جمعه نهم اسفند ۱۳۹۲
به آغوشِ اعصابم بیا!
عشق به حقیقت
بلاست و انس و راحت در او غریب است. زیرا که فراق به تحقیق در عشق دویی است و وصال
به تحقیق یکی است. باقی سر به سر همه پندار وصال است نه حقیقت وصال!
سوانح العشاق/
شیخ احمد غزالی طوسی
(1)
در این سلولِ
انفرادی را بشکن!
میخواهم از
خودم فرار کنم
تو زندانبانِ
خوبی نبودی
برای اسیری
که
تمامِ
نقشههایِ فرارش
به آغوشِ تو
ختم میشد!
(2)
مداد
رنگیهایِ کودکیت را بردار
و با هر رنگی
که میخواهی
بهانههایِ
خوش رنگی بتراش!
عاشقتر از
آنم
که بهانهای
به سیاهی ابرهایِ تیرهای
که آسمان دلم
را پوشانده است؛
بتراشم!
(3)
گنجها
همیشه
در دلِ
ویرانهها جا خوش میکنند!
بیخود نیست
که
تو در دلِ من
نشستهای!
نسترن
وثوقی
پینوشت 1: از
عشقِ من به هر سو در شهر گفتگویی ست/ من عاشقِ تو هستم، این گفتو گو ندارد!/
شهریار
پینوشت 2 :هر
چه رود بر سرم چون تو پسندی رواست!/ سعدی
پینوشت 3: من
آن پرندهی کوهی عجیب و غریب هستم که در شهرها، اول دور من جمع شده و کم کم وقتی
نمیتوانند مرا و اسرار مرا بشناسند، از من دور میشوند!/ از نامههای نیما یوشیج
به نظام وفا 1302 خورشیدی
پینوشت 4:
گاه میا، گاه مرو، خیز به یکبار بیا!/ مولوی
پینوشت
5:عشقِ مرد قسمتی از زندگی او و عشقِ زن همهی زندگی اوست!/ لرد بایرون
پینوشت 6:
جفا که با من دلخسته میکنی، سهلست/ غرض وفاست که با مردم دگر نکنی!/
هلائی جغتایی
پینوشت 7:
صورت نبست در دلِ من کینهی کسی/ آیینه هر چه دید، فراموش میکند!/ محمد قلی
سلیم
پینوشت 8:
اگرچه دست و دلی سخت ناتوان دارم/ تو را نمیدهم از دست تا توان دارم/
کاکایی
پینوشت 9: چه
کند کشتهی عشقت که نگوید غمِ دل/ تو مپندار که خون ریزی و پنهان ماند!/
سعدی
پینوشت 10:
هزار بار قسم خوردهام که نام تو را/ به لب نیاورم اما قسم به نامِ
تو بود!/ فصیحی هروی
پینوشت 11:
گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت/ کس بیتو خوش نباشد رو قصهی دگر کن!/
مولوی
پینوشت 12:
زِ خردهگیری روز حساب آزادم/ ورق سیاه چنان کردهام که نتوان خواند!/ طالب
آملی
پینوشت 14:
آنچنان میفشرد فاصله راه نفسم/ که اگر زود اگر زود بیایی، دیر است!/
سوگل مشایخی
پینوشت 15:
کلید را در جمجمهام بچرخان و / داخل شو/ به آغوش اعصابم بیا/ در تاریکی سرم بنشین/
اتاق را بگرد/ و هر چه را که سالهاست پنهان کردهام/ از دهانم بیرون بریز/ پردهها
را کنار بزن/ چشمها را بشکن/ و متن را از نقطهای که در آن اسیر شده/ آزاد کن!/
گروس عبدالملکیان/ عنوان پست برگرفته از همین شعر گروس عبدالملکیان
پینوشت 16:
برای درختهای کنار جاده فرقی ندارد/ کسی که در سفر است/ میرود یا میآید/ برای من
اما فرق زیادی دارند/ درختان مسیری که از تو دورم میکنند/ و درختان مسیری که با تو
نزدیکم!/ لیلا کردبچه
پینوشت 17:
برای فرد سالم، دوست داشتن خوبیهای دیگری دلیل عشق نیست، بلکه دوست داشتنهای
بدیهای دیگری بزرگترین دلیل عشق است!/ میرا/ کریستو فرانک
پینوشت 18:
آخر چه کند یا دل من علم پزشکی/ وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم!/ بهروز
یاسمی
پینوشت 19:
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی.../ حافظ
پینوشت 20: و
گر ز خشم روی صد هزار سال ز من/ به عاقبت به من آیی که
منتهات منم!/ مولوی
پینوشت 21:
مرا که با توام از هر چه هست، باکی نیست!/ سعدی
پینوشت
22:خدا هر لحظه تغییر شکل میدهد، فرخنده حال و سعادتمند کسی است که بتواند او را
در هر شکل و در هر لباس بشناسد!/ زوربای یونانی/نیکوس کازانتزاکیس
پینوشت 23: در دام غمت چو مرغ وحشی/ می پیچم و سخت میشود دام!/
سعدی
پینوشت 24: غم پروریم، حوصلهی شرح قصه نیست! / فاضل نظری
پینوشت 25:
با سنگدلان منشین، خود گوهر این کانی!/ مولوی
پینوشت 26:
شیرینی زندگانی بیش از یکبار به کام آدم نمینشیند اما تلخیهایش هر بار
تازهترند، هر بار تازهتر !/ کلیدر/ محمود دولتآبادی
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 23:50 | لینک ثابت
جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲
تا غمت خار گلو هست گلوبند چرا؟/ کشته
هایت چه نیازی به تجمل دارند؟
یارب از ابرٍ هدایت برسان بارانی
پیش تر زان که چو گردی ز میان برخیزم...
