یا آدم‌ها را بیشتر از هر چیز و هر کسی در دنیا دوست دارد و نمی‌خواهد شاهدِ روزهایی باشد که خودش هم به طریقی آنها را پشت سر گذاشته است. می‌دانم که رنج جز لاینفکِ وجود انسان است! آن‌قدر که هیچ چیزی به شدت آن تا آخر عمر به انسان وفادار نمی‌ماند! گاهی انسان بیهوده سعی می‌کند عزیزانش را از خطرات احتمالی رنج‌هایِ بزرگِ دور نگه دارد!
متاسفانه یک اصلی که در غالب روابط انسانی مرسوم است، این است که افراد همیشه گمان می‌کنند همیشه همانی که نظر سنی بزرگ‌تر است، نباید اشتباه کند و همیشه کنترل روابط را به دست بگیرد! قبول دارم بزرگ‌تر‌ها همیشه به دلیل این‌که شاید چند پیراهن بیشتر به‌واسطه‌ی شماره سال‌هایِ بیشتر عمرشان حرام کرده‌اند، انتظار اشتباهات کمتری از آنها می‌رود ولی انتظار این‌که دچار هیچ اشتباهی نشوند، نیز انتظار بیهوده‌ای است. مهم این است که بدانیم پشتِ این اشتباهات چه حسی پنهان شده است. آدم زنده، آدمی که برای زیستن خود و عزیرانش- هر چند به اجبار- تلاش می‌کند یعنی این‌که دارد کاری می‌کند! فقط مشق‌های ننوشته، غلط ندارند!
درختان را دیده‌ای؟ غیر از آنهایی که همیشه سبزند! وقتی باد پاییزی تک تکِ برگ‌های‌شان را غارت می‌کند، تمام زمستان را عریان می‌ایستند، شلاق‌هایي بی‌امانِ باد را بر رویِ پیکر عریان‌شان تاب می‌آورند تا دوباره سبز شوند و دوباره روزگار تک تک برگ‌هایی که به ستم از آنها جدا کرده را به آنها پس دهد!
حکایت آدم‌ها هم همین است پسرم، گاهی سبزند و گاهی چنان عریان می‌شوند که شلاقِ روزگار تازیانه‌های سخت و بی‌امانش را یر پیکر رنجورشان فرود می‌آورد! روزهای سخت و روزهای آسان همیشه در گذرند و این‌گونه است که تمام ما در گذر این روزها یِ سخت و آسان، پیر می‌‌شویم!
هیچ‌کدام از این حرف‌ها نصیحت نیست! همه‌ی این‌ها حرف‌هایی از جنس دردند! از سمت زنی که هنوز با زخم‌هایی که نه آدم‌ها بلکه روزگار پی‌در پی و بی‌وقفه بر روح و روانش می‌زند؛ سعی می‌کند از هجومِ بی‌امانِ دردی که اسمش بی‌تفاوتی است؛ محفوظ بماند و تمامِ «زخم‌هایی را که همه از عشقند» را دوست بدارد!
گاهی اوقات فکر می‌کنم من بیش از حد لازم خیلی چیزها را بر تو سخت گرفتم! ولی تمام این سخت‌گیری‌ها شاید گاهی بی‌مورد گاهی نابجا، برای دور نگه داشتن تو از رنج بوده! هر چند تلاشِ بیهوده! هر چند باطل! باید جایِ همان آدم باشی که بفهمی بعضی دردها چگونه گاهی چنان تیشه‌ای به ریشه‌ی آدم می‌زند که گاهی فکر می‌کنی اصلن از بدو وجود، بی‌ریشه بوده‌ای!
حالم بد است طوری که هیچ‌وقت این‌قدر بد نبوده‌ام! تو جز نزدیک‌ترینِ آدم‌ها به من بوده‌ای! و وقتی می‌گویم بد به گمانم، تقریبن بدانی که این واژه‌ چه باری از دل‌تنگی و ناامیدی و استیصال را به دوش می‌کشد!
دوست دارم خوب باشی خیلی خوب در هر شرایطی! و همیشه بدانی کسی هست که حاضر است فارغ از عرف‌های معمول و بدونِ ترس از آن‌چه به آن حرفِ مردم می‌گویند و حاضرند از عمیق‌ترین عاطفه‌های بشری به‌عنوان سفاهت و سبک‌مغزی یاد کنند؛ غم‌خوارت باشد. تو پسر منی حتا اگر قرن‌ها از من دور باشی و هیچ‌کس در دنیا قادر نیست منکرِ مقدس‌ترین احساسات بشری باشد.
با اتفاقی که 27 تیر افتاد، متوجه شدم که معجزه دقیقن زمانی اتفاق می‌افتد که دیگر هیچ‌کاری از دست هیچ کس ساخته نیست! درست زمانی که حتا دیگر از خودت هم بریده‌ای و حتا اسمت هم برایت بیگانه می‌شود! و اتقاقات بد هم گاهی درست زمانی می‌افنتد که گمان می‌کنی همه‌چیز درست شده و شاید دیگر هیچ‌کس و هیچ‌چیزی قادر نیست خرابش کند! این‌که آدمی هنوز برای کسانی که دوست‌شان دارد؛ می‌جنگد! یعنی این‌که هنوز هم چیزهایی برایِ از دست دادن دارد!
امید دارم که از این روزها و لحظه‌ها نیز بگذریم چنان که از بدتر از این‌ها هم گذشتیم! و باور کنیم که زندگی حرام‌زاده‌تر از این حرف‌هاست که حتا فکرش را می‌کنیم. امید دارم تمام این اتفاقات، ایمان ما را به ان‌چه نامش را دوستیِ عمیق گذاشته‌ایم؛ بیشتر کند و فصلِ تازه‌ای در دوستی ما آغاز شود. فصلی که از ایمان و شعور و مهربانی سرشار است.
می‌بوسمت به قول بهرنگ قاسمی:« نصف حرف‌ها، هنگام بوسه از یاد می‌روند!» یا به قول ناصر حامدی : « می‌بوسمت که فاصله‌ها مختصر شوند/ می‌بوسمت که فکر کنی غم زیاد نیست!»
5 شهریور غمگین 92

پی‌نوشت1: زنانِ بسیاری را دیده‌ام/ در وقت‌هایِ بسیار/ اما هیچ‌یک به اندازه‌ی زنانِ عاشق/ در خوش‌بختیِ دنیا دست نداشته‌اند!/ مریم ملک‌دار
پی‌نوشت 2: عنوان پست از شمس لنگرودی
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 10:17 | لینک ثابت
یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۲ مرا هزار امید است و هر هزار تویی...


امروز ندانم زِ چه دست آمده‌ای
کز اولِ صبح، مستِ مست آمده‌ای
گر خونِ دلم خوری زِ دستت ندهم
زیرا که به خونِ دل به دست آمده‌ای!

مولوی


(1)
تا می‌توانی بخند!
بگذار شادی
سوژه‌ی تازه‌ای در شعرهایِ من باشد!



(2)
این شهر هم
رقیبِ من است
وقتی تو در هوایِ آن
نفس می‌کشی!



(3)
تو
ضمیر مستتر شعرهایِ من است!
وقتی دستورِ زبانی
جز خنده‌هایت
بلد نیستم!


(4)
طبیعی است
پاییز، جایِ تابستان را می‌گیرد
ولی قبول کن
هیچ‌کس جایِ تو را نمی‌گیرد!


پی‌نوشت 1: شادم که از رقیبان، دام کشان گذشتی/ گو مشتِ خاکِ ما هم بر باد رفته باشد!/ حزین لاهیجی
پی‌نوشت 2: و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟ / که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟/ محمد سعید میرزایی
پی‌نوشت 3: در کویِ مکافات محال است که آخر / یوسف به سر راهِ زلیخا ننشیند!/ صائب تبریزی
پی‌نوشت4: دوستت دارم/ و همین غمگین‌ترم می‌کند/ وقتی که نمی‌توانم چهار فصل جهان را/ بر شانه‌هایِ تو آواز بخوانم/ وقتی که بادی/ برگ‌هایت را از من می‌گیرد!/ درختِ بالا بلندِ من/ باور کن این‌همه خواستن غمگین است / برای پرنده‌ای که از کوچی به کوچِ دیگر پرواز می‌کند!/ مریم ملک‌دار
پی‌نوشت 6: در طریقِ عشق خار از پا کشیدن مشکل است/ ریشه در دل می‌کند، خاری که در پا می‌رود!/ صائب تبریزی
پی‌نوشت 7: کشف کردم این اواخر چشم‌هایش مست بود/ الکلِ چشمانِ او شاید مرا رازی کند!/ انسیه آرزومندی
پی‌نوشت 8: دشمنانِ خود را دوست بدارید، زیرا بهترین جنبه‌هایِ شما را به نمایش می‌گذارند!/ فردریش نیچه
پی‌نوشت 9: او هرگز نمی‌تواست کاملن آسوده خاطر باشد! چون برای آسودگی کامل باید می‌مرد! در زندگی همیشه وحشت وجود دارد!/ زندگی پیش‌رو/ رومن گاری
پی‌نوشت 10: طایرِ مسکین که مِهر بست به جایی/ گر بکشندش نمی‌رود به دگر جا!/ سعدی
پی‌نوشت 11: فریاد نمی‌زنم/ نزدیک‌تر می‌آیم/ تا صدایم را بشنوی!/ عمران صلاحی
پی‌نوشت 12: در قلب هر آدمی‌زاده ای دو احساس متضاد هست، به هنگام شوربختی، دیگران همه با ما هم‌دردی می کنند. چنین نیست؟ اما چندان‌که از میدان نبرد با زندگی پیروزمند درآمدیم و توانستیم بی‌نوایی را به زانو در آوریم و به نوایی برسیم، همان کسان که هم‌دردان روزگارِ تیره‌بختی ما بوده ‌اند در خود احساس تأسفی می‌کنند و چه بسیار که راهی می‌جویند تا بار دیگر ما را به بی‌نوایی پیشین بازگردانند و چه بسیار که این هم‌دردان قدیم بی آن‌که خود آگاه باشند در ژرفای روح شان احساس کینه نیز می کنند./ دماغ/ ریونوسوکه اکتاگاوا
پی‌نوشت 13: در دوهایِ استقامت، تنها رقیبی که باید بر آن غلبه کرد، خود است، کسی که قبلن بوده‌اید/ موراکامی
پی‌نوشت 14: عنوان پست از سیمین بهبهانی
پی‌نوشت 15: طبیبا سرکش است این قامتِ دیوانه خویِ من/مَبُر پیراهن صحت که پوشیدن نمی‌دانم!/ عرفی شیرازی
پی‌نوشت 16: با آن‌همه دل‌داده دلش بسته‌ی ما شد/ ای من به فدایِ دلِ دیوانه پسندش!/ سیمین بهبهانی
پی‌نوشت 17: دوسِت دارم/ مثلِ یه دیالوگِ محشر/ وسطِ یه فیلمِ درِ پیت! / آرش شفاعی
پی‌نوشت 18: یاران چه چاره سازم با این دلِ رمیده؟ / حافظ
پی‌نوشت 19: همه‌ی آنهایی که مرا می‌شناسند/ می‌دانند چه آدمِ حسودی هستم/ و همه‌ی آنهایی که تو را می‌شناسند!/ لعنت به همه‌ی آنهایی که ترا مي‌شناسند!/ نزار قبانی
پی‌نوشت 20: شیرین نَنِماید به دهانش شکرِ وصل/ ان را که فلک زهرِ جدایی ننشاند!/ سعدی/ این با تمام وجودم حس می کنم...
پی‌نوشت 21: هر گاه قصدِ فتحِ نگاهِ تو می‌کنم/ تیمور وار پایِ دلم لنگ می‌زند!/ حمید درویشی
پی‌نوشت 22: بر دوستانِ رفته چه افسوس می‌خوریم/ ما خود مگر قرارِ اقامت نهاده‌ایم!/ صائب
پی‌نوشت 23: عزیز می‌گه: مردها هر قدر هم که بزرگ و باسواد و پول دار بشن، باز هم مثل بچه‌ ها هستند. زود قهر می‌کنن، زود پشیمون می‌شن و زود آشتی می‌کنن. ممکنه جلو زن‌ها چیزی نگن اما تنها که شدند شروع می‌کنن به بغض کردن. می‌گه به همین خاطره که کسی گریه‌ی مردها رو نمی‌بینه. عزیز می‌گه زن‌ها هر قدر هم که کوچیک باشن اما مادرند، پناه مردها هستند. حتی دختر کوچولوها پناه باباهاشون هستند !/ رویِ ماهِ خدا را بوس/ مصطفا مستور
پی‌نوشت 24: حبیب آقا، نه کافه رفته است، نه کتاب خوانده است و نه سیگار برگ برلب گذاشته و کلاه کج بر سر. نه با فیلم تایتانیک گریه کرده است و نه ولنتاین می‌داند چیست. اما صدیقه خانم که مریض شد، شب‌ها کار می کرد و صبح‌ها به کارِ خانه می‌رسید. در چشمانش خستگی فریاد می‌زد، خواب یک آرزو بود. اما جلویَ بچه‌ها و صدیقه خانوم ذره‌ای ضعف بروز نمی‌داد. حبیب آقا عشق را معنا می‌کرد، نمایش نمی‌داد!/ ؟
پی‌نوشت 25: آمدی تا دقیقه‌هایت را ساده- اما دقیق- بفروشی/ دست‌هایِ نمک‌ندارت را پایِ طیِ طریق بفروشی!/ هر کجا را قدم زدی دیدی، رگِ مردم پر از غم و درد است/ با خودت فکر کردی و گفتی، می‌توانی که تیغ بفروشی/ با خودت فکر کردی و گفتی: بهترین راه «دو بهم زدن » است/ کوچه‌ها را پر از نفاق کنی، دو سه تا منجنیق بفروشی!/ می‌توانی دروغ پشتِ دروغ، قصه و شایعه درست کنی/ شعله بر جانِ مردم اندازی « رختِ ضدِ حریق» بفروشی!/ اگرچه انگشترِ طلا مُد نیست، روزگارِ طلایِ بعضی‌هاست/ می‌توانی که حلقه‌ی نقره با نگینِ عقیق بفروشی!/ با خودت فکر کن اگر این شعر، بابِ میلِ جناب‌عالی نیست/ دستمالِ کتان گران نشده! می‌توانی رفیق بفروشی!/ امید صباغ نو
پی‌نوشت 26: بهاری دیگر آمده است/ آری/ اما برایِ آن زمستان ها که گذشت/ نامی نیست/ نامی نیست!/ احمد شاملو
پی نوشت 27: من‌بعد، این جا، دو هفته یک‌بار به روز می شود! تا فرصتی باشد برای بیشتر خواندن و اندیشیدن برایِ من! مگر مناسبتی خاص باشد مثل امروز! 27 تیر ماه برایِ من تولدی دوباره بود! و امروز ماه‌گرد آن روز عزیز است! می‌نویسم تا برایِ همیشه ماندگار شود!



نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت
جمعه چهارم مرداد ۱۳۹۲ رسید مژده که ایامِ غم نخواهد ماند...


روزِ هجران و شبِ فرقت یار آخر شد....

حافظ

این پست، متفاوت ترین پستِ این وبلاگ است! اولین باری است که که یک پستِ کامل از قلمی به جز قلمِ خودم منتشر می‌شود! حکایتِ نامه‌ای است که پسرم برایِ مادرش نوشته است! شما هم بخوانید:



شاید این جمعه بیاید، آمد.
نمی دونم شماها چطوری می‌نویسین! از کجا شروع می کنین، من که امشب کلی زجر کشیدم، از این همه دردِ دل و بغض و اشک شوق و همش رو که تلنبار شده بود تو مغزم (!!!) داشت خاک می‌خورد، خواهش کردم که بابا بیا بیرون! بذار سبک شیم! بابا این همه گفت پسرم، جونم، مامانی ( این مامانی گفتن رو تا به زبون نیاری هیچ‌کس نمی تونه تصور کنه که چه عشقی توش هست) ان‌قدر واست تبریک و نامه نوشت، ان‌قدر تعریفت کرد. مرد حسابی یه دو کلمه بنویس تو هم خودی نشون بده، می‌دونم سواد درست و حسابی نداری، برایِ غریبه که نمی‌نویسی، نمی خواد بگی « قلم بر دست می گیرم و ... » نه! بشین پشت همین کی‌بورد ( می دونم باید می نوشتم صفحه کلید ) و هر کلمه ی خوبی که به ذهنت میرسه در موردش بنویس، چی؟ نمی تونی از خوبی هاش بگی؟ به زبون نمی‌یاد؟ با حرف نمی‌شه توصیفش کنی؟
اصلا (اصلن) بیا یه کار کنیم! به جای اون قلم دونی که صادق خان خدابیامرز گذاشت جلو چشمش و گیر داد بهش شد یه داستان، عکسش رو بذار جلو چشمات و شروع کن:
این عکس رو نگاه : من، مادر، رودخونه، درخت، سبزه و جنگل، طبیعت! شاید گوته هم یه روزی همچین عکسی رو نگاه می‌کرده و گفته : مادر شاه‌کار طبیعت است! ای قربون دهنت، تو نمی گفتی هم من می گفتم!
چی بگم؟ از اولِ اولش ؟ خوب یادمه! درسته گیجم و عینکم رو گم کردم (البته هنوز به صندوق عقب اون ماشین امید دارم!) ولی دیگه تورو که نمی‌شه!
طرف پشت ماشینش نوشته بود: شاید این دوشنبه بیاید! بهش گفتن آقا امام زمان که قراره جمعه بیاد، گفته بود حالا جمعه بیاد قم، بعد بیاد تهران، بعد بیاد این‌جا! یکشنبه دوشنبه می‌رسه دیگه!!!
ولی خوب یادمه که جمعه بود! خودِ خودِ ظهر جمعه بود! آفتاب می‌زد، تو اومدی! اسمت رو شنیدم که صدات می‌زدن «نسترن» (که بـه اسمت چو رسیدم قلمم بـه گـریـه افتاد ...)
تموم شد اون روز خیلی زود، همون جمعه ای که می‌گفتن شاید بیاید، اومد! نه از قم و نه از ته چاه و نه از آسمون! از همین زمینی که روش قدم می‌ذاریم، زمین می‌خوریم ، ولی دیگه جایی نرفت! رفت تو دلِ من، درست بغل دست دو نفر دیگه! آروم نشست! بفرمایین! خیلی خوش اومدین! هوا سرده، بفرمایین چایی! قندون کنار دست‌تونه؟ نه؟ آها پس به شما هم تلخ می چسبه! بابا بی‌خیال زندگی حداقل چایی‌تون رو شیرین بخورین!
نشستی! نمی دونم از کجا شروع شد ولی سر حرف حسابی باز شد! من گفتم! تو گفتی! گفتی و گفتم همین‌جوری ادامه پیدا کرد ولی یادم نمیاد اول تو گفتی « پسرم » یا من گفتم «مامان »! حالا هرچی! بالاخره شدی مامان! 2 ماه بعد که کنار اون آبشار بودیم و داشتی دلداری‌م می دادی، گفتم که جای کی نشستی! ( البته من از اون شب چیزی یادم نیست اینارو بعدن خودت بهم گفتی )
گذشت! روزا پشت سر هم و تو کنار من! با هم رفتیم و گشتیم و حرف زدیم و وسطا دعوا کردیم و دل‌خور شدیم و خندیدیم و شادی و غم رو باهم خیلی وقتا تجربه کردیم و از تنها نبودن‌مون خوشحال بودیم چون شانه به شانه کنار هم بودیم نه سایه به سایه! ( یادم نمی‌یاد دیالوگ کدوم فیلمه )
هیچ وقت یادم نمی‌ره! نوزده روز از اردیبهشت گذشته بود که کله سحر بهم زنگ زد!
- الو؟
- ها؟
- خوابی؟
- خواب بودم، بگو
- تولدت مبارک!
- خب اینو یه ساعت دیگه می‌گفتی!
- برو وبلاگ مامانت رو بخون
- چی رو؟
- وبلاگ، وبلاگ مامانت
دیــــــــــــــــــــد دیــــــــــــــــــــد دیــــــــــــــــــــد
سر صبحی چی شده مگه؟ چی نوشته مامان آخه، ای بابا
پا شدم، خوندم، گریه کردم، اشک ریختم، یادم رفت خواب چی می‌دیدم!
فقط همین که به خودم آمدم دیدم کسی هست که بی‌خیال به تمامِ آن‌هایی که به زور سعی می‌کنند، جلویِ خنده‌شان را بگیرند، «مادر» صدایم می‌زند .
گذشتیم از تموم روزها ی بد! همون‌طوری که روزهای خوب از ما گذشته بود!
می‌دونستیم که شکست یه وضعیت موقتیه و ما اگه تسلیم بشیم اون رو دایمی می کنیم! (مریلین ووس ساوانت )
وقتی تویِ کوه تویِ سراشیب‌هایِ تند دستم را می‌گیری و نمی‌گذاری زمین بخورم! با این‌که می‌دانی آن‌قدر زمین خورده‌ام که دیگر گاهی حتا دلم نمی‌خواهد زیرپایم را نگاه کنم! چرا که تا یادم می‌آید زمینِ زیرپایم از تکیه‌گاه تهی بوده است .
جنگیدیم و جنگیدیم و جنگیدیم و همش شکست خوردیم! پشت سر هم! امیدمون روز به روز کم شد ولی تموم ... ؟ نه! نشد.
تو به من یاد دادی که : نگذار بی‌تفاوتی و بی‌ملاحظگی اطرافیانت از تو کسی شبیه خودشان بسازد! با تمامِ ظرفیتت خوبی کن و خوب باش.
من هم خوب بودم و تمام سعی‌ام رو کردم. خودت می‌دونی اگه بعضی جاها کاری نکردم، نتونستم! واقعن نتونستم! تو می دونی اگه بعضی جاها جفت پاهام رو کردم تو یه کفش که نرو، بریم، بشین، نکن، زود باش، وایسا ... به خاطر «تو » بود.
می دونی که این « تو » برای من ، اندازه « او » برای تو ارزش داشت! هنوزم داره.
تو خودت می دونی هر وصله ای به من می‌چسبه الا چیزایی که ممکنه یه عده فکرش رو بکنن! تو می دونی که من هر کاری کردم به قول خودت، هر احساسی که بوده از عمیق ترین زوایای روحم بوده!
تو خودت می دونی که منم تورو اندازه همه اون کسایی که نداشتم ( اون نه اون یکی ) دوست دارم.
تو مطمئنی که ...
چی بگم! نمی تونم ... بند اومد ... کم آوردم ... امونم رو بریده این اشک‌ها ... این بغض‌ها ... مامان، تو که می دونی اگه می‌گم دور بشم، واسه چی می‌گم!
تو که مطمئنی چقدر خوشحالم و از چی خوشحالم و چقدر می‌ترسم و از چی می‌ترسم!
گفتی: غلط کردی! گفتی: بمون، چشم! کی تا حالا رو حرفت، حرف زدم که بخواد دفعه دومم باشه! فقط حالا که موندم قول بده مراقبم باشی! همون‌طوری که تا الان بودی! قول بده هر وقت دیدی وضع خراب میشه بهم بگی دور شو! بله! دور شو! و گرنه حق نداری بگی برو!
بگذریم! دیگه کشش نمی‌دم، فعلن این جمله شاید این جمعه بیاید هم برایِ من، هم برای تو تعبیر شده و اگه تا دیروز جایی به چشم‌مون می‌خورد و رد می‌شدیم، الان دیگه برامون یه جمله ...
تو به اون جایی که می خواستی رسیدی! می دونی که من هیچ وقت نمی‌رسم! خودتم خوب می دونی که چرا! یادت باشه گفتم که حالا که من نمی تونم برسم، پس می تونم بشینم و آرزویِ خودم رو تو دلخوشیِ تو ببینم!
می‌میرم اگه یه روزی ببینم زیر پای تو آرزوهاته که به خاطر من ازش گذشتی!
قسم نمی‌خورم چون از قسم خوردن متنفرم و می‌دونی وقتی بهت می‌گم باور کن، دروغی ندارم که بگم! پس باور کن که حرفام از ته دلمه .....! ای بابا ول کن دیگه
مراقب خوبی‌هات باش!
من همیشه پیشتم همیشه هستم، برات نفت می‌گیرم، نون می‌گیرم، همه کار می‌کنم! در عوض همه اینا فقط باش! پیشم باش تا به جای مهر سرمو بذارم رو شونه‌ات!
امشب دیدم عینک نداشتی پیشت!
خانوم؟
راننده شخصی نمی خوای؟

خاک زیر پات، فراز
اولین روز دومین ماه تابستان سومین سال دهه نود

پی‌نوشت: ندارد!
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 23:59 | لینک ثابت
جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ بی برو برگرد دوستت دارم/ ولی / تو برگرد...