حافظ
«آدمی با رنجِ درون زاده میشود!» قبول ندارم! آدمی رنج را میآفریند و هی در خودش
پرورش میدهد این سطرها از سر شکم سیری نیست! این سطر ها از سرِ خوشی نیست! از سرِ
ناخوشی هم نیست! اینجا مخاطبِ خاص ندارد! که هی بیایم و بروم و برایش پشتِ چشم
نازک کنم و قر و قمیش بیایم! تنها
دغدغهای که شاید لابه لای سطرهای اینجا پنهان شده باشد، ادبیات است. ادبیاتی که
از ابتدا محصول تنشهایِ روح انسان بوده است. برایِ مثلن شاعری که ادبیات یگانه راه تاب آوردنِ نافرجامیهای هستی بوده، حرف زدن از شادی خیلی
آسان نیست! برای آنکه برای شاد کردن کسانش، به شادی رو میآورد! باید چشمهایش را ببند بر رویِ هر چه دروغ و
فریب و حسد و خیانت و نامردمی و تصور کند که همه چیز خوب است! حتا به قیمتِ اینکه به حماقت و بیشعوری متهم شود! هر چند هیچکدام از
اینها مهم نیست! که مَثَلِ « تو نیکی میکن و در دجله انداز...» مرهم خوبی است
برای زخمهایی که خیلی وقت است تویِ آبِ نمک خوابانده باشی! تا دیگر هیچکس زحمت
نمکدان بر دست گرفتن را نکشد تا نمکپاش زخمهایی باشد که دیگر بیحس شدهاند! هر
چند که گاهی آدمها اصلن ماموریتشان از
بودن فقط این است آتش بیار
معرکههایی باشند که خودشان بر پا کردهاند! تازه معرکه هم که تمام میشود
آنقدر این ماجرا برایِشان جذاب است که
به امید معرکهی دورادور حواسشان هست و در صورت نیازمیآیند حتا بیکلاه میآیند
که کلاهشان هم پسِ معرکه نباشد! اینقدر بیکار هستند این بزرگواران! بگذریم از
این حرفهایی که ماجرایِ مشترکِ من و شمایی هستند که بهقول خودتان به امید حسهایِ
مشترک به اینجا میآیید! من هم گاهی از
پیشپا افتادهترین حوادثی میگویم که خوشبختانه دیگر در حد ِ «حرف» هستند! پیشآمدهایی که از منِ دیروز کسی را ساختهاند
که دیگر حاضر نیست تجربههای تلخ دیروزش را که فقط نتیجهی ندانم کاری و قصور خودش
در اعتماد بیش از حد به دیگران بوده، تکرار کند! دیروز کتابی ميخواندم به جملهای برخوردم که
کلی تکانم داد: « هر انسانی نه دوست توست و نه دشمنِ تو! بلکه معلم توست!» و من از
آموزگارانی که هر کدام به نوعی به من آموختند! ممنونم... خوشحالم که بگویم وجودم چنان از عشق و مهرورزی
آکنده است که تهمت ها و دروغها و کارشکنیها نهتنها آزردهام نمیسازد بلکه
حسی در حد ترحم در من بر میانگیزد. و
اینکه با هر حرکتی به خودم تلنگر بزنم: حقِ قضاوت نداری! شاید اگر در شرایط او
بودی چه بسا عکسالعمل شدیدتری نشان میدادی!
امتحاناتم تمام شدهاند حال گرسنهای را دارم که تازه از یک قحطی طولانی نجات پیدا کرده است
و بر سر میزی از غذاهای رنگارنگ نشسته باشد و اصلا نداند که از کجا باید شروع
کند! چند صفحه از پیر مرد و دریا
میخوانم، بعد میروم سراغ مارسل پروست! کافه کِقِم را ورق میزنم که بعد از یک سال و
اندی وقفه، قرار است به جمع دوستان خوب کلاس فرانسهام بپیوندم! بعد میروم سراغ
میلان کوندرا! از آنجا گریز میزنم به تحقیقی که باید هر چه زودتر سر و تهاش را
هم بیاورم. گاهی هم مینشینم وسط شلوغی اتاقم که یک هفته است قرار است، مرتب شود! و
باز غرق در صدای راوی کتابهای صوتی میشوم!
دوست ندارم، زمستان تمام شود! زمستان را با این سرمایِ گزندهاش دوست دارم.
هر بار که قدم بر کوهستان میگذارم
ناخودآگاه شعر شاملو را زمزمه میکنم: برفِ نو، برفِ نو سلام/ بنشین
خوش نشستهای بر بام/ شادی آوردی ای امید سپید/ همه آلودگیست این ایام.../خام
سوزیم، الغرض بدرود/ تو فرود آی، برف تازه سلام...
دلم سرشار است، سرشار از شادیها و رنجهایِ عمیق! وجود این دو را همواره در کنار هم حس کردهام و
اینکه ایندو جز در کنار هم و رویارویِ
هم معنا نمییابند! آدمی تنها زمانی مفهوم
شادمانیِ عمیق را در مییابد، که به رنجی عمیق گرفتار آمده باشد و گرنه شادی چیزی
بیشتر از یک حسِ پیش پا افتادهی مبتذل
ِبیمصرفِ به نظر نمیآید!