این قصه را الم باید که از قلم هیچ نیاید!
تذکره الاولیا، عطارنیشابوری به نقل از بایزید بسطامی


(1)
صدایت گرم است
آن‌قدر
که زمستانی را
می‌توان با حرارتش سر کرد!

(2)
رودی که
می‌رود و می‌رود
و به هیچ دریایی راه نمی‌یابد
شوقِ رسیدن به تو
در من این‌گونه است!

(3)
آسمان و ریسمان
را هم که بهم ببافی
باز هم به زمین
سقوط خواهی کرد!

(4)
بی برو برگرد
دوستت‌دارم
ولی
تو برگرد!


(5)
قیدت را زدم
حالا
من مانده‌ام
با دوست داشتنی
که زمان و مکان نمی‌شناسد!


(6)
گاهی فکر می‌کنم
تو جایِ تمامِ این کلمه‌ها
در شعرهایِ من
نفس می‌کشی!


نسترن وثوقی



پی‌نوشت 1: تنهایی یک درختم/ و جز این‌ام هنری نیست/ که آشیان تو باشم!/ احمد شاملو
پی‌نوشت 2: سودایِ تو را ترانه‌ای بس باشد/ مدهوشِ تو را ترانه‌ای بس باشد/ در کشتنِ ما چه می‌رنی تیغِ جفا/ ما را سر تازیانه‌ای بس باشد!/ مولوی
پی‌نوشت 3: شخص رو به سنگ‌ها گفت: « انسان باشید» سنگ‌ها گفتند: « هنوز به قدر کفایت سخت نشده‌ایم!/ اریش فرید
پی‌نوشت 4: در من حسِ درختی‌است/ که دارکوبی/ برای تنش نقشه می‌کشد!/ بهمن فاطمی
پی‌نوشت 5: چه‌قدر چای که ننوشیده‌ام/ در کافه‌هایی که/با تو نرفتم/ و چه نیمکت‌ها/ که مرا کنارِ تو/ ندیده/ فراموش کردند!/ مژگان عباس‌لو
پی‌نوشت 6: هر وقت دیدی/ من فاصله گرفتم/ و کمی دورتر رفتم/ مشغولِ کارِ خاصی نیستم/ باور کن/ رفته‌ام دارم گریه می‌کنم/ تا باز سبک شوم بال دربیاورم/ و به سویِ تو بازگردم!/ روزبه بهاری
پی‌نوشت 7: شب‌ها که پیشم نیستی، خوابم نمی‌گیرد/ وقتی نمی‌بوسی مرا با قرص می‌خوابم/ اصغر معاذی
پی‌نوشت 8: دردِ من و تمامِ تبر خورده‌ها یکی‌ست/ باور نمی‌کنیم که مُردیم مدتی‌ست/ آنها در انتظارِ دوباره پرنده‌ای/ من فکرِ بازگشتِ کسی که نبود و نیست!/ مژگان عباس‌لو
پی‌نوشت 9: برایِ این‌که خودتان را از بین ببرید،باید یک روحِ پیچیده و اسرارآمیز داشته باشید، هر چه سطحی‌تر باشید بیشتر در امان هستید/ عروسِ بیوه، جویس کرول اتس
پی‌نوشت 10: گفتی به تو گر بگذرم از شوق بمیری/ قربانِ سرت بگذر و بگذار بمیرم!/ صباحی بیدگلی
پی‌نوشت 11: چقدر خسته‌ام از مرورِ این‌همه خواب/ تحملِ این‌همه اندوه/ دلم می‌خواهد/ پایان همه‌ي جمله‌های جهان/ یک علامت تعجب بگذارم و خودم را خلاص کنم!/ سید علی صالحی
پی‌نوشت 12: جیره‌ی سیگارم را بدهید/ و تنهایم بگذارید با پیاده‌روی عصر گاهی/ در من تیمارستانی قصدِ شورش دارد!/ علی اسداللهی
پی‌نوشت 13: به جز تو/ محبوبِ من/ مردانِ بی‌شماری را دوست داشته‌ام/ بر شانه‌هایِ بی‌شماری گریسته‌ام/ و بوسه‌ها و لبخندهایم را / با لبانِ بسیاری/ در میان نهاده‌ام/ مردانِ بی‌شماری/ همه با یک نام/ همه با یک چهره/ با خنجرهایی شبیه هم/ که تنها/ جایِ زخم‌هایِ شان/ روی قلبم با هم/ فرق دارد!/ انسیه موسویان
پی‌نوشت 14: تمامِ حرف/ بر سر حرفی‌ست/ که از گفتنِ آن عاجزیم/ یداله رویایی
پی‌نوشت 15: اگر پرنده بودم/ هرگز بر زمین/ فرود نمی‌آمدم!/ مینو نصرت
پی‌نوشت 16: با که خواهی باز کرد این در که بر من بسته‌ای/ بر که خواهی بست این دل چون زِ من برداشتی؟ / حسین منزوی
پی‌نوشت 17: از پل‌هایِ زیادی پریده‌ام/ در رودخانه‌هایِ بسیاری غرق شده‌ام/ بارها شاخ به شاخ شده‌ام با زندگی/ بارها گلوله خورده‌ام/ و بارها مرده‌ام/ عشق از من/ یک بدل‌کارِ حرفه‌ای ساخته است/ جلیل صفر بیگی
پی‌نوشت 18: همه آباد نشینان ز خرابی ترسند/ من خرابت شده و دم به دم آباد ترم!/ ؟
پی‌نوشت 19: حکایتِ من و مجنون یه یک دگر ماند/ نیافتیم و بمردیم در طلب‌کاری!/ سعدی
پی‌نوشت 20: ما شعر می‌گوییم/ ما/ که نمی‌توانیم زندگی کنیم/ ما شعر می‌گوییم!/ علی‌رضا روشن
پی‌نوشت 21: سعدیا گرچه سخن‌دان و مصالح گویی/ به عمل کار برآید به سخن‌دانی نیست!/ سعدی
پی‌نوشت 22: همه‌ي حیوانات برابرند، ولی بعضی برابرترند!/ مزرعه حیوانات، جورج اورول
پی‌نوشت 23: تو را چه غم که یکی در غمت به جان آید؟!؟ / سعدی
پی‌نوشت 24: بزرگ‌ترین موفقیت زندگیم این بوده است که با چشم‌هایِ خودم ببینم،که چطور فراموشم می‌کنند!/ گابریل گارسیا مارکز
پی‌نوشت 25: گر کسبِ کمال می‌کنی، می‌گذرد/ ور فکرِ مجال می‌کنی، می‌گذرد/ دنیا همه سر به سر خیال است خیال/ هر نوع که خیال می‌کنی، می‌گذرد!/ وحشی بافقی
پی‌نوشت 26: بنجامین روگیرو: به نظرم اوونایی که خودکشی می‌کنن، آدمایِ ضعیفی نیستن، فقط از بین دو تا جهنم، جهنم اون وری رو انتخاب کردن!/ از دیالوگ‌های فیلم Donnie Brasco
پی‌نوشت 27: تو آن نه ایی که دل از صحبتِ تو برگیرند!/سعدی
پی‌نوشت 28: نیمی از حرف‌ها/ هنگام بوسه از یاد می‌روند!/ بهرنگ قاسمی
پی‌نوشت 29: کسانی که زیاد حرف می‌زنند، کاری از دست‌شان ساخته نیست!/ سایه انسان‌ها، ژان پُل سارتر
پی‌نوشت 30: می‌گوید مردی را که خیانت بکند، دیگر نباید دوستش داشت، تو گویی دوست داشتن به خواستن یا نخواستن است!/ تاکسی نوشت‌ها، ناصر غیاثی/ واقعن اگر دوست داشتن به اراده بود آدم مایل بود خیلی‌ها را دوست بدارد و خیلی‌ها را هم نه!
پی‌نوشت 31: وقتی یک زن چیزی را می‌خواهد، یعنی آن‌چیز را حتمن می‌خواهد،برایش هم مهم نیست برای به‌دست آوردنش ممکن است چه بهایی بپردازد!/ وقتی بزگ بودیم، آن تایلر
پی‌نوشت 32: صدایِ قلب نیست/ صدایِ پایِ توست/ که شب‌ها در سینه‌ام می‌دوی/ کافی است کمی خسته شوی/ کافی‌ست کمی بایستی!/گروس عبدالملکیان
پی‌نوشت 33: اگر از دست دادنِ عشقی با دلیل باشد، ما تسلیم می‌شویم، اما اگر عشقی را بدونِ دلیل از دست بدهیم، هرگز خود را نخواهیم بخشید!/ میلان کوندرا
پی‌نوشت 34: گفتم صنما ز عشقِِ تو بخروشم/ لبم بر لبِ من نهاد و خاموشم کرد!/ عین‌القضات همدانی
پی‌نوشت 35: تمامِ آن چیزی که درباره‌ی تو در سرم هست، ده‌ها کتاب می‌شود، اما تمام چیزی که در دلم هست، فقط دو کلمه است، دوستت دارم!/ ویکتوهوگو
پی‌نوشت 36: دشمنان نیستند که انسان را به تنهایی و انزوا مجکوم می‌کنند، دوستانند!/ میلان کوندرا
پی‌نوشت 37: ستم از کسی ست بر من که ضرورت است بردن/ نه قرارِ زخم خوردن نه مجالِ آه دارم!/ سعدی
پی‌نوشت 38: سلین: خاطره چیز خیلی خوبیه، اگه نخوای با گذشته بجنگی! جِسی : من که فکر می‌کنم هیچ آدمی عوض نمی‌شه، مردم دوست ندارن این رو قبول کنن ولی ذاتِ آدم عوض نمی‌شه. سلین: حس می‌کنم هیچ‌وقت نمی‌تونم کسی رو که باهاش بودم رو فراموش کنم، چون هر کس خصوصیت‌های خودش رو داره. ولی نمی‌تونی چیزی رو بذاری جایِ اون آدم! دلم برایِ اون آدم بیشتر از هر چیزی تو دنیا تنگ می‌شه. هر آدمی جزئیات خودش رو داره!/ از دیالوگ‌های Before Sunset and Before Sunrise
پی‌نوشت 39: من نمی‌دانم چرا هر کسی را صدا کردم/ هر کس را دوست داشتم/ ناگهان در خمِ کوچه گم شد!/ احمدرضا احمدی
پی‌نوشت 40: خدا همان اندازه برایِ کسانی که جز « فهمیدن» نمی‌دانند دیریاب است و به همان اندازه برایِ کسانی که جز « دوست داشتن» نمی‌فهمند، به آسانی بویِ یک گل استشمام می‌شود!/ آلکسیس کارل
پی‌نوشت 41: مثلِ سربازی/ پیاده/ راه افتاده‌ام و فکر می‌کنم/ اگر به تو برسم /وزیر می‌شوم!/ کاظم خوش‌خو
پی‌نوشت 42: آدمی همیشه از غم و اندوه کسانی می‌گوید که می‌مانند، اما تا به حال درباره‌ی آنان که می‌روند، فکر کرده‌ای؟ / من او را دوست داشتم!/ آناگاوالدا
پی‌نوشت 42: جهان جایِ عجیبی‌ست/ این‌جا/ هر کس شلیک می‌کند/خودش کشته می‌شود!/ رسول یونان
پی‌نوشت 43: برایِ من مهم نیست که حتمن به جایی برسم، مهم این است از آن‌جایی که هستم، بروم!/ عاشق/ مارگریت دوراس
پی‌نوشت 44: خوکردگی بدنر از عاشقی‌ست!/ کلیله و دمنه/ عنصرالمعالی کیکاوس بن اسکندر بن قاموس
پی‌نوشت 45: همیشه نگاهی را باور کن، که وقتی از آن دور شدی در انتظارت بماند!/ افلاطون
پی‌نوشت 46: آنت: شما نمی‌دانید چه‌قدر خوب است که دوست در استفاده از ما زیاده‌روی کند. آن‌چه می‌کشدمان آن است که آن کسی که دوستش داریم، از ما استفاده نکند!/ جان شیفته، رومن رولان
پی‌نوشت 47: می‌خواهم به یادِ من باشی، اگر تو به یادِ من باشی، عینِ خیالم نیست که همه فراموشم کنند!/ کافکا در کرانه، هاروکی موراکامی
پی‌نوشت 48: چه دوست باشد، که می‌تواند به یک سخن دوستِ خود را از رنج خلاص کند، و این یک کلمه را دریغ دارد!/ از مقالات شمس تبریزی
پی‌نوشت 49: نگذار زخم‌هایت تو را به کسی که نیستی، تبدیل کند!/ پائلو کوئیلو
پی‌نوشت 50: هیچ‌چیز به اندازه‌ی ناگفته‌ها حقیقت ندارد!/ آنتی‌گون، ژان آنوی
پی‌نوشت 51: اگر تنها کتاب‌هایی را بخوانی که دیگران می‌خوانند، تنها می‌توانی به همان چیزهایی فکر کنی که دیگران فکر می‌کنند!/ جنگل نروژی/ هاروکی موراکامی
پی نوشت ۵۲:بدترین شکنجه آن است که دیگر نتوانی دوست بداری!/ فیودور داستایوفسکی
پی‌نوشت ۵۳: هنوز دیده به دیدارت آرزومند است...

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت
جمعه بیست و یکم تیر ۱۳۹۲ ترسم چو بازگردی از دست رفته باشم...


از لابلای نامه‌هایِ من به پسرم

آدمی تنهاست با دردی که دارد!

نیمایوشج

بعضی آدم‌ها به موقع با این حقیقت کنار می‌آیند! بعضی‌ها نه! یادم می‌آید جایی خوانده بودم که آدم‌ها برای این به هم پناه می‌برند که نمی‌دانند با خودشان چه کنند؟ ولی این واقعیت محضِ تنهایی یک جورهایی انکارناپذیر است! خیلی وقت‌ها با این حسِ کشنده جنگیده‌ام، هی با خودم حرف زده‌ام، خواسته‌ام که خودم را متقاعد کنم: ببین تنها نیستی! این هست آن یکی هست! یک نگاهی به اطرافت بینداز! ببین فلانی چقدر تنهاست! ببین تو نیستی! ولی واقعیت طور دیگری‌ست! همان‌طوری که دوستش نمی‌داریم! دقیقن همان‌ طوری که از آن می‌گریزیم. گاهی فکر می‌کنم جنگ بی‌فایده است. خیلی پیش‌تر از این‌ها باید اسلحه‌ام را کنار می‌گذاشتم و با تنهایی صلح می‌کردم.
زمان بیش از آن‌که فکرش را می‌کنیم تند پیش می‌رود! طوری که گاهی ما از تمام رویاها و آرزوهایِ‌مان حتا عقب می‌مانیم. گاهی بر می‌گردم به گذشته‌ام نگاه می‌کنم، بعد با خودم فکر می‌کنم تنها چیزی که از تمامی این سال‌ها باقی مانده است، همانِ حس غریبِ تنهایی است! از همان نوع‌هایی که می‌پیچد به آدمی و رهایش نمی‌کند! از همان جنسی که تو این روزها در من می‌بینی!
شکل و تصور آدم‌ها از همین تنهایی هم متفاوت است! تنهایی برایِ من یعنی همانی که کلی آدم بیایند و بروند و دورم را بگیرند و سعی کنند که بهترین لحظات را در شبِ تولدم بیافرینند و آن‌وقت من چشمم تا آخرین لحظه‌ به راه کسی باشد که می‌دانم نمی‌آید! تنهایی یعنی همین بغض‌هایی که مثل اره ته گلویِ آدم را بتراشد و تا ته دل آدم را برایِ دل‌تنگی نقب بزنند! آن‌قدر هم عمیق که هیچ چیزی نتواند حجمِ خالیش را پُر کند!
تنهایی برایِ من یعنی همین‌ها پسرم! این‌که آشفتگی‌ات از حد و مرز روزها و شب‌ها بگذرد! طوری که زمان و مکان را گم کنی! طوری که صبح زود چشم باز کنی و سرت را بیندازی پایین و بیایی سر کار و ببینی دو ساعت زودتر از وقت مقرر آمده‌ای و مجبور شوی جلوی نگهبان وانمود کنی که حواست بوده و به خاطر کار زیاد زود آمده‌ای! و بعدش فکر کنی چرا اصلن خلوت بودن خیابان‌ها در آن ساعتِ صبج توجهت را جلب نکرده؟ چرا پشت هر چراغ قرمزی که رد کردی دو سه تا ماشین بیشتر نبوده؟ و بعد فکر می‌کنی تنهایی بدجوری سرت را به خودش گرم کرده! طوری که تمام مسیر را با تو حرف زده و آن‌قدر از این و در آن‌در گفته‌اید و شنیده‌اید که متوجه هیچ‌چیز نشده‌ای!
بودنِ تو در لحظه لحظه‌ی دل‌تنگی‌هایم، دل‌خوشی عظیمی‌ست! اعتراف می‌کنم که بی‌مهریانی‌هایِ بی‌وقفه‌ات، تحملِ این دل‌تنگی‌هایِ نفس‌‌ ‌گیر خیلی سخت‌تر می‌نمود. وقتی روبرویَم می‌نشینی و زل می‌زنی به چشم‌هایِ بهت‌زده‌ام! و لحظاتی که سعی می‌کنم الکی بخندم تا فکر کنی خوبم تا فکر کنی حتا شده برایِ چند لحظه تمامِ کابوس این روزها را فراموش کرده‌ام! تا از غم چشم‌هایمِ به فروپاشی درونم پی نبری! وقتی تویِ کوه تویِ سراشیب‌هایِ تند دستم را می‌گیری و نمی‌گذاری زمین بخورم! با این‌که می‌دانی آن‌قدر زمین خورده‌ام که دیگر گاهی حتا دلم نمی‌خواهد زیرپایم را نگاه کنم! چرا که تا یادم می‌آید زمینِ زیرپایم از تکیه‌گاه تهی بوده است!
من قدر تکِ تک این خوبی‌ها را می‌دانم پسرم! می‌دانم خیلی‌ها هستند در تنهایی پیچیده‌تر از آن‌چه من با آن درگیرم! ولی با این‌حال چون تویی را ندارند که ثانیه به ثانیه‌ی دل‌تنگی‌هایِ‌شان در کنارشان باشد، که بتوانند حسرتِ تمام چیزهایِ از دست رفته و تصاحب شده توسط دیگران را سرشان خالی کنند!
تو بیش از حد لازم در کنار جنون این روزهایم بوده‌ای! شاهد تک تک لحظاتِ ناب شاعرانگی‌ام! شاهد خنده‌ها و گریه‌هایِ بی‌دلیلم حتا! خودت می‌دانی دل‌بستگی بزرگم بعد از شعر، کوه است! کوه خیلی چیزها را از من گرفته ولی در عوض‌ش تو را به من داده است! پسری که برایِ مادرش فراتر از یک فرزند که یک دوست خوب و سنگ صبور بوده است. به قول چارلز بوفسکی « ما برایِ رنج کشیدن آفریده شده‌ایم/ ولی به دنبالِ لذت بردن می‌گردیم/ باید پذیرفت/ که تنها راه ادامه دادن/ لذت بردن از رنج‌هایی است که می‌کشیم!» این رنج‌ها دل‌نشین هستند در صورتی برای عمیق‌ترین احساساتِ بشری باشند! دوست دارم تا همیشه همین‌قدر خوب و مهربان بمانی. درست است که آسیب می‌بینی ولی با آخرین ظرفیت خود زندگی خواهی کرد و شادی‌ها و غم‌هایت هم عمیق‌تر خواهند بود.
شادمانیم بیشتر از درک بزرگی‌ست که از موقعیت آدم‌ها داری! خوش‌حالم که مثل خیلی‌ها آن‌قدر خودخواه نیستی که آسایش و تفریح خودت را به رنج خیلی‌ها ترجیح بدهی! این‌روزها هم می‌گذرند! « چون سر آمد دولتِ شب‌هایِ وصل/ بگذرد ایامِ هجران نیز هم» ابرهایِ تیره کنار می‌روند و خورشید سخاوت‌مندانه بر روز هایِ ما هم می‌تابد! آن‌وقت فقط خاطره‌ی خوب و بد این روزهایِ سخت باقی می‌ماند! دوست دارم که ظرفیت وجودی آدم‌ها را همان‌گونه که هستند بپذیری و سرزنش‌شان نکنی! آنها نیز متوجه خیلی‌ چیزها خواهند شد! آن‌هم زمانی که خودشان به مصیبتی مشابه دچار شوند- که امیدوارم نشوند- صبور باش و به من قدرت بده تا بیشتر از این‌ها شکیبا باشم! نگذار بی‌تفاوتی و بی‌ملاحظگی اطرافیانت از تو کسی شبیه خودشان بسازد! با تمامِ ظرفیتت خوبی کن و خوب باش.
هر دویِ مان هفته‌ی سختی را پشت سر گذاشته‌ایم! هفته‌ای پرکار، پر استرس، پر از اشک و بغض و خنده ! و آخر هفته‌ای که با اتفاقی که رخ داد به هر دوی‌مان ثابت کرد؛ آدم‌هایی که با تمامِ وجود دوستِ‌شان داریم هر چند از ما دور باشند؛ هر چند لحظاتِ‌شات در تصرف آنهایی باشد که به قولِ شاعر «مگسانند گرد شیرینی»، باز هم جانِ ما هستند و هیچ‌کس و هیچ چیز نمی‌تواند آنها را از ما جدا کند! بعد از اتفاقِ امروز دیگر ایمانم به یکی از جملاتی که تو یکی از کتاب‌ها خوانده بودم؛ دو چندان شد! این‌که « کسانی که با هم هیچ مشکلی ندارند؛ دلیلِ آن نیست که هم‌دیگر را دوست دارند و آنهایی هم که با هم مشکل دارند، دلیل این نیست که یک‌دیگر را دوست نمی‌دارند»
برایت هفته‌ای سرشار از عشق و شادی آرزو می‌کنم و از خدا بخاطر موهبتی که تو باشی، سپاس‌گزارم! این‌جمعه جز چند پی‌نوشتِ کوتاه مجالی برایِ شعر نیست! تا هفته‌ی‌بعد قول می‌دهم این صفحه با کلی شعر خوبِ به روز شود و این قدردانی کوچکی‌ از توست که این‌جا به خواست و اصرارِ تو به‌طور منظم هر جمعه به روز می‌شود، حتا مواقعی که حوصله ندارم.