اینجا را هنوز دوست دارم، میدانم هر کسی حوصلهی خواندن اینجا را ندارد.
اگر کسی میخواند یا دغدغهی ادبیات دارد و یا با حسهای مشترکی دست و پنجه نرم
میکند. اینجا وعدهی دیدار من با کسانی است که دچار توهم محبوبیت و مهم بودن
نیستند و خیلی خودشان را جدی نمیگیرند!
دلتان که گرفت، دستِ دلتان را بگیرید و بیاورید اینجا و به او اطمینان خاطر بدهید که اینجا کسی هست که
نه تنها دلگیر بلکه دلش هم گیر است! درگیر احساسات عمیق بشری، که او را مجاب به زیستن و دوست داشتن میکند!
با تشکر از مجله هنری ژوان
(1)
و من شاید
زنی باشم
که هر شب
با احتمال مادر شدن
آبستن آرزوهای تازهای میشود
و هر روز
با درد مهلکی
بهنام شعر
سقط جنین میکند!
(2)
زنان عاشق
شالگردن میبافند
زنان عاشقتر
دستکش
دلگرم که شدی
حتمن
زنی برایت شعر میبافد!
نسترن وثوقی
پینوشت 1: آقایِ فرمانده، قلبِ تو از سنگ است/ جنگ آخرش خوش نیست، جنگ
آخرش جنگ است!/ محمد شریف
پینوشت 2: محبت یگانه راه آزادی در این جهان است، زیرا نفس انسان را به مقامات
بالا می برد، جایی که قوانین بشر و آداب و رسوم شان و سنت ها و شریعت های طبیعت به
آن دسترسی ندارند/ بالهای شکسته/ جبران خلیل جبران
پینوشت 3: اینگونه که مرا صدا میزنی/ درخت پیرِ حیاط را هم صدا کن/ شکوفه میدهد/
میدانم!/ حسن آذری
پینوشت 4: چشمها، پنجرههایِ
تو تامل دارند/ فصل پاییز هم آن منظرهها گل دارند/ ابر و باد و مه و خورشید و فلک مطمئنم/ همه در
گردشِ چشمِ تو تعادل دارند/ تا غمت، خارگلو هست، گلوبند چرا؟/ کشتههایت چه نیازی به تجمل دارند؟/ همه جا مرتع گرگ است، به امید کهاند؟/ میشهایم که ته چشمِ تو آغل دارند؟/ برگ با ریزش بیوقفه به من میگوید/ در زمین خوردن عشاق، تزلزل دارند/ هر که در عشق
سر از قله بر آرد، هنر است/ هم تا دامنهی کوه تحمل دارند!/ مژگان عباسلو
پینوشت 5: با تو دلِ من پر از کبوتر شده است/ حالِ من و شعرهام بهتر
شده است/ حالا تو منی و من تو هستم با تو/ تنهایی من چند برابر شده است!/ جلیل
صفربیگی
پینوشت 6: کوه باش و بریز
تویِ خودت/ عشق باید به کوه تکیه کند/ مرد باش و به درد عادت کن/ چه کسی دیده، مرد
گریه کند؟/ قصهی عشق از زمین که گذشت/ از هوایی شدن، هراسی نیست/ پیشبینی نکن چه
خواهد شد/ عشق مثلِ هواشناسی نیست/ قصهی عشق و زندگی این است/ پرسه در کوچههایِ
تکراری/ شعرهایی برایِ ننوشتن/ خوابگاهی برای بیداری!/ یاسر قنبرلو
پینوشت 7: میخواهمت،
میخواهمت دیوانه جان ای کاش/ نا دوستانم از سرِ تو دست بردارند.../ امید
صباغزاده
پینوشت 8: باید که زِ داغم
خبری داشته باشد/ هر مرد که با خود جگری داشته باشد/ حالم چو دلیری ست که از بختِ بدِ خویش/ در لشگر دشمنِ پسری داشته
باشد/ حالم چو درختیست که یک شاخهی
نااهل/ بازیچهی دستِ تبری داشته باشد/ سخت است پیمبر شده باشی و ببینی/ فرزند تو
دین دگری داشته باشد/ آویخته از گردنِ من شاه کلیدی/ این کاخِ کهن بیکه دری داشته
باشد/ سر درگمیام داد گره در گره
اندوه/ خوشبخت کلافی که سری داشته
باشد!/ حسین جنتی
پینوشت 9: تو تشنهکام به
صحرا دمیده دل خوش دار/ که ابرهایِ سیه
مژدههایِ بارانند.../ منوچهر نیستانی
پینوشت 10: نشاطِ دهر به زهرِ ملامت آغشته است/ شراب خوردنِ ما شیشه
خوردن است اینجا!/ صائب تبریزی
پینوشت 11: چند گویی که بد
اندیش و حسود/ عیبجویانِ من مسکینند/ گه به خون ریختنم برخیزند/ گه به بد خواستنم،
بنشینند/ نیک باشی و بدت گوید خلق/ به که بد باشی و نیکت بینند.../ گلستان سعدی
پینوشت 12: میرود از فراقِ تو خونِ دل از دو دیدهام.../ طاهره
قرهالعین
پینوشت 13: به پیشنهاد شما از
این به بعد دریچهی «حرفهای شما را» نمیبندم... همین نظرات خصوصی هم پلی است بین
من و شما که لطف بیاندازهتان شرمندهام میکند!
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت •
/**/
حرف هاي شما
جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲
نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت/
بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست...