پی‌نوشت1: گویند بهم مردم عالم گله‌ی خویش/ پیشِ که روم من که ز عالم گله دارم!/ صائب
پی‌نوشت 2: من/ چیزی از عشق‌مان/ به کسی نگفته‌ام/ آنها تو را/هنگامی که در اشک‌هایِ چشمم/ تن می‌شسته‌ای دیده‌اند!/ نزارقبانی
پی‌نوشت 3: حالا که خیالِ آمدن نداری/ دیگر/ مرگ تنها کسی است/ که می‌توانم به انتظارش بنشینم!/ نسترن وثوقی
پی‌نوشت 4: خوش‌بختی ما، مثلِ آب است در تور ماهی‌گیری/ تویِ آب که حرکتش می‌دهی/ باز می‌شود و پر از آب می‌شود/ بیرونش که می‌کشی، خالی ست!/ لئو تولستوی، جنگ و صلح
پی‌نوشت 5: دانی دارکو: « نمی‌دونم... منظورم اینه که، دوست دارم باور کنم که نیستم، اما هیچ‌وقت هم دلیلی ندیدم که تنها نیستم، خب من... دیگه نمی‌خوام این‌و انکار کنم، می‌دونی؟ مثلِ این می‌مونه که تمامِ عمرمو با انکار مداومِ این مساله بگذرونم، جنبه‌ مثبت رو ببینم و خودمو گول بزنم و آخرش، هنوزم هیچ دلیلی واسه انکار تنهاییم نداشته باشم، خب من دیگه نمی‌خوام انکارش کنم، کار بیهوده‌ایه/ دانی دارکو/ ریچارد کلی
پی‌نوشت 6: دوست داشتنت را بغل گرفتم و دویدم/ کاشکی/آادم‌ها/ با دور شدن‌شان/ دوست داشتن‌ِشان را هم می‌بردند!/ سید محمد مرکبیان
پی‌نوشت 7: ماهی‌ها نه گریه می‌کنند/ و نه اعتراض/ تنها که می‌شوند/ قید دریا را می‌زنند/ و تمامِ مسیر رودخانه را/ تا اولین قرار عاشقی‌شان/ بر عکس شنا می‌کنند!/ بهرنگ قاسمی
پی‌نوشت ۸: عنوان پست از سعدی
پی‌نوشت ۹: خواهی بیا ببخشای، خواهی برو جفا کن...


نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 23:59 | لینک ثابت • /**/ حرف هاي شما
جمعه چهاردهم تیر ۱۳۹۲ تو بچه گانه عبوسی، تو ناشیانه بدی/ همان‌قدر که بلد نیستی فقط بلدی...


در آن میان درویشی از او پرسید: عشق چیست؟ گفت امروز بینی و فردا و پس فردا! امروزش بکشتند و دگر روزش بسوختند و سوم روزش به باد بر دادند!

تذکره الاولیا



(1)
بی‌واسطه
به آغوشم بازگرد
پیش از آن‌که
مرگ پا درمیانی کند!



(2)
وقتش رسیده است
موهایم را کوتاه کنم و
بهانه‌هایِ کوتاه‌تری دستِ باد بدهم!


(3)
من هر روز
تو را در خودم کشته‌ام
و تو هر شب
شعر تازه‌ای در من آفریده‌ای!


(4)
گمان نکن
بی‌کار که می‌شوم به تو فکر می‌کنم
دوست‌داشتنت
ساعات اداری هم تعطیل نمی‌‌شود!


نسترن وثوقی


پی‌نوشت 1: مفتضح بودن از این بیش که در اولِ قهر/ فکر برگشتنی و واسطه پیدا نکنی!/ کاظم بهمنی
پی‌نوشت 2: تا رفته‌ای، شمار شب و روزها کنم/ ایامِ عمرِ من همه یوم‌الحساب بود!/ صالح تبریزی
پی‌نوشت 3: فرقی ندارد آشیانی هست یا نه؟ / در چشمِ گنجشکی که جفتش مرده باشد!/ اصغر معاذی
پی‌نوشت 4: هر انسانی، یک‌بار برایِ رسیدن به یک نفر دیر می‌کند و بعد از آن برایِ رسیدن به کسانِ دیگر عجله‌ای نمی‌کند!/ یاشار کمال
پی‌نوشت 5: می‌دانید چیست؟ بعضی وقت‌ها نباید شعر را کامل نوشت، بلکه باید ادامه‌اش را گریه کرد!/ بهرنگ قاسمی
پی‌نوشت 6: وزنِ روحم از بدنم بیشتر است/ نسبت به لباسم، کفنم بیشتر است/ مجموعه‌ی زخم‌هایِ من حتا از/ مجموعِ مساحتِ تنم بیشتر است!/ اصغر عظیمی مهر
پی‌نوشت 7: شهید نیستم اما تو کوچه‌ی خود را / به پاسِ این‌همه سرگشتگی به نامم کن!/ علی‌رضا بدیع
پی‌نوشت 7: دردا که فراق ناتوان ساخت مرا/ در بسترِ ناتوانی انداخت مرا/از ضعف چنان شدم که بر بالینم/ صد بار اجل آمد و نشناخت مرا!/ شوقی ساوه‌ای
پی‌نوشت 8: می‌بوسمت که فاصله‌ها مختصر شوند/ می بوسمت که فکر کنی، غم زیاد نیست!/ ناصر حامدی
پی‌نوشت 9: نوکِ زبانِ تو/ امیدِ آمدن لغتی‌ست/ لغتی که نمی‌آید!/ یداله رویایی
پی‌نوشت 10: تو این دنیا از هر کی که معذرت خواهی می‌کنی، بقیه وامیستن تو صف! / سگ کشی، بهرام بیضایی
پی‌‌نوشت 11: لحظاتی وجود دارند که تکرار آنها ممکن نیست، هرگز نباید سعی در تکرارِ لحظات داشت. باید آن‌ها را همان گونه که یک‌بار اتفاق افتاده‌اند، فقط به خاطر آورد!/ عقاید یک دلقک،هاینریش بل/ چقدر این کتاب را دوست دارم! هر دفعه سمتِ کتاب‌خانه‌ام می‌روم، ناخود آگاه مرا جذب می‌کند که بارها و بارها بخوانمش!
پی‌نوشت 12: بعد از تو، آن‌چه سمتِ چپِ سینه‌ی من است/ دل نیست بلکه موزه‌ی درد معاصر است!/ ؟
پی‌نوشت 13: مرگ تنها دری‌ست/ که تا به تو فکر می‌کنم، باز می‌شود/ و هر بار بدم می‌آید از خانه‌ای که در آن نیستی/ و بعد به هر دری می‌زنم عزرائیل پشتش است/ و بعد/ طناب یعنی اتفاقی که نمی‌افتد را/ به کدام سقف بیاویزم/ و تیغ یعنی این توئی که هنوز در رگ‌‌هایم جریان داری/ مرگ چیزی شبیه دست‌هایِ من است/ که حتا با ده انگشت نمی‌توانند/ یک ذره از گرمی دست‌هایِ تو را نگه دارند/ و چیزی شبیه صدایم/ که هر بار دوستت دارم/ تارهایِ صوتی‌ام را عنکبوت تنیده‌اند/ و چه انتظار بزرگی‌ست/ این‌که بدانی پشتِ هر « دوستت دارم» چقدر دوستت دارم/ این‌که بدانی چگونه سال‌هاست/ زیر لبخندِ مردی می‌پوسم/ که نمی‌داند هنوز در رگ‌هایِ من کسی هست/ و هر روز جنازه‌‌ی تازه‌ای در من کشف می‌کند!/ لیلا کردبچه
پی‌نوشت 14: ما در هر چیز فقط « تقریبن» هستیم/ آلبرکامو
پی‌نوشت 15: از زحمت‌کشان، خارپشتان را دوست دارم/ از پستان‌داران، خفاشان را/ از خزندگان، ماران را دوست دارم/ از گزندگان، آدمیان را.../ شمس لنگرودی
پی‌نوشت 16: امروز هم رو به راهم/ رو به راهی/ که مرا از تو دور می‌کند!/ مریم اسحاقی
پی‌نوشت 17: گر ز آزردنِ من هست غرض مردنِ من/ مْردم آزار مکش از پیِ آزردنِ من.../ وحشی بافقی
پی‌نوشت 17: ریسمانِ پاره را می‌توان دوباره گِره زد/ دوباره دوام می‌آورد/ اما هر چه باشد ریسمانِ پاره‌ای است/ شاید ما دوباره همدیگر را دیدار کنیم/ اما در آن‌جا که ترکم کردی/ هرگز دوباره مرا نخواهی یافت!/ برتولت برشت
پی‌نوشت 18: چرا هر کس که یک آغوشِ پْر احساس می‌خواهد/ همیشه دستِ گرمش را دو دستِ سرد می‌گیرد؟/حسین متولیان
پی‌نوشت 19: عطش توست گوارایِ وجودم شده است/ گاه یک درد به اندازه‌ی درمان خوب است.../ سیروس عبدی
پی‌نوشت 20: عنوان پست از مهدی فرجی
پی‌نوشت 21: نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی/ که ز دوستی بمیریم و تو را خبر نباشد! / سعدی
پی‌نوشت 22: خورشید حق دارد/ خروس حق دارد/ ساعت حق دارد/ یک روز تا ظهر بخوابد/ تو اما حق نداری/ بوسه‌ی صبح‌گاهی مرا فراموش کنی/ و مرا بی‌ترانه و لبخند/ به اداره بفرستی!/ حمیدرضا شکار سری
پی‌‌نوشت 23: مِی مخور با همه‌کس تا نخورم خونِ جگر...
پی‌نوشت 24: چند روزی است که فقط این ترانه‌ی علی لهراسبی را گوش می‌دهم نمی‌دانم روزی چند بار! شما هم بشنوید: از این راه رو یک نفر رد شده
از این راه‌رو یک نفر رد شده/ که عطرش همونه که تو می‌زنی/ برایِ به زانو در آوردنم/ تو از مرگ حتا جلو می‌زنی/ از این راه‌رو یک نفر رد شده/ مثِ وقتایی که تو ناراحتی/ نفس می‌کشم با تمامِ وجود/ عجب عطرِ خوبی زده لعنتی/ صدات می‌زنم تا همه بشنون/ جوابِ صدام غیرِ پژواک نیست/ من ان‌قد شکستم که حس می‌کنم/ که هیچ ارتفاعی خطرناک نیست/ یه جوری دلم تنگ می‌‌شه برات/ محاله بتونی تصور کنی/ گمونم نمی‌تونی حتا خودت/ جایِ خالی‌تو، تو دلم پر کنی...

ترس

جمعه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۵ بشنیده ام که عزم سفر کرده ای مکن!/ مهر حریف و یار دگر می کنی، مکن...


چراغی آورده ام در پیشِ آفتاب که آفتاب را با این چراغ می بینم! حاشا اگر چراغ نیاوری، آفتاب خود را بنماید! چه حاجتِ چراغ است؟

فیه مافیه!




(1)

تمامِ عمر در تاریکی زیستم
سپید می نویسم
شاید کلمات روشن شوند
و سیاهی را
از حافظه شعرهایم پاک کنند!


(2)

تمامِ روزهای هفته سر در گم ام
غروب جمعه که می شود
سر از دل تنگی در می آورم!


(3)

و اندوه پیراهنِ بلندی بود
که بعدِ تو به تن کردم
تا آن قدر بر تن ام زار بزند
که شاید مرگ دل رحم تر از زندگی باشد
و پیراهنِ سفیدی از آستین روزهای اش
برایم بیرون بیاورد!



(4)

به اعتبار همین شب ها زنده ام
وقتی تاریکی شان از حد می گذرد
تا بالاتر از سیاهی رنگی نباشد
و باز تنهایی بیاید
تکلیفِ شب هایم را روشن کند!


(5)

نگران نباش
خیلی تنها نمی مانم
عاقبت یک روز
مرگ، دستم را می گیرد
و از تمامِ این خیابان هایِ شلوغ عبورم می دهد
نگران نباش
مرگ شبیه زندگی نیست
دست های پُر مهری دارد
دستِ هر کس را بگیرد
دیگر رهای اش نمی کند!


(6)

بعد از تو
من
سوژه های زیادی برای شعر گفتن دارم
تو بعد از من
چه داری؟


نسترن وثوقی


نمی خواهم این جا را تعطیل کنم! هزار جا هم که بنویسم، باز این جا را دوست دارم! قبول دارم کوتاهی کردم. دوستانی که می آیند و ناامید بر می گردند و گلایه می کنند که دست کم می توانستی پایان کار وبلاگ را اعلام کنی! ولی من قصد تعطیلی این جا را ندارم! حدود هشت سال از عمر این وبلاگ می گذرد! و من تمام این سال ها اندوه و شادی شعرهای خودم و دیگران را با شما شریک شده ام! با شمایی که هیچ کدام تان را نمی شناسم و دلم خوش است به کامنت هایی که همه شان اظهار می کنند که با خواندن این جا حال شان خوب می شود! دوستانی که تمایل دارند شعرها را به روز بخوانند در اینستاگرام در خدمت شان هستم! ولی این جا دیر به دیر به روز رسانی می شود! ولی تعطیل نیست، تا وقتی که من نفس می کشم، همین جا خواهم نوشت! هر چند دیر هر چند دور!


پی نوشت 1: جان و روانِ من تویی، فاتحه خوانِ من تویی/ فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت!/ مولوی
پی نوشت 2:سخت است که تنهایی خود را بچلانی/ تا چکه کند بی کسی از گوشه چشمت!/ محمد شیرازی
پی نوشت 3: بازا که در فراقِ تو چشم امیدوار/ چون گوشِ روزه دار بر الله اکبر است!/ سعدی
پی نوشت 4: وا کرده مشتم را زمان، جز صبر/ چیزی درون چنته ی من نیست!/ حتا زلیخا هم در این مکتب/ آن قدرها آلوده دامن نیست/ از جان خود شاید ولی از عشق/ ما را خیالِ دل بریدن نیست!/ نفیسه سادات موسوی
پی نوشت 5: پس یقین گشت این که بیماری تو را/ می ببخشد هوش و بیداری تو را/ پس بدان این اصل را ای اصل جو/هر که را دردست او بردست بو!/ مولوی
پی نوشت 6: تو پرستوی خسته ای بودی که بریدی از آسمان اما/ دوست دارم هنوز فکر کنم اول هر بهار می آیی!/ رویا باقری
پی نوشت 7 :عشق در آمد از درم دست نهاد بر سرم/ دید مرا که بی توام، گفت مرا که وایِ تو/ مولوی
پی نوشت 8: خواستن همیشه توانستن نیست/ من تو را می خواستم/ توانستم؟/ لب داشتم، بوسه خواستم/ توانستم؟/ دست داشتم، آغوش/ توانستم؟/ گاهی خواستن توان ندارد/زورش به رفتن، نبودن، نیست شدن نمی رسد که نمی رسد!/ او هم که گفته کوه را به دوش می کشد/ اگری داشت محال/ پاسخی که هرگز نشنیده بود/ او به نه باخته بود/ که چنین به ادعا حرف می زد/ من ساده می گویم/ اگر چشم هایت مرا می پسندید/ کارهای عجیب می کرد/ دیوانگی های عجیب و غریب/ چیز زیادی نمی خواستم/ فقط سری که شب ها روی سینه ات به خواب رود/ روزها زود بلند می شدم/ و آن قدر دوستت می داشتم/ که نفهمیم/ چگونه پای هم پیر شدیم/ من تو را برای پایان خستگی هایم نمی خاستم/ فقط می خواستم/ جای آه/ دهانم گرم اسمت باشد/ عزیزم هایی که قبض برق خانه را پرداخت نمی کنند/ اما کاری با چشم های تو می کنند/ که اتاق شب هم نور داشته باشد/من خواستم دوستم داشته باشی/ همین/ من همین کار ساده را از تو خواستم/ توانستی؟/ توانستم؟/ رسول ادهمی
بی نوشت 9: گر من به غمِ عشقِ تو نسپارم دل/ دل را چه کنم؟ بهر چه می دارم دل؟/مولوی
پی نوشت 10:نبودنت، نقشه خانه را عوض کرده است/ و هر چه می گردم/ آن گوشه ی دیوانه ی اتاق را پیدا نمی کنم/احساس می کنم / کسی که نیست/ کسی را که هست را از پای در می آورد!/ گروس عبدالمکیان
پی نوشت 11: اگر سردت هست/ بگو تا یک آغوش/ بیشتر دوستت داشته باشم!/جمال ثریا
پی نوشت 12: در دکانِ همه باده فروشان تخته است/ آن که باز است همیشه، در مِی خانه ی توست/ شهریار
پی نوشت 13: هر که را دور کنی، دور و برت می آید/ از محبت چه بلاها به سرت می آید/ تا که در دسترسی از تو همه بی خبرند/تا کمی دور شوی هی خبرت می آید/ دل به مجنون شدن خویش در آیینه نبند/ صبر کن! عاشق دیوانه ترت می آید!/ کاظم بهمنی
پی نوشت 14: یک چرخ بزن تا که تماشایِ تو امشب/ آغاز کند ماهِ جدیدِ قمری را!/ محمد شیخی
پی نوشت 15: مرا حسادت آن غم به گور خواهد برد/ همان غمی که نشسته هماره در برِ تو/ به رغم این همه اما زمانه می خواهد/ که خاک بر سرِ من باد و تاج بر سرِ تو!/ سیروس عبدی
پی نوشت 16:در هیچ پرده نیست، نباشد نوایِ تو/ عالم پر است از تو و خالی ست جایِ تو/ صائب تبریزی
پی نوشت 17: سال ها رو به قبله بودم و می گفتم/ دیگر هیچ کس از من عاشقانه ای نخواهد شنید/ آمدی/ رد شدی/ بند دلم پاره شد/ کاش می فهمیدی چه لذتی دارد/ پاره شدن طنابِ یک اعدامی!/ لیلا کردبچه
پی نوشت 18: تو فکر می کنی/ این قرص های کوچک قادرند/قادرند قرصِ ماه را دوباره/ در چشم های من زیبا کنند؟/ و دنیا را که از چشمم افتاده / بردارند/ و بگذارند سر جای اش!/رویا شاه حسین زاده
پی نوشت 19:دست به بند می دهم/ گر تو اسیر می بری!/ سعدی
پی نوشت 20: درست مثل آن که جنازه ی کارگران معدن را/ از خاک بیرون بکشی/ تا دوباره به خاک بسپاری/ چیزی میانِ ما تغییر نخواهد کرد/ اما اصرار دارم که بدانی/ دوستت دارم!/ زانیاربرور
پی نوشت 21: ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق/ برو ای خواجه ی عاقل، چه هنر بهتر از این؟/ حافظ
پی نوشت 22: میان خواب و بیداری، شبی دیدم خیالِ او/ از آن شب واله و حیران نه در خوابم نه بیداری!/ اوحدی مراغه ای
پی نوشت 23: عنوان پست از مولوی
پی نوشت 24: چشمِ مرا به اشک چه تر می کنی؟ مکن!/ مولوی نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت • /**/ حرف هاي شما
جمعه چهاردهم اسفند ۱۳۹۴ بی تفاوت از کنار اندوه ام گذشتی...


(1)
هر صبح
چشم که باز می کنم
قبل از هر چیزی
قبل از هر کسی
واقعیت را می بینم
نبودن ات را!


(2)
غم چقدر بی خانمان بود
اگر که سینه ی مرا نداشت
و باید هر شب،
سرگردان
دنبالِ جای خواب می گشت!


(3)
دلم به حالِ پاییز می سوزد
از زورِ دل تنگی
چنان خود را در آغوشِ سردِ زمستان می اندازد
که تنِ درختان می لرزد
و گرنه هجوم هیچ بادی
رعشه بر تنِ خزان زده درختان نمی اندازد!



(4)
بی تفاوت از کنار اندوه ام گذشتی
مثلِ عبور پاییز
از کنار آخرین برگ
وقتی به آمدنِ زمستان
دل خوش می کند!