اعتقاد و عشق
دلیر کند
و همه ترس ها بِبَرد!
آری!
زهی کافرانِ مسلمان!
از مقالات شمس تبریزی
تویِ دلِ امتحانات، حتا نوشتن -وقتی حتا عاشقِ نوشتن باشی – سخت است! دلم می خواهد هر کاری بکنم ولی درس
نخوانم. حتا مطالبی که دوست ِ شان دارم!
سه جمعه ی متوالی است که تویِ خانه مانده
ام و کوه نرفته ام! احساس می کنم چند قرن متوالی است که تویِ این چهار دیوراری حبس شده ام. نفسم
بالا نمی آید! قولِ الکی می دهم و سر وقت
این جا را به روز نمی کنم. خودم دلم می گیرد از این همه بد قولی و بی حوصلگی.
روزهایِ آسودگی و عافیت هم مشکلاتِ خاص خودش را دارد. همه چیز روبراه است همان طوری
که آرزویش را داشتی! ولی باز هم الکی پیله می کنی به خودت! ترس! ترس! ترس! این وحشتِ لعنتی دست از سر آدم
بر نمی دارد! گاه و بی گاه نگران می شوی!
بی خودی! آن قدر با خودت حرف می زنی تا سر خودت را بخوری! آن قدر سر خودت را می
خوری تا سرخوردگی به سراغت بیاید! بعد هی
خودت را دل داری می دهی که طوری نیست! همه چیز روبراه است! در اوج ثانیه های خوشی، آن قدر غرقِ دل واپسی
هستی که دم صبح اس ام اس می زنی: هر چی لازم داری فقط به من بگو! صبح که چشمت را باز می کنی می بینی بی چاره گیج
و بهت زده جواب داده: « کی؟ چی؟ کِی؟» بعد
می بینی ای دل غاقل! تویِ خواب پیغام فرستاده ای گویا خواب دیده ای که دارد، می رود
جایی! و خجالت زده جواب می فرستی که تویِ خواب اس ام اس داده ای و طبق معمول
لبخندهای مهربانش را نثارت می کند. مثلِ همیشه ساکت و صبور ... مثل همیشه می گوید:
« ان قدر فکر نکن، بی خیالی طی کن»
روزهایت را دوست داری. تمام پیمانه هایت لبریز است. آدم هایت را می پرستی.
آدم هایی که علی رغم تمام سختی ها مانده اند! آنهایی که امتحانِ شان را پس داده
اند! روزهایی که اجر صبرند! و بیشتر از همه ی این ها، خدایت را! همانی که با صابرین
است! می بینی که هست، واقعن هست. نگرانی موردی ندارد!
هر وقت دیگر که حالِ نوشتن همین چند خط را هم داشته باشم، می آیم این جا و
می نویسم! برایِ شماهایی که لطفِ بی اندازه تان، شرمنده ام می کند! همین که می آیید
و می نویسید که منتظرِ به روز شدنِ این جا هستید، کافی است که احساس کنم گاهی هم
اکسیژن را حرام نمی کنم!
دوستت دارمهمیشه این نیستکه در هجوم وحشیِ این دردِ بی
امانبه پایت بنشینمگاهی دوستت دارمیعنی این که شبانهدر خانه ات را
آرام ببندمبدون این که بیدارت کرده باشمو فردا صبح که چشمت را باز می
کنیبا خودت فکر کنیتمامِ این زن را خواب دیده بودی!عزیزمقرار
نیستتعبیر تمام خواب هایی که می بینیم،عاشقی باشد!نسترن
وثوقی
پی نوشت 1: می نویسم تا ماندگار
شود! سیزده دی ماه یک هزار و سیصد و نود و یک، تاریخ تولدی دوباره است.
پی نوشت 2: دل هر که صید کردی، نکشد سر از کمندت/ نه دگر امید دارد که رها
شود زِ بندت.../ سعدی
پی نوشت 3: یار را دو دست است، اما چندان که بجویی چپ نیابی، هر دو دستش
راست است!/ از مقالات شمس تبریزی
پی نوشت 4: عنوان پست از محمد علی
بهمنی
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 16:55 | لینک ثابت
جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲
مثلِ یک گرگ پیر غمگینی/ گوسفندا چقدر
خوشبختن...
ما زنها رسم خوب داریم، زمانه که سخت میگیرد، شروع میکنیم به کوتاه کردن. ناخنها، موها، حرفها،
رابطهها...
منسوب به ویرجینیا وولف
اتفاقن زمانه اصلن سخت نگرفته بود.
نمیدانم ولی کوتاهشان کردم!.
موهایم را میگویم! به نظرم خیلی بیمصرف بودند! نمیدانم چرا دوست داشتم از شرشان
خلاص شوم. خندهدار است البته بیشتر مضحک است تا خندهدار! «زن باید موهایش بلند باشد» شاید هم باید باشد،
ولی در صورتی که بشود باد وحشی لایِشان بپچید. در صورتی که نسیم نوازششان کند یا
خیلی چیزهایِ دیگر! اتفاقن خیلی دوستِشان داشتم. ولی گاهی باید دل کَند از
دوستداشتگیها! باید بیخیالِشان شد!