نسترن وثوقی

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت
جمعه هفتم اسفند ۱۳۹۴ زمستان همیشه حرف آخر را می زند!

(!)
برگرد عزیزم
این قدم هایِ لجوح
تو را بی رحمانه از خانه دور می کنند
برگرد
هنوز
هیچ پلی پشتِ سرت خراب نشده است!
برگرد
هنوز
دست هایم برای به آغوش کشیدن ات
باز مانده اند!

(2)
هر روز
یکی از من
به میانِ مردم می رود
با آنها می خندد
هر روز
یکی از من
در خودم می ماند
با من می گرید
هر شب اما
نه کسی می رود، نه کسی می ماند
همه می میرند، گورشان را گم می کنند
تا تو پیدا شوی!

(3)
زمستان
حرفِ آخر فصل هاست
اگر از دل تنگی پاییز
جانِ سالم به در بُرده باشی
زمستان
همیشه حرفِ آخر را می زند
که فصل ها برای شنیدن اش
این گونه
با شتاب از هم می گذرند!

(4)
می خواهمت و نمی خواهمت
هم چون مادری
در انتنظارِ فرزندی نا خواسته!


نسترن وثوقی

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت
جمعه سی ام بهمن ۱۳۹۴ سَر که نه در راهِ عزیزان رود/ بار گرانی ست کشیدن به دوش...


تبعید این سیاره شدیم
و این جا
زیباترین جا برای تنهایی ست!

شهرام شیدایی





(1)
تو آن سوی دنیا
سر بر بالشِ تنهایی ات می گذاری
من این سو
با این حال
رویاهایِ مشترکی داریم
و هر شب در خواب
به هم می رسیم!

(2)
از رویای مهر
به غربتِ آبان کوچ کردم
بی آن که بالی به سوی ات گشوده باشم
بی آن که در هوای ات پَر زده باشم!

(3)
روز
یعنی همین آفتابِ رنگ پریده پاییز
که بی رمق می تابد
و بی تابانه خود را در آغوشِ غروب می اندازد!
شاید حق با تاریکی باشد
وقتی دیگر آفتاب هم به روشنایی فکر نمی کند.

(4)
تنهایی گمان می کند
آتش بیار تمامِ معرکه های عاشقانه است
اما تنهایی خود معرکه است
وقتی آتشِ هر جنگی را به نفعِ خودش خاموش می کند
و ما سربازانِ بی دفاعی هستیم
که همیشه برای او می جنگیم!

(5)
دل تنگی همیشه راه خودش را پیدا می کند
خودت را به هر راهی که بزنی
قبل از تو، خودش را به آن راه زده است!
دل تنگی هیج وقت راهش را گم نمی کند
از هر راهی که دور شود
از راه دیگری نزدیک می شود
و سلام بلند بالایی به تنهایی ات می دهد!

(6)
غروب جمعه
ایستگاه آخر است
برای مسافرانِ غریبی که روزهای هفته
دل تنگی شان را در ایستگاه های بین راهی
قدم زدند
و به پایان انتظار نرسیدند!

(7)
باور کن
من شاعرِ کودنی هستم
که به جایِ مجاب کردنِ کلمات
بیست و هفت ساعتِ متوالی است
که با اشک
نقشِ اندوه را بر گونه هایَم طراحی می کنم
تا این تصویرِ غمگین را بر قابِ روزهای ات بیاویزی
باور کن
من شاعر کودنی هستم
وگرنه می توانستم کلمات را مجاب کنم
و دست کم شعری بگویم
تا از دست نروی!
نسترن وثوقی



پی نوشت 1: عنوان پست از سعدی
بی نوشت 2: ...


نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت • /**/ حرف هاي شما
جمعه سیزدهم آذر ۱۳۹۴ کاش تنهایی پرنده بود، گاهی هم به کوچ فکر می کرد...


رفتی و بی تو ذوقِ می نوشی نیست
کاری م به جز سکوت و خاموشی نیست
دانی تو و عالمی سراسر دانند
گر از تو خموشم از فراموشی نیست


محمد رضا شفیعی کدکنی





(1)
چمدان ات را ببند
برایِ رسیدن به هیچ قطاری عجله نکن
دل تنگی
از هیچ قطاری جا نمی ماند
فقط در هر ایستگاهی خستگی در می کند
و به راهَش ادامه می دهد!



(2)
نه لوکوموتیو ران
نه خلبان
نه ناخدا
و نه حتا راننده های اتوبوس
نمی دانند چه حجم عظیمی از اندوه را جا به جا می کنند
تنها پیش می روند
و راه را برای دل تنگی باز می کنند!



(3)
رفته ای
و تنهایی
تکه ابر سیاهی بر آسمانِ روزهایِ من است
که هیچ خورشیدی
از پسِ آن بر نمی آید!



(4)
می خواستیم
نان و نمکِ هم را نخورده باشیم
نان را خوردیم
و نمک را بر زخم های هم پاشیدیم
با این حال
زخم هایِ مان کهنه شدند
و دیگر به هیچ مرهمی فکر نکردند!


(5)
به نقشه های جغرافیا
اعتماد نکن!
تو آن قدرها دور نیستی
وقتی
هر لحظه
سر از شعرهایِ من در می آوری



(6)
کارمندِ تمام وقت ام
نیمه وقت کار می کنم
تمامِ وقت به تو فکر می کنم!


نسترن وثوقی






به نظر می رسد به روز شدن این جا فصلی شده است. خیلی دوست دارم فقط این جا بنویسم! برایِ آنهایی که هنوز از وب گردی فاصله نگرفته اند! از حرف پُرم! از حرف هایی که همیشه برای نگفتن است! مگر حرف هایی که گفتم و شعرهایی که نوشتم به گوش ات رسید؟ در زندگی زخم های هست! در زندگی زخم هایی هست! که فقط کارشان این نیست که مثلِ خوره، روح آدم را آهسته در انزوا بتراشند! بلکه خیلی کاری تر از این حرف ها هستند! این زخم ها می توانند موهایِ آدم را یک شبه رنگِ دندان های اش بکنند! نه این که بد باشد نه آن قدر هر هم بد نیست! خوبی اش این است که دیکر هر روز یکی از این تار موها را جلوی آیینه نمی بینی! یک باره خیال ات را راحت می کنند!
پذیرفتن این که رهایی از غصه های ریز و درشت زندگی، وعده سر خرمن است؛ کار راحتی نیست! زندگی با قدرتِ تمام ادامه دارد ولی تو دیگر همانی نیستی که باید باشی!
رنج های مداوم و پی در پی از تو آدمِ دیگری می سازد! آدمی که خیلی با خودِ قدیم ات فرق دارد! تنها وجه مشترک ات با خودِ قدیم ات همین شعرهاست. همین شعرهایی که دردِ مشترکِ موجوداتی است که انسان می خوانیم شان!
دیگر ملالی نیست...

پی نوشت: رونوشت و پی نوشت و پیوست این روزهای من، درد است...
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت
چهارشنبه یکم مهر ۱۳۹۴ پاییز، دستِ تابستان را با مِهر می فشارد...




(1)
پاییز
دستِ تابستان را با «مهر» می فشارد
هم چنان که اندوه
قلبِ مرا!


(2)
تمام شاعران
امشب
از یک ساعت دوست داشتنِ بیشتر
دَم زدند
از دل تنگی بیشتر
من چه کنم با عشقی که دیگر
زمان و مکان نمی شناسد
و قید همه را غیر از تو زده است؟!؟


(3)
دیگر
نه آرام رانندگی می کنم
نه قرص هایم را سر ساعت می خورم
و نه توصیه های پزشکی را جدی می گیرم
می گذارم
مرگ سر وقت زندگی ام بیاید
و سر از کارش در بیاورد
تا خرخره در دل تنگی فرو می روم
وقتی مرگ، امن ترین آغوشی ست
که زندگی به آن پناه می برد
گاهی آن که دشمن می شناسی اش
دوست ترین است!


4
تمام روزهای هفته
سر در گُم ام!
غروب جمعه که می رسد
سر از دل تنگی در می آورم!


نسترن وثوقی








خوش حالم که مجبور نیستم، مدرسه بروم! خوش حالم که دیگر از این بزرگ تر نمی شوم! از این غمگین تر! خوش حالی من شکل بزرگ تری از اندوهی است که به شکل بزرگوارانه ای با واقعیت های این دنیا کنار آمده است.
خواهی نخواهی دو فصل نیمه ی دوم سال، فصل های محبوبِ من هستند! نه این که دل تنگ نمی شوم. نه این که غم خرخره ام را نمی جود. ولی این اندوه جان کاه را دوست دارم. اصلن هر چیزی که قصد جانم را می کند، دوست دارم.
پاییز امسال شاید شاعرانه ترین برای من باشد! پر از شعر و بغض و دل تنگی! این غصه بی پایان را دوست دارم، چون آرام و بی صدا دارد مرا از پا در می آورد!
بعد از این همه ی این ها را برای تو می نویسم! هر کس می خواهد بخواند! آدم باید همیشه کسی را داشته باشد که برایش بنویسد حتا اگر آن کس، سطری از نوشته هایَ ش را نخواند!
ولی تو می خوانی شاید امروز نه، شاید فردا! فردا هم نباشد روزی دیگر بالاخره خواهی خواند! و وقت خواندن تمام دردی را که با رفت و آمد هایت به جانم ریختی را حس خواهی کرد. خواهی فهمید چطور زنی که در آستانه ی فصل های گرم و سرد سال هاست به انتظارت ایستاده، ناگزیر از این حسِ بی زوالِ خواستنِ، به رهایی فکر نکرد!
به رهایی فکر نکرد چون عشق رهایی بود! خود پرواز بود. و آدمی عاشق آزادی است! تو باز هم از من دور می شوی و این دوری هیچ ربطی به فراق های قبلی ندارد.
مدت هاست که از تب و تابِ رسیدن افتاده ام! به همین رفتن ها دل خوشم. به خودم به تو و همین غم ها و شادی های ریز و درشت مان!
می دانم که در پس خنده های ظاهرن بی خیال تو، اندوه دل کندن از شاعرانه های زنی ست که جوهر هیچ قلمی را بی خیال تو، هدر نکرد!
می بینی هنوز با تمام این دل نگرانی ها، همیشه جایی برای خوش حالی هست! خوش حالی این که مجبور نیستم، مدرسه بروم! خوش حالی این که از اولین مهری که دانشگاه رفتم، بیست سال می گذرد! و آن دختر پر شور و حالِ مهرماهِ بیست سالِ پیش، هنوز همان قدر دیوانه است! هنوز سرسخت است طوری که سرش به هر سنگی که می خورد، نمی شکند!

پی نوشت: ندارد!
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 12:38 | لینک ثابت
جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ دلم گرفت، دلم تنگ شد، دلم ترکید/ دلم تمام... ولی عمر من تمام نشد!

عشق را با دي و امروز و فردا چكار؟
از مقالات شمس تبریزی




(1)
دستم را رها می کنی
تنهایی امان نمی دهد!
دستم را محکم تر می گیرد!


(2)
تنهایی دارد
جایِ تو را در شعرهایم می گیرد!
بیا و حق ات را
از تنهایی بگیر!


(3)
خوش به حالِ تنهایی!
خیلی ها او را بلدند!
همین خودِ من
بارها
خودم را گم کرده ام
تو را گم کرده ام
روزها و شب ها را هم
اما تنهایی را هیچ وقت!
از همه دنیا
تنهایی را خوب بلدم!


(4)
تابستان
بهار را به گرمی
در آغوش می کشد!
هم چنان که تنهایی من را!


(5)
این گونه که تنهایی به من پبله کرده
پروانگی، سرنوشتِ محتوم من است!
شک ندارم
برای این که دورت نباشم
دیگر شمعِ هیچ محفلی نخواهی شد!

(6)
عشقهیچ کوهی را از جا نمی کَنَد!در عوضفرهاد شدن، توهم شیرینی ستکه می تواندکوه ها را زیرِ پاهایَم جا به جا کندتا جایی که ردِ قدم هایَ ت را بگیرمو ته کوهِ قافقله ی آغوشَ ت را فتح کنم!



(7)
ناگهان ترک ات می کنم!
چنان که
روح بعد عمری وفاداری
بدن را!

نسترن وثوقی




این جا مدت هاست به روز نشده است! نزدیک دو ماهی بود که بلاگفا مشکل داشت! شاید دو هفته ای باشد که مشکل حل شده است! حرفی برای گفتن ندارم! این که سالی می شود، حرفِ زیادی برای گفتن ندارم! نه این که رو به راه نباشم ولی به قول مریم اسحاقی: امروز هم رو به راهم، رو به راهی که مرا از تو دور می کند! این روزها، این ساعت ها، این دقیقه ها این ثانیه ها، مرا از همه چیز دور می کنند! از همه چیز و همه کس!
بزرگ سالی حس عجیبی دارد. به نظرم آرام آرام، آدم را به خودش نزدیک می کند! به خود واقعی اش! این که ساعت ها با خودت قدم می زنی، کوه می روی، فیلم می بینی و کتاب می خوانی و ذره ای دلت هوایِ کسانَ ت را نمی کند!
یا این حال من دل تنگم، دل تنگ حسی که نمی دانم چیست؟ دل تنگ کسی که نمی دانم کیست؟ دل تنگ روزهایی که نمی دانم رفته اند و یا می آیند!
حسِ بلاتکلیفی که به همه چیز دارم! حسی که پا در هواست! حسی که هیچ وقت پای ش به زمین نمی رسد. معلق است. این روزها من از همه چیز دورم و به همه چیز نزدیک! از همه کس دورم و به همه کس نزدیک!
ولی من این جا را دوست دارم! هر جا و هر کس را که گم کنم، نشانی این جا را گم نمی کنم! از این که با این همه کوتاهی من، باز این جا را می خوانید، ممنونم.


پی نوشت 1: در سال های جوان تر و ضعیف بودنم، پدرم به من نصیحتی کرد که از همان موقع در ذهنم می چرخد. این طور گفت که هر وقت می خواهی از کسی ایراد بگیری فقط یادت باشد که همه مردم دنیا شانس و بختی را که تو داشتی را نداشتند!/ گتسبی بزرگ/ اف اسکات فیتز جرالد
پی نوشت 2: همه ی خانواده های خوش بخت مثل هم هستند، اما هر خانواده بدبخت به راه و روش خودش بدبخت است!/ تولستوی/ لئو تولستوی
پی نوشت 3: در مورد زنان، گمان می کنم حتا نفرت شان هم، نوعی عشق است!/ یاسورانی کاواباتا
پی نوشت 4: غمگینم و این ربطی به خیابان ولی عصر ندارد/ که درختان اش/ سال هاست مرا از یاد برده اند!/ غمگینم و این هیچ ربطی به تو ندارد/ که پسر همسایه ام نبودی/ تا هر صبح پنجره را باز کنم/ بی آن که جوابِ سلام ات را بدهم/ با بنفشه ای در گیسوانم/ کاش به زنی که عاشق است/ می آموختند چگونه انتقام بگیرد/ غمگینم که عشق این همه مهربان است!/ مژگان عباس لو
پی نوشت 5: روز من شب شد و آن ماه به راهی نگذشت/ این چه عمری ست که سالی شد و ماهی نگذشت؟/ هلالی جغتایی
پی نوشت 6: مطمئنم گفته بودی: با توام تا روز مرگ/ من فقط شک می کنم، گاهی مبادا مرده ام/ محسن نظری
پی نوشت 7: گاه می پرسند از من عاشق اش هستی هنوز؟/ بی تفاوت بودنم را گریه می ریزد بهم!/ فرامرز عرب عامری
پی نوشت 8: عشق آفریده ی هیچ خدایی نیست/ عشق آفریده ی تنهایی من و توست/ که هزار سالِ آزگار است خیال می کنیم، کسی در راه است!/ مهدیه لطیفی
پی نوشت 9: سوارِ دل باش و پیاده تن!/ بایزید بسطامی
پی نوشت 10: از گلی که نچیده ام/ عطری به سر انگشتم نیست/ خاری در دل است!/ شمس لنگرودی
پی نوشت 11:گر شاخ گلی بی تو در آغوش گرفتم/ آهی شد و آتش به گریبانِ من انداخت!/ اسیر شهرستانی
پی نوشت 12: خوش قلبی و خوش پیکری زن ها، مردها را وحشی تر می کند تا قدر شناس/ میلان کوندرا/ والس خداحافظی
پی نوشت 13:میانِ ماندن و نماندن/ فاصله تنها یک حرفِ فاصله بود/ از قولِ من به بارانِ بی امان بگو/ دل اگر دل باشد/ آب از آسیابِ علاقه اش نمی افتد!/ سید علی صالحی
پی نوشت 14: گیرم که من نگویم، لطفِ خودت نگوید؟/ کین خسته چند نالد هر شب بر آستانم؟/ عراقی
پی نوشت 15: هزار غصه نوشتیم بر صحیفه ی دل/ هنوز عشقِ تو عنوانِ سر مقاله ماست!/ ارفع کرمانی
پی نوشت 16: هر دو کلافه ایم ولی منحصر بفرد/ من چله بستم آیه ی امن یجیب را/ او بی خیال می گذرد ظاهرن ولی/ بیش از همیشه پُک زده نعنا_ دو سیب را!/ نفیسه سادات موسوی
پی نوشت 17: انتظار که چیز بدی نیست/ روزنه ی امیدی است در نا امیدی مطلق/ من انتظار را از خبر بد، بیشتر دوست دارم!/ عباس معروفی
پی نوشت 18: یکی از چیزهایی که تو این سال ها یاد گرفتم این بود: وقتی خوش بختی رو پیدا کردی، سوال پیچ اش نکن!/ چارلز بوکوفسکی
پی نوشت 19: هیچ وقت نمی توانی چیزی را که قرار است از دست بدهی، نگه داری، تو فقط قادر هستی چیزی را که داری قبل از آن که از دستت برود، عاشقانه دوست داشته باشی/ کیت دی کاملو/ خاطر وین دیکسی
پی نوشت 20: آن نخلِ ناخلف که تبر شد زِ ما نبود!/ ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم!/ صائب تبریزی
پی نوشت 21: عشق را کنار تیرم راه بند/ تازیانه می زنند/ عشق را در پستویِ خانه نهان باید کرد/ روزگار غریبی ست نازنین/ آن که بر در می کوبد شباهنگام به کشتنِ چراغ آمده است!/ نور را در پستویِ خانه نهان باید کرد!/ احمد شاملو
پی نوشت 22 : من نمی دانم چه چیزی پای بندم کرده است/ کوه اگر پا داشت تا حالا از این جا رفته بود!/ حسین جنتی
پی نوشت 23: عشق از آنِ مردانِ شجاع است!/ برایِ ترسو ها/ مادرانِ شان زن می گیرند!/ نزار قباتی
پی نوشت 24: من بودم و دل بود و کناری و فراغی/ این عشق کجا بود که ناگه به میان جست؟/ وحشی بافقی
پی نوشت 25: باید به قفل بیاموزیم/ با بوسه ای باز شود/ بی رخصت کلید!/ نصرت رحمانی
پی نوشت 26: ماییم و شبِ تار و غمِ یار و دگر هیچ/ صبر کم و بی تابی بسیار و دگر هیچ!/ عرفی
پی نوشت 27: عنوان پست از اصغر معاذی

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 23:59 | لینک ثابت • /**/ حرف هاي شما
جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ زمستان می رود، بهار می آید/ تنهایی می رود، تنهایی می آید...

در این عالم کاری ندارم، الا دیدار...

از مقالات شمس تبریزی



(1)
بهاری که با بوق و کرنا می آید
و نام اش را سر زبان ها می اندازد،
سهمِ همه است!
تو بی صدا بیا
و فقط قسمتِ من باش!

(2)
زمستان می رود
بهار می آید
تنهایی می رود
تنهایی می آید!

(3)
زمستان هم به بهار رسید
من به تو نرسیدم!

(4)
دل تنگی
جان واژه هایَم را می گیرد
نفسِ کلام ام را
و حرفی برایِ از تو گفتن نمی ماند!

نسترن وثوقی




با تشکر از صفحه ادبی بفرمایید شعر

این جا را هنوز دوست دارم! با توجه به کامنت هایِ خصوصی که هنوز می رسند، هستند کسانی که با خواندنِ این سطرها، درد مشترک را احساس می کنند! همین برایَم کافی ست که شده دقایقی هم از بارِ غم و اندوه کسی کم کرده باشم! هر چند که تعداد انگشت شماری در سال هایِ عمرم، باری را از دوشَم برداشته اند! مابقی باری به جا گذاشته اند که مدت ها بعد رفتنِ شان، مشغول زمین گذاشتن این بارها بوده ام. به قولِ دوستی: شُکر! که هنوز زنده ام. هنوز انگشتانم توانِ نوشتن این سطرها را دارند و هنوز هم به گمانم عقل ام کار می کند!. شروع بهارِ سالِ پیش یکی از بدترینِ فصل هایِ عمرم بود که هنوز هم که هنوز است یادآوری اش، قلبم را به درد می آورد! و مدت ها به قول چندتایی از دوستان، پست «ارغوانم این جاست، ارغوانم آن جاست، ارغوانم دارد، می گرید...» دوستان را می آزرد؛ دوستانی که هر بار به امید تازه شدن سطرها می آمدند و ناامید می رفتند! امیدوارم مرا بخاطر کوتاهی پارسال ببخشید و امیدوارم امسال، سال متفاوتی برای همه باشد. غیر از آرزوهایِ عمومی، برایِ تک تک تان عشقِ بی حد و حصر آرزو می کنم که هیچ نیک بختی عمیقی در جهان جز دوست داشتن و دوست داشته شدن، نمی شناسم! سالِ تان پر از مبارکی و سپید بختی.

پی نوشت 1: من در هر شهری که باشم/ آن جا پایتخت تنهایی است!/ جمال ثریا
پی نوشت 2:همه ی ما/ فقط حسرتِ بی پایانِ یک اتفاقِ ساده ایم/ که جهان را/ بی جهت/ یک جور عجیبی جدی گرفته ایم./ سید علی صالحی
پی نوشت 3:باور کن همان چیزی که از دست دادنش برای انسان سخت ترین کارهاست، سرانجام همانی است که دیگر رغبتی به آن ندارد!/ آلبر کامو
پی نوشت 4: من همیشه چیزهایی را آرزو می کنم که در آخر من را خواهند کشت!/ سیلویا پلات
پی نوشت 5:نگرانِ من نباش/ آن دورها که ایستاده ای/ من روز به روز/ فیلسوف تر می شوم/ مثلن گریه میعانِ روح است/ خودم کشف کرده ام!/ مهدیه لطبفی
پی نوشت 6: همه ی آدم ها مانند ماه هستند، قسمتِ تاریکی دارند که هرگز به کسی نشان نمی دهند!/ مارک توآین
پی نوشت 7: فصلِ ِ آخر همیشه غمگین است/ ماه هم پشتِ ابر خواهد ماند!/ یوسف اما خلاف قصه ی قبل/ تا ابد قعر چاه می افتد!/ پویا جمشیدی
پی نوشت 8: حیف نیست ؟/ بهار از سر اتفاق/ بغلتد در دستم/ آن وقت تو نباشی؟/ شمس لنگرودی
پی نوشت 9:با اشک هایِ مان/ بهتان به جاودانگی درد می زدیم/ با دردهایِ مان/ تهمت به عشق/ بیگانگی رسالتِ ما بود!/ نصرت رحمانی
پی نوشت 10:دریا را بی خیال/ در کافه ها چگونه غرق می شوی؟/ سعید چولکی
پی نوشت 11: به گمانِ من اگر همه ی مردم می دانستند دیگران درباره ی آنها چه می گویند، چهار نفر دوست هم در جهان پیدا نمی شد!/ بلز پاسکال
پی نوشت 12: دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت/ آمدم نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو.../ مولوی
پی نوشت 13: مرا غم ات/ تو را کِه دوره کرده است؟/ مژگان عباس لو
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 23:30 | لینک ثابت
جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ بهار می آید که گلی به سر طبیعت بزند/ ولی تو فقط بیا...

در اندرون من بشارتی هست!
عجبم می آید از این مردمان که بی آن بشارت، شادند!

از مقالات شمس






(1 )
بهار چه حرفِ تازه ای برای ِ گفتن دارد؟
وقتی تو
حرف های تازه تری زیر گوشم می خوانی!


(2)
تنهایی
جایِ دوری نمی رود
همین اطراف، کمین می کند
تا تو پا پس می کشی
پا، پیش می گذارد!
تنهایی، هیچ وقت جای دوری نمی رود.


(3)
تنهایی
جایِ دوری نمی رود
فقط از آغوش یک فصل
به آغوشِ فصلِ دیگری کوچ می کند
حالا هم که بهار می آید
تا خودش را در آغوشِ زمستان بیندازد
و برف ها از خجالت آب شوند
تنهایی، هم چنان جای دوری نمی رود!


(4)
برف بیاید
باران بیاید
دل تنگی نمی رود!
مگر سیل بیاید
و این همه دل تنگی را ببرد!


(5)
بگذار ماه برایِ همیشه
پشتِ ابر بماند!
وقتی حقیقت چیزی
جز دوست داشتنِ تو نیست!


نسترن وثوقی



پی نوشت 1: نه نمی توانم فراموشت کنم/ زخم هایِ من/ بی حضورِ تو از تسکین سرباز می زنند!/ شمس لنگرودی
پی نوشت2: بسیار خلاف عهد کردی/ آخر به غلط یکی وفا کن!/ سعدی
پی نوشت 3: باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم/ تقصیر باران نیست... می گویند: بی تابم/ گاهی تو را آن قدر می خواهم به تنهایی/ طوری که حتا بودنم را بر نمی تابم!/ محمدعلی بهمنی
پی نوشت 4: وقتی یک زن با شما صحبت می کند، به حرف هایش گوش ندهید، ببینید چشم هایش چه می گوید!
پی نوشت 5: دلم یک دوست می خواهد که اوقاتی که دل تنگم/ بگوید خانه را ول کن، بگو من کی؟ کجا باشم؟/ سعید صاحب علم
پی نوشت 6: وجودِ عشق برای آن نیست تا ما را خوش حال کند، من اعتقاد دارم وجود دارد که به ما نشان دهد، چقدر می توانیم تحمل کنیم!/ هرمان هسه
پی نوشت 7: معشوقه ات بودن، توانم را گرفته ست/ عشقِ تو جانم! آخ جانم را گرفته است/ چاقو شده مهر تو رویِ گردنم کند/ این مرگِ تدریجی امانم را گرفته است.../ طاهره خنیا
پی نوشت 8: پیراهنم، پیراهنت را دوست دارد/ پیراهنم عطرِ تنت را دوست دارد/ پیراهنم وقتی که می آیی سراغش/ آغوشِ گرم و ایمن ت را دوست دارد.../ ایرج عادی نژاد
پی نوشت 9: پرنده ات هستم تا آن هنگام که قفسم نباشی.../ ریتا عوده
پی نوشت 10: ای گل شوخ که مغرور بهاران شده ای/ خبرت نیست که در پی چه خزانی داری.../ صائب تبریزی
پی نوشت 11: تو رفته ای/ و بحرانِ نوشیدنِ چای بی تو در این خانه/ مهم ترین بحرانِ خاور میانه است/ و این احمق ها هنوز سرِ نفت می جنگند!/ پوریا عالمی
پی نوشت 12:دوستت دارم غزل هایم تمامش مالِ تو/ شعرهایم هرچه دارم، عیدی امسالِ تو/ پر شکر کن قهوه ات را گرم و طولانی بنوش/ دوست دارم بختِ شیرین، عشق باشد فالِ تو.../ سمیه آزا دل
پی نوشت 13: عنوان پست شعری از خودم


نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت
جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ این که دوستم نداری...

(1)
این که دوستم نداری را
کلمه ها نمی فهمند!
یا خودشان را به نفهمی می زنند!
لعنتی ها
کار خودشان را می کنند!
این که دوست ات دارم را
هم واژه ها نمی فهمند!
این داشتن ها و نداشتن ها
چه کارها که نمی کنند!
این ما هستیم
که هیچ کاری نمی کنیم!


(2)
این کلمه ها را توجیه کن
این که مدام
شعر شوند و از تو بگویند!
هیچ دردی از دل تنگی هایم
را درمان نکرده اند!


(3)
دوستم نداری
به همین راحتی!
دوستت دارم
به همین دشواری!
می بینی؟
حتا کلمات هم
به ما که می رسند
سر ناسازگاری دارند!

نسترن وثوقی


پی نوشت 1: ندارد
پی نوشت 2: ندارد
پی نوشت 3: ندارد
پی نوشت 4: ندارد... بخدا ندارد!



نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت
جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ از آن به وعده ی وصلم امیدوار کند/ که آن چه هجر نکرده ست، انتظار کند!


هر که به جایِ تو نیکو کرد، تو را بسته ی خود کرد و هر که با تو جفا کرد، تو را رسته ی خود کرد! رسته ای به از بسته ای!

ابوالمظفر جبال بن احمد ترمذی





(1)

نه نفس
نه مرگ
نه زندگیِ من هستی!
تو همان عمر منی
که سر نمی آیی!


(2)
هوا
نه هوایِ تک نفره
هوا
نه هوایِ دو نفره
هوا فقط
هوایِ گریه است!


(3)
می گویی: شعرهایت غمگین اند!
عزیزم!
زنی که آبستنِ اندوه است
هرگز شادی نمی زاید!


(4)
از تمامِ نقش هایِ زندگی ام
همین نقشِ بی تو بودن را
خوب بازی کرده ام!
به گمانم
باقی صحنه ها
بازی گر بدل داشتند!
چطور ممکن است
من معشوقه ی تو بوده باشم!



نسترن وثوقی



با تشکر از صفحه ادبی: بفرمایید شعر

به خودم قول داده ام هیچ وقت زیادی غمگین نباشم! یک جورهایی دیگر دلایلِ قانع کننده ای برای غمِ بسیار نمی بینم! برای شادی بی حد و حساب هم همین طور! نمی دانم چرا حرف هایی که دیگران را به خنده وا می دارد، عملن چندان تاثیری بر من ندارد! به زور با دهان بسته لبخندی می زنم که طرف را ناامید نکرده باشم. و تراژیک ترینِ حوادث، چنان که باید و شاید اشکم را درنمی آورد!
حتا بزرگ ترین اتفاقات دیروز چنان سطحی و پیش پا افتاده شده اند که گاهی شک می کنم به این که این من، همان منم! همان منی که با کوچک ترین ناملایمتی به گریه می افتادم؟
به گمانم یک بار که مصیبت زده می شوی، دیگر حتا بزرگ ترین دردها، در نظرت حقیر می شود! داشتم فکر می کردم که چه اتفاقی ممکن است مرا طوری خوش حال کند که به بودنم معنا ببخشد؟ هر چه بیشتر فکر کردم، کمتر به نتیجه رسیدم! با خودم فکر کردم دیگر باید به این حس هایِ معمولی عادت کرد. به خودِ معمولی ات، به آدم هایِ معمولی دورت! به همان هایی که دیگر هیچ حس هیجانی را در تو زنده نمی کنند! به مهربانی هایِ معمولی، به دشمنی هایِ معمولی! به خوشی ها و ناخوشی هایِ معمولی! به روزها و سوزهایِ معمولی!
حتا فکر کردن، به اتفاقاتی که خودِ پُر از شعر و شورِ تو را به این روز انداختند، هیچی حسی را در تو برنمی انگیزد! نه خشم! نه بُغض! نه کینه! نه حتا حس ترحم! فکر کردن به حماقت بارترین صحنه هایِ زندگی ات! به شبی که خوابیدی و فردا هزار ساله از خواب برخاستی. خوابیدی؟ نه به گمانِ خودت خواب بودی! تو مُردی! بی گور و کفن! غسال و گورکن خودت بودی! هیچ کس فاتحه ای برایت نخواند، شدی فاتحه خوانِ خودت! بیل بیل خاک روی خودت ریختی! و بهترین سنگِ قبر را بر مزارت گذاشتی! هر روز بیدار شدی و سنگت را خودت شستی! هر پنج شنبه برای خودت گل بردی و تمام آرزوهای ات را برای خودت خیرات کردی!
با این حال، دریافته ام که خیلی از مُرده ها راه می روند، غذا می خورند، می خندند و گریه می کنند! تو تنها مرده ی متحرکی نیستی که طرح خنده را گوشه ی لب هایت دوخته باشی!
از این حرف ها بگذریم! به خاطر اجتناب از زدن این حرف هاست که نمی نویسم!





پی نوشت 1: ریشه از خاک برون است و ثمر می خواهی/ زهره ام را ترکاندی و جگر می خواهی!/ نفیسه سادات موسوی
پی نوشت 2: عمری ست وفا ممتحن ناز و نیازست/ نی تیغ ز دستِ تو جدا شد، نه سر از ما!/ بی دل دهلوی
پی نوشت 3: گویند مرگ سخت بُوّد، راست گفته اند/ سخت است لیک سخت تر از انتظار نیست!/ شهریار
پی نوشت 4: مانند طرز فکر شما شاعرانه ایم/ پرپر «کلاغ پّرشدگانِ» زمانه ایم/ درویش ها به فقر خیانت نمی کنند/ ما دست های پوچ به یک هیچ قانع ایم/ احساسِ ما به زردی پاییز مبتلاست/ بنویس ما درخت مبادا جوانه ایم/ از ما کسی به نان و نوایی نمی رسد/ بنویس که قرن هاست که بی آب و دانه ایم/ دنیایِ ما به چشمِ تو محدود مانده است/ ماها دروغ های بزرگِ زمانه ایم/ دل هایِ ما به صحنِ حرم خوش نمی شود/ ما هم چنان کبوتر بی آشیانه ایم/ ما «بی دلیل پای به دنیا نهادگان»/ مثل سیاه گریه ی تو بی بهانه ایم!/ هر چند اصل خلقتِ ما بی اساس بود/ تولید دست های همین کارخانه ایم/ مردانِ مرد مرگ خریدند و تُف به ما/ که هم چنان، پلید ترین صُنعِ صانعیم/ .../ که هم چنان به سِفلگیِ خویش قانع ایم!/ علی اکبر یاغی تبار
پی نوشت 5: خسته ام بر شن زار سینه ات خم می شوم/ این کودک از زمانِ تولد تا کنون نخوابیده است!/ نزار قبانی
پی نوشت 6: مرگ همیشه خیلی آسان تر از عشق بوده است/ حتا « آراگون» هم می گفت: بدان که شبیه مرگ است، دوست داشتنِ تو/ همان کلماتی که شعله هایِ آتش اند!/ و روزگارِ شاعران، همیشه سیاه بوده است!/ و/ مرگ/ کخ در خیلی از شعرها و عشق ها/شانه ها بر موهایِ مان می زند/ عشق که گاهی اوقات به سان شهری مُرده است/ و این رفتنِ رو به زوال/ همواره عمیق تر می شود/تا به حال برایت، جای سوال نبوده/ چرا شاعران به استادیِ عشق مشهورند؟/ زیرا بیشتر از هر کسی/ عشق را به دوش کشیده اند/ و من چون آبِ نگران از بستر خویش ام/ پیداست که برای عشق و مرگ تقلا می کنم!/ ایلهان برک/ برگردان سیامک تقی زاده
پی نوشت 7: شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی؟1؟/ سعدی
پی نوشت 8: هم دیگر را دوست بدارید، چیز دیگری جز این در همه عالم وجود ندارد! هم دیگر را دوست داشتن!/ ویکتورهوگو
پی نوشت 9: تنها هنگامی که خاطره ات را می بوسم/ درمی یابم دیری ست که مُرده ام/ چرا که لبانِ خود را از پیشانیِ خاطره ی تو سردتر می یابم/ از پیشانیِ خاطره ی تو/ ای یار جدا مانده از من!/ احمد شاملو
پی نوشت 10: باید امشب بروم بر سرِ یک بامِ بلند/ شهر را از خطر چشمِ تو اگاه کنم!/ محمدرضا طاهری
پی نوشت 11: در به در ات می شوم/ گور به گور/ اما نخواه/ برای مُردن فرصت زیاد است/ باید تو را زندگی کرد!/ مهدیه لطیفی
پی نوشت 12: از اسب افتادم ولی از اصلِ کاری نه/ از اشک های مادر، از چشم انتظاری نه.../علی رضا عاشوری
پی نوشت 13: عنوان پست از ملاملک قمی
پی نوشت 13: از آن که با دلِ ما کرده ای، پشیمان باش.../ حافظ





و در انتها از صفحه ی ادبی ایماژ و ژوان هم ممنونم و خیلی صفحات ادبی دیگر که من از لطف شان بی خبرم! آن قدر دیر این وبلاگ را به روز می کنم که فرصت نمی شود، تمام طرح ها و ابتکارات زیبای این گروه های را آپلود کنم.

نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 11:59 | لینک ثابت
جمعه هفتم آذر ۱۳۹۳ چون کوه رویِ حرفِ خودم ایستاده‌ام/ کوهی که ایستاده به جایی نمی‌رسد!

نه گل شناسم و نه باغ و بوستان بی‌تو / که دیده در نگشاید بر این و آن بی تو!

کلیم کاشانی




(1)
هر چه‌قدر هم
که واژه‌هایم را سبک سنگین کنی
چیزی از بار دل‌تنگی‌ام کم نکرده‌ای!
سنگینیِ سکوتت را
از دوشِ شعرهایم بردار!


(2)
وازه‌هایم را پس و پیش می‌کنم!
پیش از تو
پس از تو!
«تو»
ضمیر منفصل تمامِ شعرهایِ من هستی!

(3)
منطقی باش!
هیچ نهنگی- حتا-
در حافظه‌ی یک تنگِ بلوری نمی‌گنجد!

(4)
تو می‌روی
این‌بار دیگر
نه باد می‌آید
نه باران می‌آید
و نه پاییز سراسیمه از راه می‌رسد!
این‌بار
فقط گریه می‌آید!

نسترن وثوقی



با تشکر از صفحه ادبی «بفرمایید شعر»
راست راستی دیگر زبانم بند آمده است. نمی‌دانم همین چند سطر را هم انگار از سر عادت می‌نویسم. این روزها کم طاقت شده‌ام از هر حرفِ اضافه‌ای، حوصله‌ام سر می‌رود. سکوت و آرامش را به هر چیزی و هر کسی ترجیح می‌دهم و خواب‌های طولانی و کش‌دار را! انگار چیزهایی که در بیداری نیافتمش، در خواب می‌بینم. خواب می‌بینم که بیدارم و در بیداری انگار خواب می‌بینم! نمی‌دانم این‌همه آرامش، آرامش بعد طوفان است و یا قبل طوفان! هر چه هست خوب است، خوب است! منتظر هیچ چیزی و هیچ کس نبودن خوب است! با خودِ خودت کنار آمدن خوب است! و هر ثانیه‌ی زندگی را بلعیدن که دارد به سرعتِ برق و باد می‌رود! از هیچ کس و هیچ چیز کینه نداشتن خوب است و به قولِ فروغ فرخ‌زاد و «من چقدر از همه‌ی چیزهای خوب خوشم می‌آید و من چقدر دلم می‌خواهد گیس دخترِ سید جواد را بکشم...»


پی‌نوشت 1: طبعی به رسان که بسازم به عالمی/ یا همتی که از سر عالم توان گذشت!/ کلیم کاشانی
پی‌نوشت 2: داری هوس که غیر برایِ تو جان دهد؟/ آه این چه آرزوست/ مگر مُرده‌ایم ما؟ / عالمی
پی‌نوشت 3: تنها چیزی که در زندگیم به‌طور تخصصی بهش تسلط دارم، انتخاب آدم‌های اشتباه برای دوست داشتنه!/ وودی آلن
پی‌نوشت 4: لذتِ مرگ نگاهی‌ست به پایین بردن/ بین روح و بدن‌ات فاصله تعیین کردم/ نقشه می‌ریخت مرا از تو جدا سازد اشک/نتوانست، بنا کرد به توهین کردن/ زیر بار غم تو داشت کسی له می‌شد/ عشق بین همه برخاست به تحسین کردن/ آن‌قدر اشک به مظلومیتم ریخته‌ام/ که نمانده‌ست توانایی نفرین کردن/ «باوفا» خواندم ات از عمد که تغییر کنی/ گاه در عشق نیاز است به تلقین کردن/ «زندگی صحنه‌ی یکتایِ هنرمندی ماست»/ خط مزن نقشِ مرا موقع ِ تکرین کردن/ وزش باد شدید است و نخ‌ام محکم نیست/ اشتباه است مرا دورتر از این کردن!/ کاظم بهمنی
پی‌نوشت 5: خسته‌ام مثلِ زنی از شاعری شوهرش/ مثلِ مردی مانده در احقاقِ حقِ همسرش!/ مثلِ مجنونی که لیلی در دلش باشد ولی/ شور شیرین ناگهان افتاده باشد در سرش!/ رضا طبیب‌زاده
پی‌نوشت 6: گمانم عاشقی هم مثلِ من خونِ جگر خورده/ تو سنگی را رها کردی که بر این بال و پر خورده/ خودت گفتی جدایی حق ندارد، بینِ ما باشد/ کجایی تا ببینی که جدایی هم شکر خورده!/ سعید صاحب قلم
پی‌نوشت 7: من‌هم می‌دانم که جیک جیک از قار قار زیباتر است/ اما باید/ کلاغ باشی تا بفهمی/ این صدا برای این‌همه برف کم است!/ احمدرضا احمدی
پی‌نوشت 8: من پریشانم که راهِ خانه را گم کرده‌ام/ من پری؟ یا نه! پسِ از تو شانه را گم کرده‌ام!/ می‌گذاری دامِ پشتِ دام و من در این قفس/ آن‌قدر ماندم که طعمِ دانه را گم کرده‌ام/ شمع‌ام اما در خودم خاموش از بس بوده‌ام/ اشتیاقِ صحبتِ پروانه را گم کرده‌ام!/ عاقلی کو تا بترساند مرا از عشقِ تو؟/ من شمارِ این‌همه دیوانه را گم کرده‌ام!/ من پری هرگز نخواهم شد ولی بر شانه‌ام/ هایِ هایِ گریه‌ی مردانه را گم کرده‌ام!/ مژگان عباس‌لو
پی‌نوشت 9: چون صاعقه در کوره‌ی بی‌صبری‌ام امروز/ از صبح که برخاسته‌ام، ابری‌ام امروز.../ شفیعی کدکنی
پی‌نوشت 10: دل پیشِ کسی باشد و وصلش نتوانی/ لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی!/ سید تقی سیدی
پی‌نوشت 11: پایانه‌ی جنوبم و در من هزار غم/ یک‌باره می‌رسند به هم، از هزار سو.../ کبرا موسوی
پی‌نوشت 12:فرصتی نمانده است/ بیا همدیگر را بغل کنیم/ فردا/ یا من ترا می‌کشم/ یا تو چاقو را در آب خواهی شست/ همین چند سطر/ دنیا به همین چند سطر رسیده است/ به این‌که انسان/ کوچک بماند، بهتر است/ به دنیا نیاید، بهتر است/ اصلن/ این فیلم را به عقب برگردان/ آن‌قدر که پالتوی پوستِ پشتِ ویترین/ پلنگی شود/ که می‌دود در دشت‌های دور/ آن‌قدر که عصاها/ پیاده به جنگل برگردمد/ و پرندگان دوباره بر زمین/ زمین/ نه/ به عقب‌تر برگرد/ بگذار خدا دوباره دست‌هایش را بشوید/ در آینه بنگرد/ شاید تصمیم دیگری گرفت!/ گروس عبدالملکیان
پی‌نوشت 13: از دورها/ از دورها می‌آیی/ و فقط یک چیز/ یک چیز کوچک/ در زندگیِ کن جابه‌جا می‌شود/ این‌که دیگر / بدون تو/ هیچ‌جا نیستم!/ آنتوان دوسنت اگزوپری
پی‌نوشت 14: این نغمه‌ی محبت، بعد از من و تو ماند/ تا در زمانه باقی‌ست، آوازِ باد و باران.../ شفیعی کدکنی
پی‌نوشت 15: آن‌قدر از مقابلِ چشمِ تو رد شدم/ تا عاقبت ستاره‌شناسی بلد شدم!/ محمد سلمانی
پی‌نوشت 16: اگر سفره‌ی دلم را برایت باز کنم/ می‌آیی با هم جمع‌اش کنیم!/ ایلهان برک
پی‌نوشت 17: می می‌دویدیم و جاده به جایی نمی‌‌رسد/ قولی که عشق داده به جایی نمی‌رسد/ چون کوه روی حرفِ خودم ایستاده‌ام/ کوهی که ایستاده به جایی نمی‌رسد!/ دریا هنوز هست ولی مانده‌ام چرا/ این روده بی‌اراده به جایی نمی‌رسد/ دنیا همیشه عرصه‌ی پیچیده بودن است/ آدم که صاف و سااده به جایی نمی‌رسد/ تاریخ را ورق زدم و مطمئن شدم/ هرگز کسی پیاده به جایی نمی‌رسد/ من حاضرم قسم بخورم مست نیستم/ این چند جرعه باده به جایی نمی‌رسد!/ حسین طاهری
پی‌نوشت 18:پیدا بکن یک آدمِ آدم تری را/ و شانه‌های محگم و محکم‌تری را/ « آقایِ خوبی» که دلش سنگی نباشد/ معشوق‌های دوستت دارم تری را...!/ سید مهدی موسوی
پی‌نوشت 19: پیوستنِ دوستان به هم آسان است/ دشوار بُریدن است و آخر، آن است/ شیرینی وصل را نمی‌دارم دوست/ از غایت تلخی‌ای که در هجران است!/ وحشی بافقی
پی‌نوشت 20: جبرئیلم پر زد از بامم به بامِ دیگری/ یار غارم رفته در بیت‌الحرام دیگری/ بر سر گل‌دسته‌اش تورات می‌خوانند آه!/ مسجدی دارم به نامِ خود به کامِ دیگری/ دست‌هایت مرتعِ انگورهای نوبر است/ چون حلالِ من نشد/،باشد حرامِ‌دیگری/ شعرهایم را به گوشت خوانده، خامَت کرده است/ دانه‌ای دارم که افشاندم به دامِ دیگری/ دوستان شمشیر را چندی‌ست از رو بسته‌اند/ دشمنان اما نقاب از شرم بر رو بسته اند/ خسته‌ام از ابن ملجم کو قطام دیگری/ من هزار و چارصد سال است ضربت می‌خورم/ هم‌چنان من در سجود نا تمامِ دیگری/ وعده‌ی دیدار ما، وز جزا، روی صراط/ پس پرستاری کن از خود تا سلامِ دیگری!/ علی‌رضا بدیع
پی‌نوشت 21: لطفن به من نشان بده راهِ علاج را/ دنیا به هستی‌ام زده چوبِ حراج را/ گاهی به نامِ دشمن و گاهی به نامِ دوست/ از من ستانده‌اند به هر حیله، باج را.../ کوروش کیانی
پی‌نوشت 22: با ابرها چه غصه‌ی پنهانی‌ست/ این عصرِ چند شنبه‌ی بارانی‌ست/وقتی که می‌بُریم مدام از من/ این عشق نیست، چاقویِ زنجانی‌ست!/ ؟؟؟
پی‌نوشت 23: آن عشق که در پرده بماند به چه ارزد/ عشق است و همین لذت اظهار و دگر هیچ!/ شفایی اصفهانی
پب‌نوشت 24: حقِ خود را بس که بخشیدیم بی حد و حساب/ خلق باور کرده مادامش بدهکاریم ما!/ مرتضا لطفی
پی‌نوشت 25: بغضِ تلخ رفتن تو تا ابد وا نمی‌شه/ مثلِ تو یه زخمِ دل‌خواه دیگه پیدا نمی‌شه! میثم یوسفی
پی‌نوشت 26: دنبالِ عشق گشتم و چیزی نیافتم/ جوینده‌ای که گم شده، یابنده‌ی تو نیست!/ فاضل نظری
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت • /**/ حرف هاي شما
جمعه شانزدهم آبان ۱۳۹۳ نه از نامهربانان سینه ریشم/ که داغ از مهربانی‌هایِ خویشم...