خیلیها گفتند: چطور دلت اومد؟ و من ناگاه فکر کردم، گاهی خیلی بیرحم
میشوم! کوتاهشان کردم با خونسردیِ تمام! حتا دلم هم به درد نیامد. دلی که با کوچکترینِ چیزها به درد میآید،
بیتفاوت فقط سکوت کرد. گفتی: « طوری نیست، بلند میشود!» نمیدانم خیال کردم یا واقعن چیزی شبیه اندوه ِ تویِ صدایت بود؟
مطمئنی که اینها دلیلِ نوشتن این سطرها نیست. دلیلش همان زخمهایی است که صادق
هدایت میگوید، زخمهایی که زخم نیستند، غدهی سرطانی هستند لامذهبها! تا ترا
نکشتند، دست بر نمیدارند! گاهی غصههایم از نظرت آنقدر کوچک و بیاهمیت هستند که
شاید تویِ دلت بخندی! یا بهتزده بگویی: « داری شعر میگی؟» همان موقع است که دلم
میخواهد به جای مثلنِ شاعر بودن! کرگدن باشم! آخر پوستش خیلی کلفت است. این چند خطِ آخر را چند بار نوشتم و باز منصرف شدم.
نمیگویم که دیدن فرومایگی ها چه مایه غمگینم میکند! نمیگویم چون میدانی... به
قول شاملو: « من خویشاوند هر انسانی هستم/ که خنجری در آستین پنهان نمیکند/نه ابرو
در هم میکشد/ نه لبخندش ترفندِ تجاوز به
حقِ نان و سایهبانِ دیگران است!»
پینوشت 1: به پایت نشستهام/ تمامِ دشتها و کوهها را/ پا به پایَت / راه
آمدهام!/ آنقدر بمان/ تا به پایت بمیرم! / نسترن وثوقی
پینوشت 2: شادم که وعده داد به
فردایِ محشرم/ کان روز هیچ وعده به فرا نمیرسد!/
ضمیری اصفهانی
پینوشت 3: یک زن/ اگر بخواهد/ حتا میتواند/ با صدایش/ تو را در آغوش
بگیرد./ ایلهان برک
پینوشت 4: ناز پرود تنعم نبرد راه به دوست/ عاشقی شیوهی رندانِ بلاکش
باشد!/ حافظ
پینوشت5 : قفس دانسته بر جایی نهادی/ که هرگز نشنوی فریادِ ما را.../ صائب
تبریزی
پینوشت 6: حالِ خود گفتی: بگو بسیار و اندک هر چه هست/ صبرِ اندک را بگویم
یا غمِ بسیار را؟/ هلایی جغتایی
پینوشت 7: گاهی/ یک پیراهن
چهارخانه ی مردانه هم حتا /میتواند/خانهی آدم
باشد/ که
دلتنگیهایت را در جیبش بریزی/و دگمه هایش
را/ برای همیشه/ ببندی/ رویا شاهحسینزاده
پینوشت 8: دلم ز مِهرِ تو صدپاره باد و هر پاره/ هزار ذره و هر ذره در
هوایِ تو باد!/ هلایی جغتایی
پینوشت 9: گفتی که جان دهی به عوض بوسهای دهم/ این خونبهاست، مزدِ وفا
را چه میکنی؟/ ندیم مازندرانی
پی نوشت ۱۰: بازنشستی تو آخرین سیگار/ با کتابات که اونور تختن/ مثلِ یک
گرگِ پیر غمگینی/ گوسفندا چقدر خوشبختن.../ سید مهدی موسوی
پینوشت ۱۱: خمار صد شبه دارم، شرابخانه کجاست؟؟؟
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 23:58 | لینک ثابت
جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲
عالم از ناله ی عشاق مبادا
خالی...
همه غمهایِ جهان هیچ اثر می نکند
در من از بس که به دیدارِ عزیزت شادم...
سعدی
بین من و سرما، بین من و زمستان
قرابتی است که نمیتوان انکارش کرد! حتا اگر به آن فکر هم نکنم، باز هم انکار آن به لجاجتی بچهگانه میماند! با احساسِ این روزها و لحظهها غریبم! چیزی
مابین شادی و غم! چیزی بین مستی و هوشیاری! تکلیف روزهایت روشن نیست! ولی به آرامش قانعی! آرامشی که ماحصل، تحمل عذابی است که تنها خودت
میدانی چگونه از پسشان برآمدهای! و یاد
گرفتهای که چگونه قدر آرامش را بدانی اینروزها لحظهای خیالِ تو از من دور
نمیشود! پا به پای تمام ثانیهها میآید. تو دیگر جزئی از من شدهای! و من نمیدانم چگونه دلم اینقدر برای کسی که «خودِ» من است، تنگ میشود؟ اعتراف میکنم از همان کودکی، خود آزار بودهام!