همه رنج‌ها از این شد که ورقِ خویش می‌خوانید، ورقِ یار نمی‌خوانید!
همه فدای آدمی‌اند و آدمی فدایِ خویش!

از مقالات شمس تبریزی




(1)
پیامبری افسردام!
که جماعتی دستِ رد بر سینه‌اش زده باشند
و کوهی از اعجاز
بر شانه‌هایش جا مانده باشد!


(2)
فصل‌ها هم در رفت و آمدند!
تنها تویی که آدابِ معاشرت نمی‌دانی
فقط می‌روی!


(3)
کوچه کوچه
مرا بلد باش
من از نابلدی کسالت‌‌باری
به بن‌بستِ آغوش تو رسیده‌ام!


(4)
عصا، مار شد!
کور بینا شد!
به هیچ معجزه‌ای ایمان نیاورده‌ام
وقتی
هیچ کسی
برایِ من، تو نشد!


(5)
بی‌تویی
مناسبتِ روزهایِ تقویم من نیست!
داغِ ننگی است
بر پیشانی روزهایم که
تن به تقدیر شومِ نبودنِ تو داده‌اند!


(6)
مثلِ کوه پشتت بودم!
اما تو به
بادهایِ هرزه‌ای تکیه کردی
که هر روز
از سرکویِ یکی می‌گذرند!


(7)
عاشق‌تر از من
پرنده‌‌ای ست
که بر شاخه‌های تهی‌دستِ درخت پاییزی
لانه می‌سازد
و به باد دل می‌بندد
تا
برگ‌های از دست‌رفته را بازگرداند!

(8)
شعر می‌گویم
تا نامِ تو را
در گوشِ جهان بخوانم.
گوش کن
نامت
پژواک شعر های عاشقانه‌ی من است!


(9)
دست رویِ دست می‌گذارم
تا آخرین برگ‌هایت را هم
بادهای هرزه، به یغما ببرند!
آه ای درخت پیر
کاش به هجومِ طوفانی به خاک می‌افتادی
نه از گذر بادهایِ ول‌گرد بر شانه‌های سترگ‌ات!

(10)
شک نکن
من اگر کفنی داشتم
پیش‌پایِ نیامدن‌هایت می مُردم!

(11)
فصل‌ها هر چقدر هم
که رنگ عوض می‌کنند
دل‌تنگی‌ات
یک‌رنگ می‌ماند!


(12)
ناگفتنی‌ترین شعر منی!
مثلِ بغضی در تنگنای گلو
که هیچ‌وقت گریه نمی‌شود.
حسرتِ سرودنت را دارم.

نسترن وثوقی

با تشکر از سایت ادبی دریچه نو


نوشتن آن‌هم بعد ماه‌ها سکوت، کار راحتی به نظر نمی‌رسد! یک جور حسِ غریبی داری! وقتی آن‌قدر با خودت دوست شده‌ای که دیگر همه یک جورهایی برایت غریبه‌اند! دوست نداری احساسات دورنی‌ات را به کسی منتقل کنی! خدایی حیفت می‌آید! با خودت می‌گویی تو که این‌قدر خسیس و خودخواه نبودی؟ چقدر بغض‌ها و ‌خنده‌هایت را با دیگران قسمت کرده‌ای؟ دیگرانی که مدتی که این‌جا نبودی، آمدند و سر زدند و رفتند! عده‌ای بی سر و صدا، عده‌ای با سر و صدا و غرولند که کجایی؟ اصلن برایت مهم نیست که چقدر چشم‌انتظار داری؟ دروغ بگویم؟ نه نبود! چند بار پست نوشتم و بی‌خیال شدم! قبل از یک سفر یک ماهه یعنی درست روز 26 تیرماه یک پست بلند بالا نوشتم و وبلاگ را تنظیم کردم که ساعت دوازده شب به روز شود ولی همان شب تویِ فرودگاه شتاب‌زده دکمه‌ی ثبت موقت را زدم و بی‌خیال شدم. آن قدر گفتنی دارم که شاید با آنها بشود یک کتاب نوشت. ولی انگار مُهرِ سکوت بر لبانم زده باشند. شاید روزی طلسم شکست و باز نوشتم. ولی این‌روزها علاقه‌ای به کلمات ندارم. به جای کلمات من از آنها می‌گریزم. فقط خوبم! خوب از نوع غمگینش! پاییز است و من باز پر از شعرم! ولی انگار زبانم را بسته‌اند. هنوز پاییز را حس می‌کنم. و این یعنی من هنوز زنده‌ام!نمی‌دانم به قول کدام نویسنده: «هر چیزی که مرا نکشد، قوی‌ترم می‌کند» این چند ماه اخیر جز سخت‌ترین و بهترین روزهای زندگیم بوده است. رویارویی با واقعیت‌هایِ تلخِ معمول و تجربه‌ی رسیدن به رویایی که حداقل نزدیک 5 ماه از شبانه‌روزم را بی‌وقفه صرف رسیدنِ به آن کردم! درست است هدفِ واقعی حاصل نشد ولی همان تلاشِ بی‌وقفه برایم رضایت‌بخش بود! حسش را داشتم شاید این‌جا نوشتم و حس‌ها و تجربه‌هایم را با آنهایی که با وجود سرد مهریِ من هنوز هم به امید به روز شدنِ این‌جا هر روز می‌آیند و می‌روند؛ قسمت کردم. من سعی کرده‌ام آدم قدرنشناسی نباشم چرا که طعمِ تلخِ نمک‌نشناسی را چشیده‌ام و بهت‌زده و در سکوت به آنهایی نگریسته‌ام که نمک خورده و با غلتک از رویِ نمک‌دان گذشته‌اند و دم نزده‌ام! با این‌حال اگر بوده‌ام مرا ببخشید. مجالی برای به روز کردن این‌جا نبود. بعد از این‌هم تمام سعی‌م را خواهم کرد که باز بنویسم هر چند مختصر که عافیت را در سکوت یافته‌ام!


پی‌نوشت 1: در بند آن نی‌ایم که دشنام یا دعاست/ یادش بخیر آن‌که زِ ما یاد می‌کند!/؟
پی‌نوشت 2: مثلِ نسیمی لایِ مو پیچید، برگشت/ انگار از عاشق شدن، ترسید برگشت/ خوش‌بختی‌ام این‌بار می‌امد، بماند/ یک دفعه از هم زندگی پاشید، برگشت!/ بعد از تو دیگر دشمنانم شاد بودند/ اما غمِ من تازه از تبعید برگشت!/ رویا باقری
پی‌نوشت 3: از یال و کوپالم خجالت می‌کشم اما/ بازیچه‌ی آهو شدن را دوست می‌دارم!/ مهدی فرجی
پی‌نوشت 4: گر محتسب شکست خمِ می‌فروش را/ دست دعایِ باده‌پرستان شکسته نیست!/ صائب
پی‌نوشت 5: من به این حقیقت معتقدم که شعر، برداشت‌هایی از زندگی نیست، بلکه یک‌سره خود زندگی است!/ احمد شاملو
پی‌نوشت 6: مثل مادر، عاشق از روزِ ازل حسرت‌کش است/ هر کسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند!/ مژگان عباس‌لو
پی‌نوشت 7: با من برنو به دوشِ یاغیِ مشروطه‌خواه/ عشق کاری کرده که تبریز می‌سوزد در آه/ بعدها تاریخ می‌گوید که چشمانت چه کرد/ با منِ تنهاتر از ستار خانِ بی‌سپاه.../ حامد عسگری
پی‌نوشت 8: اگر پیشم نشینی، دل نشانی/ و گر غائب شوی در دل نشان هست.../ سعدی
پی‌نوشت 9: من گنگ خواب‌دیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش.../مولوی/ سال‌هاست این را زمزمه می‌کنم.
پی‌نوشت 10: فراقت کاش هر دم، کار بر من سخت‌تر گیرد/ که تا هر کس مرا بیند، دل از مهر تو برگیرد!/ راهب اصفهانی
پی‌نوشت 11: بگذشت یار از من و از پی نرفتمش/ آری نمی‌توان ز پیِ عمرِ رفته، رفت.../ میرزا ابوالقاسم شیرازی
پی‌نوشت 12: نادر از هند نبرد، آن‌چه تو بردی زِ دلم.../ مهدی اخوان ثالث
پی‌نوشت 13: با آن که چو عمر بی‌وفایی/ دارم همه عمر آرزویت.../ عذاری
پی‌نوشت 14: به خون دیده نوشتیم بر در و دیوار/ که چشم مردمی از اهلِ روزگار مدار!/ملا محمد طاهر شیرازی
پی‌نوشت 15: هر که ز حور پرسدت، رخ بنما که هم‌چنین/ هر که زِ ماه گویدت بام برآ که هم‌چنین/ هر که پری طلب کند چهره‌ی خود بدو نما/ هر که زِ مشک دم زند/ زلف گشا که هم‌چنین/ گر ز مسیح پرسدت « مرده چگونه زنده کرد؟»/ بوسه بده به پیشِ او بر لبِ ما که هم‌چنین!/ دیوان شمس
پی‌نوشت 16: به محفلی که بریدند دیگران کفِ دست/ چه‌ها رسید زِ حسرت دلِ زلیخا را!/ عاشق اصفهانی
پی‌نوشت 17: لباسم را اتو می‌کنم/ پشتِ پنجره/ کوه/ زیباترین لباسش را/ پوشیده است!/ سارا محمدی اردهالی
پی‌نوشت 18: زلیخا یافت عمر رفته را از صحبتِ یوسف/ زِ سودای محبت هیچ‌کس مغبون نخواهد شد!/ صائب
پی‌نوشت 19: زِ دراز آرزویی من دست کوته آخر/ نه ترا به بر گرفتم نه دل از تو برگرفتم!/ میر سنجرکاشی
پی‌نوشت 20: دوباره قلبِ من و وسعتِ غمی که نگو/ من و خیالِ شما و جهنمی که نگو.../ حامد ابراهیم‌پور
پی‌نوشت 21: صبور باش که اعجاز صبر، هم یعقوب/ به وصل یار رسانید هم زلیخا را/ صحبت لاری
پی‌نوشت 22: مادرم بعد تو هی حالِ مرا می‌پرسد/ مادرم تاب ندارد غمِ فرزندش را.../ کاظم بهمنی
پی‌نوشت 23: در صدا کردنِ نامِ تو/ یک کجایی؟ پنهان است/ یک کاش بودی/ یک کاش باشی/ یک کاش نمی‌رفتی/ من نامِ تو را حذف به قرینه‌ی این‌همه دل‌تنگی و پرسش صدا می‌رنم!/ علی‌رضا روشن
پی‌نوشت 24: تنهایی بعدِ تو/ تنهایی قبلِ تو/ نیست!/ ساره دستان
پی‌نوشت 25: عنوان پست شعری از رهی معیری
پی‌نوشت 26: به هر چه نمی‌خواستم/ رسیدم/ جز تو که می‌خواستمت!/ علی‌رضا روشن
پی‌نوشت 27: رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت!/ فروغ فرخ‌زاد
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 12:10 | لینک ثابت • /**/ حرفي بزن، چيزي بگو
سه شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۳ گفت که دیوانه، نه‌ای لایقِ این خانه نه‌ای، رفتم و دیوانه شدم....


ارغوانم آن‌جاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می‌گرید
چون دلِ من که چنین خون‌آلود
هر دم از دیده فرو می‌ریزد
ارغوان
این‌چه رازی‌ست که هر بار بهار
با عزایِ دلِ ما می‌آید؟

هوشنگ ابتهاج

تا خرخره غصه خورده باشی! هر چه هم عق می‌زنی، غم بالا می‌آوری! ولی تمام نمی‌شود که لامذهب! بالا آوردن‌های بعد زیاده روی در مستی را دیده‌ای؟ بعد چند بار که بالا می‌آوری چند تا عق می‌زنی ولی دیگر خبری نیست! معده‌ات خالی می‌شود و دیگر احساس سبکی می‌کنی. نهایت چند ساعت سردرد و رخوت، دوباره باز هم می‌شوی همان آدمِ قبلِ مستی. ولی غصه خوردن شباهتی به هیچ کدام از این‌ها ندارد! عق می‌زنی و خودت را بالا می‌آوری! عق می‌زنی و قلبت را بالا می‌آوری! عق می‌زنی و مغزت را بالا می‌آوری! عق می‌زنی و بغض‌هایت را بالا می‌آوری! عق می‌زنی و گریه‌هایت را بالا می‌آوری! بالا می‌آوری و بالا می‌آوری ولی باز هم پُری! سنگین راه می‌روی! راه می‌روی و راه می‌روی و به هیچ کجا نمی‌رسی. اصلن یادت می‌رود کجا می‌روی؟ از کجا آمده بودی؟ فکرمی‌کنی عادی است. این هم یکی از نقش‌هایت است که باید بازی کنی! آن‌قدر تویِ نقشت فرو رفته‌ای که انگار پذیرفته‌ای توی بازی گیر افتاده‌ای! این هم یک جورش است! این هم یک صحنه‌ی تازه است! تکراری نیست. هیچ روزِ غمگینی شباهتی به روزهای غمگین سپری شده‌ی گذشته ندارد! این‌بار دیگر دست و پا هم نمی‌زنی تا خرخره تویِ تنهایی فرو رفته‌ای! سرت را یک کمی پایین‌تر بگیری، کارت تمام است. مقاومتی نمی‌کنی ولی انگار کسی به زور گردنت را گرفته و بیرون نگه داشته تا نفس بکشی! چقدر دلت می‌خواهد رمقی داشته باشی، دستش را بگیری و بشکنی و خودت را خلاص کنی! دلت می‌خواهد زمستان برگردد! همان روزهایِ سرد طاقت فرسایی که شعله‌ی کم سوی امید گرمت می‌کرد. هیچ چیزی را نمی‌توانی عوض کنی بعد سال‌ها زمزمه کردن شعر فروغ، تازه معنی‌اش را درک می‌کنی« و ناتوانی این دست‌های سیمانی» دلت هیچ‌چیز و هیچ کس را نمی‌خواهد! نخواستن فعلی نیست که تازه به فکر صرف کردنش افتاده باشی! ولی این بار ناخودآگاه درک فوق‌العاده ای از آن داری. بی‌شک زندگی‌ات روی هواست. ناخودآگاه به جمله‌ی قبلی می‌خندی! کدام زندگی؟
غر نزنید! این‌جا بی‌شک بهار نیست. حال و هوایِ این خانه دل‌گیر است. هر کس به هوایِ بوی عید و کلی حرف‌های خوب و عیدی آمده بود، راستِ شکمش را بگیرد و برود. نه حوصله‌ی دل‌داری دارم نه ظرفیتِ نصیحت! وقتی که دیگر نه دلی مانده است و نه طاقتی! آمدم فقط به روز کنم تا هیچ‌وقت این روزهایم را فراموش نکنم تا به قول حسین منزوی، بعد هزار بار به پوچی رسیدن دوباره فلک با هزار شعبده، فریبم ندهد.
دوستان نزدیک و دورم، آنهایی که به من دسترسی دارید لطفن زنگ و اس ام اس نزنید که چه شده؟ هیچ اتفاق تازه‌ای جالب‌تر و حماقت‌بار تر از آن‌چه در زندگی همه‌ی شماها هم اتفاق افتاده و می‌افتد، نیفتاده است! فقط باورِ من تمام شده است! دیگر موجود نیست! هنوز هم هستد کسانی که بساط این‌گونه اقلام در دکان‌شان پهن است. خواستید به آن‌جاها سری بزنید.
نمی‌دانم چند شنبه است ولی بی‌گمان جمعه نیست، چون سرکار هستم. از این پس این‌جا زمانِ معینی برای به روز شدن ندارد.



خنجری در پشتم
خنجری در قلبم
این‌بار
چاقویت را در گلویم فرو کن!


نسترن وثوقی

عکس

ashegh5

مپرس از من چرا
در پیله‌ی مهر تو محبوسم
که عشق از پیله‌های مرده
پروانه می‌سازد !
فاضل نظری

خوش

بهترین و دلپذیزتزین جملات و دل نوشته های عاشقانه و رمانتیک

متن عاشقانه

سلام دوستای عزیزم :idea:

گفتم دم ِ عیده ، عیدی بدم بهتون ;)

این مطلب عاشقانه و زیبا عیدی ِ من تقدیم به شما :x

امیدوارم سال جدید براتون پر از خیر و برکت باشه . . .

no (1)

دوست ندارم
تو را غمگین ببینم
پرده ها را کنار بزن
بگذار آفتاب
درونت را روشن کند . . .
رسول یونان

.

.

.

no (2)

می گویم نمی شود یک شب بخوابی و
صبح زود
یکی بیـاید و بگویـد
هر چـه بـود تمام شـد به خدا …؟
سید علی صالحی

.

.

.

no (3)

همه عاشق شدن را بلدند،
اما فقط تعداد کمی هستند که بلدند چگونه
در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند !
آنا گاوالدا

.

.

.

no (4)

به پایان فکر نکن
اندیشیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند
بگذار پایان تو را غافلگیر کند
درست مثل آغاز . . .
صادق هدایت

.

.

.

no (5)

دلتنگ ها بهتر مى دانند
که خواب یک نیاز نیست
تنها یک بهانه ست تا آدمى
به شب پناه ببرد . . !

.

.

.

no (6)

خواب دیدم تنها هستم
بلند شدم …
تعبیر شد !
علیرضا روشن

.

.

.

no (7)

در عشق،
یک و یک
می شود یک . . .
ژان پل سارتر

.

.

.

no (8)

مردها وقتی عشق از دست داده شان را
دوباره می بینند
باز هم دوستش دارند
زن ها اما خودشان را هم
از دست می دهند
شهره

.

.

.

no (9)

زندگی کن آقا …
شده که آدمیزاد عمر رو در توصیف حسرت از دست دادن عمر ، تلف کرده
بچه ت رو بغل کن
دست زنت رو بگیر برو پارک،
سهم ما یک لحظه از زمانه، اونو فراموش نکن !
حسین پناهی

.

.

.

no (10)

میترسانَدَم قطار
وقتى که راه مى افتد ،
و این همه آدم را
از آن همه آدم جدا مى کند . . .

.

.

.

no (11)

یک مدل دوست دارم هست که
گفته نمیشه
فهمیده میشه
بهش میگن دوست دارم واقعی
خسرو شکیبایی

.

.

.

no (12)

چشمی به تخت و بخت ندارم، مرا بس است
یک صندلی برای نشستن کنارِ تو …
حسین منزوی

.

.

.

no (13)

صبحی که با نگاه تو آغاز می شود
پایانِ لحظه های غم انگیزِ دیشب است . . .
محمد شریف

.

.

.

no (14)

گاهی دلت از سن و سالت میگیره
میخواهی کودک باشی
کودکی که به هر بهانه ای
به آغوش غمخواری پناه میبرد
بزرگ که باشی ،
باید بغض های زیادی را
بی صدا دفن کنی . . .
پرویز پرستویی

.

.

.

no (15)

با زندگی قهر نکن
زندگی منت هیچ کس را نمیکشد . . !

.

.

.

no (16)

صبح حادثه چشمان توست
و لبخندی که
با نور اتفاق می افتد
و در من شعری می شود
به وسعتِ دوستت دارم های ناگهانی
مریم قلیپور

.

.

.

no (17)

خواب هایم بوی تن تو را می دهد
نکند آن دورترها
نیمه شب
در آغوشم می گیری؟

متن عاشقانه

نوشته های فوق العاده زیبا و درجه یک ِ عاشقانه

متن عاشقانه

سلام عزیزای ِ دل :x

این سری براتون حرفای خوشگل و تو دل برو آماده کردم ;)

این نوشته ها به همراه عکس های زیبا هستش که مطمئنم خوشتون میاد :)

asheghane (7)

برایش دیوانه شو !
چرا که عشقی عاقلانه
هیچ زنی را افسون نمی‌کند !
نزار قبانی

.

.

.

asheghane (1)

مرگ هر کسی
دست خودش است !
مثل من که تو را
دوست نداشته باشم ،
مرده‌ام !
افشین صالحی

.

.

.

asheghane (2)

هر کجا برگی هست
شور من می‌شکفد
مثل یک گلدان
می‌دهم گوش به موسیقی روییدن . . .
سهراب سپهری

.

.

.

asheghane (3)

تو می‌گذری
زمان می‌گذرد
چه کنم
با دلی که از تو
توان گذشتنش
نیست !

.

.

.

asheghane (4)

تو که نباشى
میان سر به راهى و رو به راهى
هیچ‌کدام نیستم
تو که نباشی
آواره‌ام . . !
سیاوش میرزایى

.

.

.

asheghane (5)

پاییز می‌شوم
اگر از عشق بگذرم
با عشق می‌توان
همه جا را بهار کرد . . .
احمد پروین

.

.

.

asheghane (6)

هرجای این سرزمین باشی
فقط هر روز خنده‌هایت را
برایم پست کن . . .
قلب من برای تپیدن،
نیاز به انگیزه دارد !

.

.

.

asheghane (8)

«دوستت دارم»
قشنگترین کلمه بی‌رحم جهان است !
بی‌آنکه بخواهی
تنهاییت را بیشتر می‌کند . . .
امیر وجود

.

.

.

asheghane (9)

بی‌شک آدمی بی عشق می‌میرد
و چه بسیارند مرده‌های متحرک !
نسترن خاکسار

.

.

.

asheghane (10)

اما همه‌ی راه‌ها
که با پا پیموده نمی‌شود
دستت را به من بده !
شهاب مقربین

.

.

.

asheghane (11)

بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید . . .
قیصر امین پور

.

.

.

asheghane (12)

جز خاطره
هر که رفت
باز نیامد . . .
سید محمد مرکبیان

.

.

.

asheghane (13)

عقده‌ام را می‌گشایم
با خیال روی تو
کوچه‌ی تاریک و تنگم را
خیابان می‌کنم . . .
سیامک نوری

.

.

.

asheghane (14)

جای گلایه نیست
اگر درد می‌کشم
صد قرن آزگار،
همین رسم مردهاست . . !
حسین دهلوی

.

.

.

asheghane (15)

برف آمد و من هنوز
منتظر قرار پاییزم !

پیامک تنهایی

تصاویر فوق العاده زیبا به همراه دل نوشته های قشنگ ِ تنهایی

پیامک تنهایی

tanhaei (1)

سلام به دنبال کنندگان ِ عزیز ِ سه علی سه :idea:

امروز براتون سری جدید دل نوشته های تنهایی رو آماده کردم ;)

این سری از همیشه خاص تر هستش :oops:

با ما همراه باشیـــــد . . .

گاهی نه آشنا درد را می فهمد
نه حتی صمیمی ترین دوست
گاهی باید تنهایی ، درد را فهمید
تنهایی ، خلوت کرد
تنهایی ، آرام شد
و ‌تنها خدا می داند
چه می گذرد در دلت . . .
.
.
.
من این شعرها را
در انجمن ها
“سپید” نکرده ام
این ها محصولِ
آسیابِ تنهایی من است . . .
مینا آقازاده
.
.
.
گاهی زانوهایت
می شود تمام دنیایی که داری !
آنها را در آغوش می کشی
و فقط اینگونه می شود
تنهایی را تاب آورد
با یک آغوش خیالی . . .
.
.
.
رفتم
نخواست که بمونم
صدایم نکرد
نگفت : نرو، برگرد !
و من رفتم !
رفتم به سوی تنهایی
و انتظار شنیدن صدای او
که بگوید دوستت دارم برگرد . . .
.


.
.

tanhaei (6)
و به تو پیوستن
به تو اندیشیدن
باتو احساس شدن
باصدای نفست خوابیدن , گرم شدن
به تمام شب وتاریکی و سرما و سیه زوزه ی باد
به غم رسوایی
به تب تنهایی
به دویدن پی آینده ی دور
به همه عمرو زمان می ارزد . . .
.
.
.

tanhaei (10)
از دری که تو می آیی ، اندوه می رود
اما تنهایی ، دری مخفی دارد
که جای آن عوض می شود
هر بارکه می روی
از دری تازه با من سخن می گوید !
.
.
.

tanhaei (8)
جایی باید باشد
غیر از این کنج تنهایی
تا آدم گاهی آنجا جان بدهد
مثلا آغوش تو
جان می دهد
برای جان دادن . . .
بهمن عطایی
.
.
.

tanhaei (9)
این که عکس های سلفی زیاد شده
یعنی انقدر جهان به سوی تنهایی می رود که
حتی کسی نیست از ما عکس بگیرد . . .
.
.
.

tanhaei (2)
من تنهایی را با تمام تنهایی هایش دوست خواهم داشت
چراکه به این باور رسیدم :
فقط تنهایی است که هیچگاه تنهایم نخواهد گذاشت . . .
.
.
.

tanhaei (4)
وقتی که احساس تنهایی می کنید و به تنگ آمده اید
احتمال آن که انتخاب ها ی ضعیف تری بکنید ، بالا می رود
استیصال برای دوست داشتن آدم را به کجا که نمی کشاند
با شکم خالی به خرید نروید چون هر غذای ناسالمی را انتخاب خواهید کرد !
.
.
.

tanhaei (5)
بیا با هم گم شویم
من در لباسهای گشادم
تو در خیالاتت
من کفشهای پاشنه بلندم را دور می‌اندازم
تا تق تق خوشبختی‌ام پاسبانها را خبر نکند
تو کتابهایت را
چرا که برای دوست داشتن من
به قلب نیاز داری نه علم،
بیا با هم فرار کنیم
از تنهایی
که در لباسهای گشاد جا برایش بیشتر است . . .
مژگان عباسلو
.
.
.

tanhaei (12)
هر روز در تنهایی ام غرقم
هرشب درونم برف می بارد
شومینه ی چشمان تب دارت
آتش زده، خاکسترم کرده . . .
امید صباغ نو
.
.
.

tanhaei (3)
به دیدارم بیا هر شب،
در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه ، ای مهربان با من . . .
مهدی اخوان ثالث
.
.
.

tanhaei (11)
سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی
شبی که شام آخر بود، به دست دوست خنجر بود
میان عشق و آینه یه جنگ نابرابر بود
چه جنگ نابرابری، چه دستی و چه خنجری
چه قصه‌ی محقری، چه اول و چه آخری
ندانستیم و دل بستیم، نپرسیدیم و پیوستیم
ولی هرگز نفهمیدیم شکار سایه‌ها هستیم
سفر با تو چه زیبا بود، به زیبایی رویا بود
نمی‌دیدیم و می‌رفتیم، هزاران سایه با ما بود
سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی
در آن هنگامه‌ی تردید، در آن بن‌بست بی‌امید
در آن ساعت که باغ عشق به دست باد پرپر بود
در آن ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود
شب آغاز تنهایی ، شب پایان باور بود
.
.
.

tanhaei (7)
بند ِ دل ِ من
به لبخندهای تو بند است
برای دوست داشتنت
اما
لبخندهایت را نه
دلت را لازم دارم !
از شعبده باز هم کاری ساخته نیست
گیرم طناب بکشد
از دل من تا دل تو
گیرم با دستهایی به پهلو باز
که معلوم نیست برای حفظ تعادل است
یا برای بغل کردن تو
تمام طناب را راه بروم و نیفتم
یا
گیرم این لبخند لعنتی ات
سوژه ی معروف ترین نقاش قرن بعد شود
با این ها
چیزی از قد تنهایی های من
آب نمی رود عزیزم
و هنوز
شب ها
روی شعرها غلت می زنم !
مهدیه لطیفی
.
.
.

tanhaei (13)
صبح امروزکسی گفت به من:
تو چقدر تنهایی !
گفتمش در پاسخ :
تو چقدر حساسی ؛
تن من گر تنهاست،
دل من با دلهاست،
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم،
یادشان دردل من ،
قلبشان منزل من …!
صافى آب مرا یادتو انداخت،رفیق !
تو دلت سبز،
لبت سرخ،
چراغت روشن !
چرخ روزیت همیشه چرخان !
نفست داغ،
تنت گرم،
دعایت با من !
سهراب سپهری
.
.
.

tanhaei (14)
جمعه ها را نمی شود به تنهایی سپری کرد
باید کسی را داشته باشی
تا ساعت های تنهاییه ملال آور را به پایان برسانی
کسی که از جنسِ خودت باشد
نگاهت را بخواند ، بغض صدایت را بفهمد
جمعه ها باید کسی را داشته باشی
تا دستانش را در دستانت بگذاری و تمام شهر را قدم بزنی
کسی که در کنارش زمان و مکان را از یاد ببری
جمعه ها به تنهایی تمامت می کنند اما تمامی ندارند . . .
جمعه تون خالی از تنهایی

پیامک تنهایی

تصاویر فوق العاده زیبا به همراه دل نوشته های قشنگ ِ تنهایی

 

پیامک تنهایی

 

tanhaei (1)

 

سلام به دنبال کنندگان ِ عزیز ِ سه علی سه :idea:

 

امروز براتون سری جدید دل نوشته های تنهایی رو آماده کردم ;)

 

این سری از همیشه خاص تر هستش :oops:

 

با ما همراه باشیـــــد . . .

 

 

گاهی نه آشنا درد را می فهمد
نه حتی صمیمی ترین دوست
گاهی باید تنهایی ، درد را فهمید
تنهایی ، خلوت کرد
تنهایی ، آرام شد
و ‌تنها خدا می داند
چه می گذرد در دلت . . .
.
.
.
من این شعرها را
در انجمن ها
“سپید” نکرده ام
این ها محصولِ
آسیابِ تنهایی من است . . .
مینا آقازاده
.
.
.
گاهی زانوهایت
می شود تمام دنیایی که داری !
آنها را در آغوش می کشی
و فقط اینگونه می شود
تنهایی را تاب آورد
با یک آغوش خیالی . . .
.
.
.
رفتم
نخواست که بمونم
صدایم نکرد
نگفت : نرو، برگرد !
و من رفتم !
رفتم به سوی تنهایی
و انتظار شنیدن صدای او
که بگوید دوستت دارم برگرد . . .
.

 


.
.

 

tanhaei (6)
و به تو پیوستن
به تو اندیشیدن
باتو احساس شدن
باصدای نفست خوابیدن , گرم شدن
به تمام شب وتاریکی و سرما و سیه زوزه ی باد
به غم رسوایی
به تب تنهایی
به دویدن پی آینده ی دور
به همه عمرو زمان می ارزد . . .
.
.
.

 

tanhaei (10)
از دری که تو می آیی ، اندوه می رود
اما تنهایی ، دری مخفی دارد
که جای آن عوض می شود
هر بارکه می روی
از دری تازه با من سخن می گوید !
.
.
.

 

tanhaei (8)
جایی باید باشد
غیر از این کنج تنهایی
تا آدم گاهی آنجا جان بدهد
مثلا آغوش تو
جان می دهد
برای جان دادن . . .
بهمن عطایی
.
.
.

 

tanhaei (9)
این که عکس های سلفی زیاد شده
یعنی انقدر جهان به سوی تنهایی می رود که
حتی کسی نیست از ما عکس بگیرد . . .
.
.
.

 

tanhaei (2)
من تنهایی را با تمام تنهایی هایش دوست خواهم داشت
چراکه به این باور رسیدم :
فقط تنهایی است که هیچگاه تنهایم نخواهد گذاشت . . .
.
.
.

 

tanhaei (4)
وقتی که احساس تنهایی می کنید و به تنگ آمده اید
احتمال آن که انتخاب ها ی ضعیف تری بکنید ، بالا می رود
استیصال برای دوست داشتن آدم را به کجا که نمی کشاند
با شکم خالی به خرید نروید چون هر غذای ناسالمی را انتخاب خواهید کرد !
.
.
.

 

tanhaei (5)
بیا با هم گم شویم
من در لباسهای گشادم
تو در خیالاتت
من کفشهای پاشنه بلندم را دور می‌اندازم
تا تق تق خوشبختی‌ام پاسبانها را خبر نکند
تو کتابهایت را
چرا که برای دوست داشتن من
به قلب نیاز داری نه علم،
بیا با هم فرار کنیم
از تنهایی
که در لباسهای گشاد جا برایش بیشتر است . . .
مژگان عباسلو
.
.
.

 

tanhaei (12)
هر روز در تنهایی ام غرقم
هرشب درونم برف می بارد
شومینه ی چشمان تب دارت
آتش زده، خاکسترم کرده . . .
امید صباغ نو
.
.
.

 

tanhaei (3)
به دیدارم بیا هر شب،
در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه ، ای مهربان با من . . .
مهدی اخوان ثالث
.
.
.

 

tanhaei (11)
سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی
شبی که شام آخر بود، به دست دوست خنجر بود
میان عشق و آینه یه جنگ نابرابر بود
چه جنگ نابرابری، چه دستی و چه خنجری
چه قصه‌ی محقری، چه اول و چه آخری
ندانستیم و دل بستیم، نپرسیدیم و پیوستیم
ولی هرگز نفهمیدیم شکار سایه‌ها هستیم
سفر با تو چه زیبا بود، به زیبایی رویا بود
نمی‌دیدیم و می‌رفتیم، هزاران سایه با ما بود
سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی
در آن هنگامه‌ی تردید، در آن بن‌بست بی‌امید
در آن ساعت که باغ عشق به دست باد پرپر بود
در آن ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود
شب آغاز تنهایی ، شب پایان باور بود
.
.
.

 

tanhaei (7)
بند ِ دل ِ من
به لبخندهای تو بند است
برای دوست داشتنت
اما
لبخندهایت را نه
دلت را لازم دارم !
از شعبده باز هم کاری ساخته نیست
گیرم طناب بکشد
از دل من تا دل تو
گیرم با دستهایی به پهلو باز
که معلوم نیست برای حفظ تعادل است
یا برای بغل کردن تو
تمام طناب را راه بروم و نیفتم
یا
گیرم این لبخند لعنتی ات
سوژه ی معروف ترین نقاش قرن بعد شود
با این ها
چیزی از قد تنهایی های من
آب نمی رود عزیزم
و هنوز
شب ها
روی شعرها غلت می زنم !
مهدیه لطیفی
.
.
.

 

tanhaei (13)
صبح امروزکسی گفت به من:
تو چقدر تنهایی !
گفتمش در پاسخ :
تو چقدر حساسی ؛
تن من گر تنهاست،
دل من با دلهاست،
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم،
یادشان دردل من ،
قلبشان منزل من …!
صافى آب مرا یادتو انداخت،رفیق !
تو دلت سبز،
لبت سرخ،
چراغت روشن !
چرخ روزیت همیشه چرخان !
نفست داغ،
تنت گرم،
دعایت با من !
سهراب سپهری
.
.
.

 

tanhaei (14)
جمعه ها را نمی شود به تنهایی سپری کرد
باید کسی را داشته باشی
تا ساعت های تنهاییه ملال آور را به پایان برسانی
کسی که از جنسِ خودت باشد
نگاهت را بخواند ، بغض صدایت را بفهمد
جمعه ها باید کسی را داشته باشی
تا دستانش را در دستانت بگذاری و تمام شهر را قدم بزنی
کسی که در کنارش زمان و مکان را از یاد ببری
جمعه ها به تنهایی تمامت می کنند اما تمامی ندارند . . .
جمعه تون خالی از تنهایی

عکس متحرک

دل نوشته ها و استاتوس های جالب به همراه تصاویر گیف

گیف – عکس متحرک

new-gif (1)

شما که سواد داری،
لیسانس داری ، روزنامه خوونی
با بزرگون میشینی،
حرف میزنی ، همه چی میدونی
شما که کله ت پُره،
واسه هر چی که میگن جواب داری،
در نمیمونی
بگو از چیه که من دلم گرفته …!
راه میرم دلم گرفته،
می شینم دلم گرفته،
گریه می کنم ، می خندم،
پا میشم ، دلم گرفته !

.

.

.

new-gif (2)

دلتنگی هایت را
جایی
پشت پنهان ترین پرده ها
جابگذار و بیا،
بسا زندگی
شرمنده ی اندوه من شود . . .

.

.

.

new-gif (3)

اگه دیدی کسی از تنهاییش لذت میبره بدون راز قشنگی تو دلش داره ،
و اگه تونستی حریم این تنهایی رو بشکنی بدون تو از رازش قشنگتری !

.

.

.

new-gif (4)

هدیه ای که برای تولد من آورده بود
یک تابلو بود که با خط درشت رویش نوشته بود :
زندگی پوچ و بی معناست
در صورتی که او همیشه به من می گفت :
تو تموم زندگی منی !

نامه ای اززیر اب


نامه ای از زیر آب

Click here to enlarge

اگر دوست من هستی
کمکم کن از تو هجرت کنم
اگر عزیز منی
کمکم کن از تو شفا یابم
اگر می دانستم
که دوست داشتن خطر ناک است .. به تو دل نمی بستم
اگر می دانستم
که دریا عمیق است.. به دریا نمی زدم
اگر پایانم را می دانستم
هرگز شروع نمی کردم


دلتنگ تو هستم پس به من یاد بده
که دلتنگ تو نباشم
به من یاد بده
چگونه برکنم از بن، ریشه های عشق تو را
به من یاد بده
چگونه می میرد اشک در کاسه ی چشم
به من یاد بده چگونه دل می میرد
خودکشی می کنند شوق ها



اگر پیامبری
از این جادو رهایی ام ده
از این کفر
دوست داشتن تو کفر است .. پاکیزه ام گردان
از این کفر
اگر توان آن داری
بیرونم بیاور از این دریا
من شنا کردن نیاموخته ام


موج آبی چشمانت.. می کشاندم
به سمت ژرفا
آبی
آبی
هیچ چیزی جز آبی نیست
من نو اموخته ام
در دوست داشتن.. و قایقی ندارم
اگر برای تو ارزشی دارم دستم را بگیر
که من از سر تا به پا عاشقم
من در زیر آب نفس می کشم
غرق می شوم
غرق
غرق

آخرین ویرایش توسط ProUd در تاریخ 22-05-2010 انجام شده است
سالهــــــــــا دویده ام
با قلبـــــــــی معلق و پایـــی در هــــوا
دیگــــر طــاقت رویاهــــایم تمــــــــــام شده است
دلــــــــــم رسیدن می خواهــــــد . . .

تهران

باید به بعضیا گفت : اون چیزی که تورو مرد کرده سگ رو هم نر کرده …
دنبال یه چیز بهتر واسه ثابت کردن مردونگیت باش !
.
.
.
ﻣﺎ ﻣﻌﻤﻮﻟﯿﺎ ﻧﻪ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﻧﻪ ﺁﻭﯾﺰﻭﻥ ﮐﺴی
.
.
.
ازت نمی گذرم … نه به خاطر خودم ، به خاطر مادرم که بعد از رفتنت تمام لحظه های بی قراری و دلتنگیم را یواشکی پشت در اتاقم گریه کرد …
.
.
.
کاش یه جوری زندگی کنیم که اگه یکی درباره گذشتمون پرسید…
دردمون نیاد
.
.
.
تلخى ام را ببخش!
از وقتى شیرین کارى هایت را براى رقیبم دیدم عاشق تلخى شده ام…
.
.
.
شباهت برگ های پاییزی و من ؟؟
هردو به یک نحوی خورد شده ایم ..
.
.
.
خسته ام اما تحمل میکنم…
از خستگی هایم خسته شدم…
.
.
.
آسمان مثل من است … دردش را کسی نفهمید …
بغض کرد ، اشک ریخت و مردم خندیدند …
.
.
.
خسته میشه!
کسی که جسم و روحش باهم اختلاف سنی داشته باشه…!!
.
.
.
این روزها به طرز عجیبی با خودم می جنگم که دیده ها را نادیده و شنیده ها را نشنیده بگیرم…
.
.
.
تا حالا شده بگی خوبم و چشمات پر از اشک باشه؟؟؟؟؟؟
.
.
.
تابلو نقاش را ثروتمند کرد !
شعر شاعر به چند زبان ترجمه شد !
کارگردان جایزه ها ا دراو کرد !
و هنوز سر همان چهار راه “واکس میزند”… کودکی که بهترین سوژه بود !
.
.
.
دیگر خونی برایش نمانده بود…
پسری که عاشق پرستار پایگاه اهدای خون شده بود !
.
.
.
ﻣﺜﻞ ﺩﺭﺧﺖ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﻬﺎﺟﻢ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻫﺮﭼﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺪﻫﺪ ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﻧﮕﻪ ﻣﯿﺪﺍﺭﺩ…
.
.
.
ﻣﺮﺩ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮﯾﺪ… ﺳﺮﻓﻪ ﺍﻣﺎﻧﺶ ﻧﺪﺍﺩ…
ﭼﻪ ﻣﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻤﺎﻡِ ﻓﻬﻢِ ﺷﻬﺮ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺒﺎﺯ ﺳﻬﻤﯿﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺳﻢ ﯾﮏ ﮐﻮﭼﻪ…

عشق

وای به حال من

آخرم منو تنها گذاشت

موقع رفتن یه کم دلهره داشت

نه به خاطر جدایی

از این می ترسید نکنه دیر برسه پیش یار جدیدش

آخرم تیرش رو تو چشمای من هدف گرفت

آخرم زهرش توی رگهای من جریان گرفت

آخرم خارش رو  تو دستای من فرو می کرد

آخرم داغش رو روی دل من گذاشت و رفت

آخرم حسرت یه روز خوش رو تو زندگیم گذاشت و رفت

آخرم با غریبه دیدمش...