حتا در اوج ثانیههای خوشی، نتوانستم ترس را از خودم دور کنم! هراسِ از دست رفتنِ
دوستداشتگیهایم! و حالا که دیگر بعد از گذر از ماهها و سالها فهمیدهام که هر
چیز و هر کسی، یک روز از دست رفتنی است، تن دادن به این واقعیتِ تلخ، آسانتر جلوه
میکند! ، حداکثر کاری که میتوانم دربارهی دوستداشتگيهایم بکنم، این است که
زمانی که دارمشان با تمام ظرفیتم دوستشان بدارم و از آنها مراقبت کنم! میدانم که
به دیوانگیهایم نمیخندی! از تو چیزی در من ریشه کرده که تمام ِ هستی را بیحضورت
انکار میکند! در من حسی است که هیچ واژهای نمیتواند آن را به تصویر بکشد و من
همیشه از این روز میترسیدم! روزی که زبانم بند بیاد و دیگر نتوانم کلمهها را برای
از تو گفتن رام کنم! و از آنجایی که آدمی از هر چه بترسد، بر سرش میآید؛ درست یک
ماه است لال شدهام و تمام کلماتم تویِ
حنجرهام دق کردهاند! غصهدار نیستم ،
فقط دلم برای لحظههای شعر گفتن تنگ میشود! ولی حاضرم دیگر شاعر نباشم ولی تو
باشی! باشی و شعر مسلم ِ گلویِ دریده از بغضهایم باشی! میدانم این وضعیت
موقتیاست! گیرم که نباشد! شعر بیتو چه دردی از من دوا میکند؟ اصلن صدایم که
میکنی، تمامِ اصوات زیبایِ جهان از حنجرهی تو، شعر میشوند و مرا به نام
میخوانند. شاعرانگی بیشتر از این، که حتا
نامِ کوچکم یا صدایِ تو ترانه میشود؟
دوستت دارم به گمانم بیمعنیترین جمله برایِ حسِ من است! گمان نمیکنم هنوز
کلمهای یا جملهای برای حسی که من به تو دارم، اختراع شده باشد! میدانی اینها را که مینویسم تلخخند بر
لبهایم مینشیند! اینروزها گاهی کسانی
اینجا را میخوانند که بهقدر درنگ ثانیهای، درد این کلمهها را نمیفهمند! ولی مهم نیست، بگذار آنها هم خوش باشند! سوژهای
برایِ وقتگذرانی داشته باشند! بگذار حتا دلمشغولی عدهای باشیم که خودِ حتا
شهامتِ یک روز زندگی را نداشتهاند! به قول خواجه: هر آن کسی که در این حلقه نیست،
زنده به عشق/ بر او نمرده به فتوایِ من نماز کنید...
پینوشت 1: من به هیچ وجه
چیزی را مسخره نمیکنم، این قدرت را دارم که به چیزی که نمیتوانم، درک کنم، احترام
بگذارم!/ هاینریش بل/ عقاید یک
دلقک
پینوشت 2: تمامِ وحشتِ من آهوانه از این است/ که گرگِ وحشیِ من سر به راه برگردد!/
حدیث لرز غلامی
پینوشت 3: بهترین نعمت، سکوت است و منِ بیهمزبان/ با زبان وا کردنم،
کفرانِ نعمت میکنم!/ ؟
پینوشت 4: زمستان بود/ بوسه آتش زدیم/ گرم شدیم!/ غلامرضا
بروسان
پینوشت 5: میانِ ما و شما عهد در ازل رفته است/ هزار سال برآید، همان
نخستینی!/ سعدی
پینوشت 6: خدا تو را به همان
صورتی که میخواهم/ قلم به دست گرفت و
کشید همراهم/ کسی به نامِ من از ساعتِ جهان گم شد/ همان دقیقهای که پیدا شدی سر راهم.../ مهدی فرجی
پینوشت 7: دیر آمدی/ دستِ کم
زمانی برو / که زود نباشد!/ مژگان عباسلو
پینوشت 8: نیازِ عاشقان، معشوق را بر ناز میدارد/ تو سر تا پا وفا بودی،
ترا من بیوفا کردم!/ میر اصلی قمی
پینوشت 9: دردهايي در اين دنيا هست به آن عظمت كه ديگر در برابر آنها از
اشك كاری ساخته نیست/قطار به موقع رسيد/ هاينريش بل
پینوشت 10: عشـق آتـش است، هرجا که باشد جز او رخت دیگری ننهند هرجا که
رسد سوزد و به رنگ خود گرداند./عین القضاتهمدانی
پینوشت 11: همی گویی، غمش در دل نگه دار/ نصیحت گو، نمیگویی: دلت کو؟ /
یاری خراسانی
پی نوشت ۱۲: جایی باید
باشد/ غیر از این کنج تنهایی/ تا آدم گاهی آنجا جان بدهد/ مثلن آغوشِ تو/ جان
میدهد برایِ جان دادن!/ بهمن عطایی
پینوشت ۱۳: عنوان پست از
حافظ
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت •
/**/
حرف هاي شما
جمعه یکم آذر ۱۳۹۲
راه گم کرده و با رویِ چو ماه آمدهای/
مگر ای شاهد گمراه، به راه آمدهای؟
از دلِ خونگرمِ ما، پیکان کشیدن مشکل است
چون توان کردن، دو یکدل را زِ
یکدیگر جدا؟
صائب
آبان هم تمام
شد ولی غربتش نه! هر سال که آبان از راه می رسد، ناخود آگاه این بیت
فرشته رجبی را زیر لب زمزمه می کنم: « ای تنگ دستِ تلخ، پاییزِ بی باران/ خورشید
های شرم در غربتِ آبان/ فصلِ عقیمِ سرد، پیشانی ات تب دار/ شرمندهی تقویم، آکنده
از هذیان...» فرشته ای که امسال قریب چهار
سال است که دیگر غربتِ آبان را حس نمی کند... کسی چه میداند؟
پناه بردهام به خلوتِ پر هیاهویِ
تنهاییام! حریصانه میخوانم! فکر میکنم چه زمانِ بیهودهای را برایِ هر چیزی غیر از ادبیات صرف کردهام!