 و البته...

 نه واسه اون، واسه من غریبه بود

واسه اون یار تازه بود

از وقتی رفتی همه بهم می گن :

چته چرا همش کنج خونه ای؟

چرا مثل این دیوونه ها سردرگمی؟

نکنه معتاد شدی؟

اونا از حال و روزم بی خبرن

نمی دونن که تو رفتی و من اینجا در به درم

همه می گن اون تورو گذاشت و رفت

همه می گن ما خودمون دیدیمش با چشامون

همه می گن تو و اون

همه می گن دیدنت با خود اون...

اونا چرت و پرت میگن بذار بگن

مهم اینه که من تورو...........

خوب منم دیدم تو رو با خود اون

به همه دروغ می گم

به چشام دروغ می گم

به دلم دروغ می گم

به نفسام که عطر تو باهاش خو گرفته بود دروغ می گم

من دارم به خودمم دروغ می گم

به گلهای باغچمون

به گنجشک روی درختمون

 

راستی درخت یادت میاد؟؟؟؟

یادگاری نوشتی تا آخر عمرت باهامی یادت میاد؟؟؟

وقتی رفت یه یادگار برام گذاشت.

عکس جدیدش بود

اما تو عکس تنها نبود

اون با رقیب نشسته بود...

راستش می خواستم عکستو از وسط نصف بکنم

خیلی سخت بودش آخه دستت درست تو دستاش بود

اگه می خواستم ببرم ،دست تو هم باهاش می رفت

راستش می خواستم عکست، رو از وسط نصف بکنم

اما گفتم نکنه، بفهمی ناراحت بشی

دستم بشکنه یه وقت، من از این کارا بکنم

قابش کردم روی طاقچه گذاشتمش

هرکی بهم می گفت اون یکی کیه می گفتم!!!!!

چی می گفتم؟؟؟ حرفی نداشتم بزنم، 

کاش کور می شدم، اون نامه رو نمی دیدم

اون نامه ای که اون واست نوشته بود

نه یکبار ، صد بار خوندمش

یه وقت بهت بر نخوره

اما باید بهت بگم ،حرف دله

فکر می کنم تو صحبتاش یه کم دروغ نوشته بود

فکر نکنی بد بینم ها

فکر نکن از حسودیمه

راستش رو بگم؟؟؟

آره از حسودیمه...

بگذریم، بگذریم، چیه تعجب می کنی

آخه تو این ترانه دیگه نفرینت نمی کنم

آخه من دوستت دارم

می دونم کار بدیه می دونم حرف چرتیه

اما اگه یه روز دیگه ، هفت ماه دیگه ، یه سال دیگه

اصلا هر چند وقت دیگه

زبونم لال بشه و گوش شیطون کر بشه

یارتون گذاشت و رفت

من هنوز منتظرم...

فکر نکنی کینه دارم

خیال نکن ازت بدم میاد نه

من هنوز منتظرم

من از همون موقع که رفته بودی

نامه ای ندیدم، نامه ای نخوندم

عکسی که بهم دادی چه قشنگ بود

من تو عکس به جز تو و اون روی قشنگت که کسی رو ندیدم...

 

اصلا چرا وای به حال من ؟

من که می دونم اون یه روزی از همین روزا

بر می گرده میاد پیشم

اون اینجا نیست درسته

اما یادش که باهامه

همون یادشه که رفیق غصه هامه ، بی کسی هامه

همون یادشه که مونس بدبختی ها و آوارگی هامه

ولی باز من به همینم راضی ام

 

پس وای به حال من

وای به حال من

وای به حال من ..

نگاه کن

براي ديدن ادامه عكسها و دانلود روي اين عكس كليك كنيد

  متن هاي كوتاه عاشقانه و رمانتيك با عكس هاي زيبا و لاو

بگو تــــــمــــــام تــــو مال من است دلم میخواهد حسادت کنم به خودم....




rzyng7qgps1gor7a38g.jpg

چشمانم به نگاهت حسودی می کنند

و نگاه مشتاق و تشنه تو

به دستان گریزان من

ناگسستنی است..

چقدر خستگی ناپذیرست...

آشوب نگاه تو..

q0nycawfbs85l4p8map.jpg

اگر "تو" را امتحان میگرفتند،

بی شک من

رتبه اول میشدم

...

بس که تکرار کردم

نامت را در مرور خاطرات!

i1p23q91ulr0fp6jwlki.jpg

برای توووووووو ........

برام هیچ حسی شبیه تو نیست ! کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه.. همین که کنارت نفس میکشم . . .

برام هیچ حسی شبیه تو نیست تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین آرامشه .. تو زیباترین آرزوی منی

tuyhaiqzjt46007ggd.jpg

بگو تــــــمــــــام تــــو مال من است

دلم میخواهد

حسادت کنم

به خودم....

3sem249rax03adkzcix.jpg

نمیدانی

چطور گیج می شوم

وقتی هرچه می گردم

معنی نگاهت

در هیچ فرهنگ لغتی

پیدا نمی شود ... !

aofdp7havqyphl3ix84.jpg

کلمات بی صدای تو روحم را نوازش می کند

انگار در پس تنهایی

انگشتان آشنایی ساز مرا می نوازد

به وسعت لبخند آهنگین می شوم ...

نت های آرام ، کوتاه و مداوم ...

لحظه دلنشین می شود

آرام می شوم

....

9t8z91go0t8zs6y8c6w.jpg

و چه آهنگِ زیباییست

این آهنگِ بودن و نبودنِ تو ...

ixl79w8q3brjou8c9xku.jpg

بدون سیب

کاشف جاذبه می شدم،

تنها اگر :

من و تو و نگاهـــــــــــــــــــــ ــــت،

قبل از نیوتن بودیـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــم

63vqa1ujos1l7xmpp3l4.jpg

من از طــــــرح نگاه تـــــو امید مبهمی دارم

نگاهتــــــ را نگیــر از من که با آن عالمـــــی دارم

p4o5nh3b438zqi3rcl.jpg

عزیز ِ دلم

هنوز وقتـے آسمان ِ دلمـــ ابریست

لمس ِسبك ِ دستان ِ مهربانت را روے ِ مو هایمــ حس مـےكنمـــ

...

تو هنوز با تمام ِ نبودنت

تنها پناهگاه ِ من از این آدمهایـے ...

mljk86vk603hv2myr62y.jpg

مصرعی از قلب من

با مصرعی از قلب تو

شاه بیتی می شود در دفتر و دیوان عشق

avhnl3bxeiwrzc36e14x.jpg 

دیــــگر برایم مهم نیستــــ ...

برایـــم مهم نیست دیگران

چه میگویند !

زیرا

من فقط خودم هستم ...

خودم ، که عاشق تو هستم

زندگی دیگر

زندگیست دیگر!

همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست،

همه سازهایش کوک نیست!

باید یاد گرفت با هر سازش رقصید،

حتی با ناکوک ترین ناکوکش...

اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن!

حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد...

به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند،

به این سالها که به سرعت برق می گذرند....

 

شعر زیبا

تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده است

طنین ِ شعر ِ نگاه ِ تو درترانه ی من

تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است، ساخته ام !
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت، ترا شناخته ام !

به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ، آینه ، دیوار، بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست، از تو می گویم
تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار
جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی ، چگونه، دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من!
بجز تو، یاد همه چیز! را رها کرده است 

ارام باش

پرنده غریب

اينجا قطب است!

شايد از قطب هم سردتر...

مردماني كه دلشان سخت سرد و بي بخار شده است...

چشماني كه محبت را به شهوت فروخته اند...

و دستاني كه اگر هم دستگيري كنند بي دليل نميكنند...

شايد اين روزها همه با خود اين جملات را زمزمه ميكنيم.

اما

يك چيز مي ماند:

من ميدانم كه به اندازه ي اين سرما ، آنطرفتر آتش محبتي شعله ور است

ميدانم كه به ازاي هر جنگي ، صلحي برپاست

ميدانم خدايي آن بالا نشسته كه نگهباناني بر زمين گماشته تا تو را دست گيري كنند، وسيله هايي كه لحظه به لحظه زندگي به تو ميدهند...

آرام باش!

سخت از لطف بي كران آرام باش ، كه آرام سختي ها را پذيرا باشي!

هستی

همه جــــا هستی

در نوشـــــــــــــــته هایم

در خیــــــــــــــــــــــــــــــــالم

در دنیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــایم

تنها جایی که باید باشی و ندارمت ، کـــــــنارم است



مهم نیست که تـــو با من چه میکنی

بیا ببین “برای تو” من با خـــــودم چه میکنم



کاش می شــــد " فقــ ــط " ، تو را داشته باشــــم


خدا هـــــی بپرسد : خوب ، دیگر چه ؟؟!


من بگویــــــــــم : هیچ ،

هـــــمین کافیــــــست

عاشق

 

آرزوهایت بلند بود
دست های من کوتاه
تو نردبان خواسته بودی
من صندلی بودم
با این همه
فراموشم مکن
وقتی بر صندلی فرسوده ات نشسته ای
و به ماه فکر می کنی
.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ

 ” فریدون مشیری”  

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

چه در دل ِ من

چه در سر ِ تو

من از تو رسیدم به باور ِ تو

تو بودی و من ، به گریه نشستم برابر ِ تو

به خاطر تو

به گریه نشستم

بگو چه کنم …

با تو ، شوری در جان

بی تو ، جانی ویران

از این ، زخم ِ پنهان

می میرم …

نامت در من باران

یادت در دل طوفان

با تو ، امشب پایان

می گیرم …

نه بی تو سکوت

نه بی تو سخن

به یاد ِ تو بودم

به یاد ِ تو من

ببین غم ِ تو رسیده به جان و دویده به تن

ببین غم ِ تو رسیده به جانم ،

بگو چه کنم…

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

سُر می خورد ز مشت گره کرده بارها

لیز است ماهی دل بی اختیارها

قلبی که مثل قالب صابون فراری است

می لغزد از کف همه بی قرارها

این زود دل سپردن ما دست دیده نیست

این فتنه ایست زیر سر گلعذارها

هریک میان تور کسی گیر کرده ایم

تمبریم در تملک مجموعه دارها

هرقدر حرفه ای بشوی نابلدتری

در عشق خوش به حال دل تازه کارها

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد
نه، هیچ اتفاقی نمی افتد
روزها
همان طور به روودِ شب می ریزند
که شب ها
به سپیده ی روز…

نه پرده ای
به ناگهان کشیده می شود
نه سرانگشت شاخه ای
به هوای ماه می جنبد
نه تو
از راه می رسی!
*
قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد
مثلن این که:
تو با شاخه ای گل سرخ در دست هات
از راه برسی و …!
نه،
عین روز روشن است،
تو رفته ای بازنگردی
و من
مانده ام پشت این همه کاغذسیاه
تا هر لحظه
به اتفاق خاصی که قرار نیست بیفتد
فکر کنم!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 
شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است

برگ می ریزد، ستیزش با خزان بی فایده است

 

باز می پرسی چه شد که عاشق جبرت شدم

در دل طوفان که باشی بادبان بی فایده است

 

بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت

دست و پا وقتی نباشد نردبان بی فایده است

 

تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم

سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است

 

تیر از جایی که فکرش را نمی کردم رسید

دوری از آن دلبر ابروکمان بی فایده است

 

در من ِ عاشق توان ِ ذره ای پرهیز نیست

پرت کن ما را به دوزخ، امتحان بی فایده است

 

از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته اند

حرف موسی را نمی فهمد شبان، بی فایده است

 

من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا

همچنان می گردم اما همچنان بی فایده است

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بی هیچ ملاحظه ای، هیچ تاسفی، هیچ شرمی،
دیوارهایی به دورم ساخته اند،

ضخیم و بلند.
و اکنون با حسی از نومیدی در اینجا می نشینم.
نمی توانم به چیزی دیگر فکر کنم:

این سرنوشت ذهنم را تحلیل می برد -
که من بیرون، چه اندازه کار داشتم.
وقتی این دیوارها را می ساختند،

چگونه ممکن بود متوجه نشوم!
اما هیچوقت از آنانی که می ساختند،

حتی صدایی نشنیدم.
چه نامحسوس مرا از دنیای بیرون گسسته اند.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

شب تنهایی ام در قصد جان بود

خیالش لطف های بی کران کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشم

که با ما نرگس او سر گران کرد

که را گویم که با این درد جانسوز

طبیبم قصد جان ناتوان کرد

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من

صراحی گریه و بربط فغان کرد

صبا گر چاره داری وقت وقت است

که درد اشتیاقم قصد جان کرد

میان مهربانان کی توان گفت

که یار ما چنین گفت و چنان کرد

عدو با جان حافظ آن نکردی

که تیر چشم آن ابرو کمان کرد

“حافظ”

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می اید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی نهایت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می اید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را…
او را…
کسی را… دوست می دارم

“حسین پناهی”

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

چراغی در دست

چراغی در دلم

زنگار روحم را صیقل می دهم

آینه ای برابر آینه ات می گذارم

تا از تو …

ابدیتی  بسازم …
بغض ِ فروخورده ام ، چگونه نگریم ؟

غنچۀ پژمرده ام ، چگونه نگریم ؟

 

رودم و با گریه دور می شوم از خویش

از همه آزرده ام ، چگونه نگریم ؟

 

مرد مگر گریه می کند ؟ چه بگویم

طفل ِ زمین خورده ام ، چگونه نگریم ؟

 

تنگ پر از اشک و چشم های تماشا

ماهی دلمرده ام ، چگونه نگریم !

 

پرسشم از راز ِ بی وفایی او بود

حال که پی برده ام ، چگونه نگریم ؟

 

از : فاضل نظری

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

اما…

اعجاز ما همین است

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در آن کتابخانه کوچک

تا باز این کتاب قدیمی را

که از کتابخانه امانت گرفته ایم

- یعنی همین کتاب اشارات را -

با هم یکی دو لحظه بخوانیم

ما بی صدا مطالعه می کردیم

اما کتاب را که ورق می زدیم

تنها

گاهی به هم نگاهی …

نا گاه

انگشت های “هیس!”

ما را

از هر طرف نشانه گرفتند

انگار

غوغای چشم های من و تو

سکوت را

در آن کتابخانه رعایت نکرده بود !

“قیصر امین پور”

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

خسته‌ام
خیلی خسته
به من جایی بدهید
می‌خواهم بخوابم
یک تخت خالی
یک دنیای خالی
یک قلب خالی…
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض

صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض

یک طرف خاطره ها!

یک طرف پنجره ها!

در همه آوازها! حرف آخر زیباست!

آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتراز ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

غریب آمده بودم غریب خواهم رفت
نچیده سیب به رویای سیب خواهم رفت

میان بوسه طنابی به دار می بافند
به گونه با گل سرخ فریب خواهم رفت

صدای خواب براحساس شهر می پیچید
وگفت با دل من بی نصیب خواهم رفت

ومرگ سهم تمام حیات حـّوا بود
اسیردست رسوم عجیب خواهم رفت

به شوق باغ پراز یاس های شهرقدیم
ازاین بهاردروغین نجیب خواهم رفت

اگرچه گریه براین شهرجرم زندان داشت
میان همهمه هاعن قریب خواهم رفت

زمان کوچ شد افسوس،دست من خالیست

غریب آمده بودم غریب خواهم رفت

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

با بودن تو حال من اصلا خراب نیست
می خواهمت و بهتر از این انتخاب نیست

احساس می کنم که خدا قول داده است
دیگر در این جهان خبری از عذاب نیست

دیگر میان خاطره هامان ، از این به بعد
چیزی به اسم دلهره و اضطراب نیست

باور کن این خدا که خودش عاشقت کند
حتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیست

پاشو بیا کمی بغلم کن ، ببوس، تا
باور کنم حضور تو ایندفعه خواب نیست

من را ببوس تا همه ی شهر پر شود
این اتفاق هر چه که باشد سراب نیست

دنیا سر جدایی ما شرط بسته اند
اما دعای شوم کسی مستجاب نیست…

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

….
يك…
دو….
سه….
چندين و چند
…هر چقدر مي شمارم خوابم نمي برد
من اين ستاره هاي خيالي را
كه از سقف اتاقم
تا بينهايت خاطرات تو جاري است
….
يادش بخير
وقتي بودي
نيازي به شمردن ستاره ها نبود
اصلا يادم نيست
ستاره اي بود يا نبود
هر چه بود شيرين بود
حتي بي خوابي بدون شمردن ستاره ها.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

زخم از زبان تلخ تو خوردن روا نبود

تقدیر ما به تلخی این ماجرا نبود

هرگز نشد که خانه ی باران بنا کنیم

سنگ بنای عشق که هم سنگ ما نبود

بانو! نگو که طالع ما را خدا نخواست

آجیل بوسه های تو مشکل گشا نبود!

یک عمر پا به پای غمت اشک ریختم

در هیأتت همیشه غذا بود،جا نبود!

غیر از من و نگاه در آیینه هیچکس

در سوگ چشم های تو صاحب عزا نبود

از من گذشت دختر باران! ولی بدان

این رسم عشق بازی پروانه ها نبود

با آخرین قطار از این شعر دل برید

مردی که هیچ وقت برایت “خدا نبود”

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

مرگ است که بیش از تو به من نزدیک است
چون پیرهن تو که به تن نزدیک است
امروزِ به هم رسیدنِ ما دور است
فردای «بدونِ‌هم شدن» نزدیک است

 

وقتی که پسر بچه عاشق می شود

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/58/171879/matalebe2/piano.matalebeziba.ir.jpg

من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم، عاشق یه دختر لاغر و قدبلند که عینک ته استکانی میزد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود.
اون هر روز به خونه پیرزن همسایه میومد تا پیانو یاد بگیره، از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود و معشوقه دوران کودکی من زنگ خونه مارو میزد، منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده میرفتم پایین و درو واسش باز میکردم، اونم میگفت: ممنون عزیزم. لعنتی چقدر تو دل برو میگفت عزیزم!
 پیرزن همسایه چندماهی داشت آهنگ « دریاچه قو» چایکوفسکی رو بهش یاد میداد خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا نتونه آهنگ رو بزنه، بهرحال تمرین رو بی استعدادیش چربید و داشت کم کم یاد میگرفت...
اما پشت دیوار، حال و روز من چندان تعریفی نداشت، چون میدونستم پیرزن همسایه فقط بلده همین آهنگ رو یاد بده و بعد از این کلاس تمام میشه...
واسه همین دست بکار شدم و یه روز با سادیسمی تمام یواشکی ده صفحه از نت های آهنگ رو کش رفتم و نت هارو جابجا کردم و دوباره سرجاش گذاشتم روز بعد و روزهای بعد دختره اومد و شروع کرد به نواختن دریاچه قو، شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار میزدن، پیرزن جیغ میکشید و روح چایکوفسکی هم توی گور می لرزید
تنها کسی که لذت می برد من بودم، پیرزن چون هوش و حواس درست حسابی نداشت متوجه نشد.
همه چیز خوب بود هرروز صدای زنگ در و ممنون عزیزم های هرروز و صدای بد پیانو...
 تا اینکه یه روز پیرزن مُرد! فکرکنم دق کرد، بعد از اون دیگه اون دختررو ندیدم تا بیست سال بعد، فهمیدم توی شهر کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته...
یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش اما دیگه لاغر نبود
! عینکی هم نبود! تمام آهنگارو با تسلط کامل زد تا رسید به آهنگ آخر، دیدم همون برگه های نت تقلبی رو گذاشت روی پیانو، اینبار علاوه بر روح چایکوفسکی و روح پیرزنه، تن خودمم داشت میلرزید، دریاچه قو رو به مضحکی هرچه تمام اجرا کرد، وقتی تموم شد سالن رفت روی هوا از صدای تشویقها.
از جاش بلند شد تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت اما اسم آهنگ دریاچه قو نبود...
!اسمش شده بود:
« وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود »

مرد نابینا

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/58/171879/matalebeziba/3501434.matalebeziba.ir.jpg


مردی نابینا زیر درختی بر سر دو راهی نشسته بود!
پادشاهی نزد او آمد، از اسب پیاده شد و ادای احترام کرد و گفت: قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»
پس از او  وزیر  پادشاه نزد مرد نابینا رسید و بدون ادای احترام گفت:‌ آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌
سپس سربازی  نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟؟؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد. مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید: به چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد: اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود. مرد دوم  وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
مرد با تعجب از نابینا پرسید: چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟ نابینا پاسخ داد: فرق است میان آنها، پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد.
طرز رفتار. هر کس نشانه شخصیت اوست
نه سفیدی بیانگر زیبایی است
و نه سیاهی نشانه زشتی
شرافت انسان به اخلاقش است...

ولادت

«  تولد تو آغازيست براي يك دنيا مهربوني »

 

تولد تو تولد همه خوبيهاست

 

تولد تمام زيباييهاي زندگي

 

امروز روز توست !

 

امروز برايت زيباترين گلهاي دنيا را خواهم آورد ، هر چند تو مهربانتر از همه آنهايي

 

هميشه به قداست چشمهاي تو ايمان دارم ؛ چه كسي چشمهاي تو را رنگ كرده است  ... ؟

 

وقت ديگر گيتي تواند چون تويي را بزايد ؟

 

فرشته اي فقط در قالب يك انسان !

 

فقط ساده مي توانم بگويم




حکایتی از کتاب بوستان

یکی در نیشابور دانی چه گفت                                       چوفرزندش از فرض خفتن خفبت

توفق مدارای پسر گر  کسی                                         که بی سعی هرگز یه منزل رسی

سمیلانچو بر مینگیرو قدم                                               وجودی است بی منفعت چون عدم

طمع دار سود وبترس از زیان                                            که بی بهره باشند فارغ زیان

 

                                                                                                                         باتشکر