چند روز پیش رفیقی، نقل قولی از گوستا
فلوبر فرستاد! که « یکی از راههایِ تحمل هستی، غرق شدن در ادبیات است، انگار در
جشنی جاودانه شرکت کردن» یا به قولِ
ماریو بارگاس یوسا: «ادبیات برای آنان که به آنچه دارند خرسندند٬ برای
آنانکه از زندگی بدان گونه که هست راضی هستند٬ چیزی ندارد که بگوید. ادبیات خوراکِ
جانهای ناخرسند و عاصی است٬ زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی است که به
آنچه دارند خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه میآورد تا ناشادمان٬ ناکامل
نباشد.»
بالاخره شهامت شروع «در جستجویِ زمانِ از دسترفته» مارسل پروست را پیدا کردم! ماهها بود که با
خودم کلنجار میرفتم! برشهایی از این کتاب را در جاهایِ مختلف خوانده بودم و
میدانستم از ان دسته کتابهایی است که
تمام افکارم را مشغول میکند. با « طرف خانه سوان» شروع کردهام و امیدوارم بتوانم
به جلد هفتم یعنی « زمان باز یافته» برسم!
اینروزها با مثلن رو به راه بودن اوضاع، هیچ چیز برجستهای جز دلتنگی
ندارد! دلتنگی برای « زمان از دست رفته» !
(1)
چقدر قافیه پردازی کنم؟
وقتی عاشقانهترین واژههایِ جهان
برایِ از تو گفتن
ردیف میشوند!
(2)
همه چیز در پاییز،
رنگ میبازد
جز دلتنگی برایِ تو
که پر رنگتر میشود!
(3)
زندهام
و این از غیرتِ عشق توست
که حتا مرگ هم
نتوانسته است
با من همآغوش شود!
نسترن وثوقی
پینوشت: بیت
عنوان پست از شهریار
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت
جمعه نوزدهم مهر ۱۳۹۲
خبرت هست که بی رویٍ تو، آرامم
نیست؟
دامنِ دوست به دست آر و زدشمنِ بگسل
مردِ یزدان شو و فارغ گذر از
اهرمنان...
حافظ
(1)
تنهایی
یعنی من،
وقتی روزها، دست در گردنِ خورشید می اندازی
و در روشناییِ جهان سهم داری!
تنهایی
یعنی تو،
وقتی شب ها هم آغوشِ ماه می شوم
و در تاریکیِ جهان دست دارم!
(2)
یکی
خاطراتش را دود می کند
یکی
دل تنگی هایش را
و دیگری
خودش را،
بی آن که -حتا-
سیگاری آتش زده باشد!
نسترن وثوقی
پی نوشت1: عنوان پست از سعدی: خبرت هست که بی
رویِ تو آرامم نیست؟/ طاقت و بارِ فراق این همه ایامم نیست/ خالی از ذکرِ تو عضوی؟
چه حکایت باشد؟/ سر مویی به غلط در همه
اندامم نیست!/ گو همه شهر به جنگم به در آیند و خلاف/ من که در خلوتِ خاصم، خبر از
عامم نیست/ به خدا و به سرپایِ تو کز دوستیت/ خبر از دشمن و اندیشه زِ دشنامم
نیست!/ دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی/ به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم
نیست!/ سعدی
پی نوشت 2: به شمشیرم زد و با کس نگفتم/ که رازِ دوست با دشمن نهان به.../
حافظ
پی نوشت 3: دنیا وفا ندارد ای
نورِ هر دو دیده...
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:54 | لینک ثابت
جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲
عاشقان را چه غم از سرزنشِ دشمن و دوست/
یا غم دوست خورد یا غمِ رسوایی را!
با صد هزار مردم تنهایی
بیصد هزار مردم تنهایی...
رودکی
حس نوشتن ندارم! اینجا پاتوق نامحرمان شده است! مثلِ فیسبوک! دیگر احساسِ
راحتی ندارم! دلم میخواهد اینجا برگردد به روزهایی که حداکثر هفتاد هشتاد تا
بیشتر بازدیده کننده نداشتم! با خودم
میگویم ولش کن! اینهمه از درد و همدرد و دلدرد نوشتی، مگر چه اتفاقی
افتاد؟ بعدش هم فکر می کنم مگر قرار بود
اتفاقی بیفتد؟ دنیا همان دنیاست! با همان قاعده با همان قد و قواره! با همان
آدمها! با همان تعداد آدمهایِ دردمند! و به همان نسبت آدمهایی که احساسِ میکنند
درد دارند ولی خودشان دردند!
قلبم خالی شده است! خالیِ خالی! حتا گاهی حس میکنم عزیزترینهایم را هم از
رویِ عادت دوست دارم! تمام اعصابم بیحس شدهاند! تنها خوبیاش این است که دیگر درد
نمیکشم! دیگر نه چیزی خوشحالم میکند و نه چیزی ناراحتم میکند! مثلِ این کر و
لالها زل زدهام به اطرافم! حتا حس سردرگمی هم ندارم! میایستم جلویِ آینه و زل میزنم به موهایِ سفیدم که روند سفید شدنشان تندتر شده است! بعد ناخودآگاه یاد فروغ میافتم که میگفت:«
خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانیم خط افتاده و میان دو ابرویم دو چین بزرگ
نشسته. خوشحالم که دیگر خیالباف و رویایی نیستم. بدیهایِ من، به خاطر بدی کردن
نیست. به خاطر احساسِ شدید خوبیهایِ بیحاصل است. میخواهم به اعماق برسم. در
آنجایی که دانهها سبز میشوند و ریشهها به هم میرسند و آفرینش، در میان پوسیدگی
خود را ادامه میدهد. گویی همیشه وجود داشته، پیش از تولد و بعد از مرگ، گویی بدن
من یک شکل موقتی و زودگذر است. میخواهم به اصلَش برسم. میخواهم قلبم را مثل یک
میوه رسیده به همهی شاخههای درختان آویزان کنم.» / فروغ فرخزاد، بخشی از یکی از
نامههای فروغ فرخزاد به ابراهیم
گلستان
همهچیز ظاهرن روبهراه است! رو به کدام راه؟ خدا میداند! همهچیز آنقدر
غیر قابل پیشبینی است که بعید نیست فردا خودم بیایم اینجا بنویسم که کسی
که اینهمه اینجا آمد و نوشت و گفت و
شنید و بغض کرد و داد زد و خندید؛ من نبودم!
برای به روز کردن اینجا دو دل بودم، ولی دوستانی که پیغام میفرستند؛ که ما جمعهها دلمان را به
خواندن پست جدیدی خوش کردهایم، باعث شدند که بنویسم هر چند مختصر! که اینروزها
فکر میکنم همهچیز مختصرش خوب است! زیادی
هر چیزی آدم را به انحطاط میکشد! حتا
زیاد بودنِ چیزهای خوب! بیشتر از قبل میخوانم و کمتر از قبل مینویسم! فکر میکنم
خیلی چیرها دارند کم کم جایِ خودشان را در زندگیام پیدا میکنند! دارم به کارهایم سر و سامان میدهند و دستی به
سر و رویشان میکشم! با اینهمه حسِ خالی بودن، تنها امید و امید است که مرا به
جلو میراند! امید به نجاتِ انسان هر چند دور هر چند دیر... دست تکِ تکتان را با
دوستی و مهر میفشارم و از اینکه با وجود اینهمه اهمال و کوتاهی، باز هم کارهای
مرا میخوانید و ابراز لطف میکنید از تمامتان متشکرم! حتا دوستانی که لا به لایِ
این واژهها دنبالِ نقطه ضعف میگردند تا در فرصتِ مناسب علم کنند و به گمانِ خودششان نا داشتههایِ مان را هم
از ما بگیرند! نمیدانم چرا دلم میخواهد
بگویم دوستانِ عزیز: آدم چیزی را که هیچوقت نداشته از دست نمیدهد! زحمتِ زیادی به
خودتان ندهید! ما به همین نداشتههایِ مان هم قانعیم و شکر گذار! / با من هزار نوبت
اگر دشمنی کنی/ ای دوست، همچنان دلِ من مهربان توست.../ سعدی
پینوشت 1: تنهایی/ یعنی تو/ که نمیدانی بی من/ چقدر تنهایی.../ مهدیه
لطیفی
پینوشت 2: دنیا گرفتار است/ دنیا گرفتار است/ و ما شبها/ چای مینوشیم/ به اخبار کشت و
کشتار گوش میدهیم/ زخمهایِ دنیا را میبینیم/ اما همچنان تنها از عشق/ و تنها از
عشق میترسیم/ رویا شاهحسینزاده
پینوشت 3: اثر انگشتهایِ ما از قلبهایی که لمسشان کردهایم، هیچ وقت
پاک نمیشوند!/ چارلز بوفسکی
پینوشت 4: از طوفان که در آمدی دیگر همان آدمی نخواهی بود که به طوفان پا
نهادی، معنی طوفان همین است!/ هاروکی موراکامی/ کافکا
پینوشت 5: غم دنیا نه حریفیست که مغلوب شود/ مرد از این معرکه نامرد برون
میآید!/صائب تبریزی
پینوشت 6: حدیثِ دوست با دشمن
نگویم/ که هرگز مدعی محرم نباشد.../ سعدی
پینوشت 7: عنوان پست از سعدی: عاشقان را چه غم از سرزنشِ
دشمن و دوست/ یا غم دوست خورد یا غمِ
رسوایی را!
پینوشت 8: بیش است زِ ما طالعِ
آن مرغِ گرفتار/ او را قفسی باشد و ما را قفسی نیست!/ پژمان بختیاری
پینوشت 9: زخمِ شمشیرِ ندامت
قابلِ اصلاح نیست/ هیچ عاقل زخمی تیغِ پشیمانی مباد!/ طالب آملی
پینوشت 10: دانم که آهِ ما را
باشد بسی اثرها/ لیکن چه سود وقتی کز ما
اثر نباشد!/ سلمان ساوجی
پینوشت 11: این دل که به صد عاشقِ دل خسته جفا کرد/ در دامِ تو افتاد و
جفا دید و وفا کرد!/ صادق سرمد
پینوشت 12: کششی که عشق دارد،
نگذاردت بدینسان/ به جنازه گر نیایی به مزار خواهی آمد!/ امر خسرو دهلوی
پینوشت 13: همنشینم به خیالِ تو و
آسوده دلم/ کاین وصالیست که در پی غمِ هجرانش نیست.../ ذوقی کاشانی
پینوشت 14: با حریفان گفتهای خواهی فراموشم کنی/ سرخوش از این گفتهام چون یادی از من کردهای/
یغمای جندقی
پینوشت 15: بگو به صبر که در پیشِ عشق و سیلِ سرشک/ مساز خانه، که اینجا
حسابها پاک است!/ جامی
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 23:59 | لینک ثابت
جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲
گفتم خدایا دشمنانم را بگیر از من!/
اینگونه شد دیگر ندیدم دوستانم را...
از شیخ بهایی پرسیدند: خیلی سخت
میگذرد چه باید کرد؟ گفت: خودت که
میگویی: سخت میگذرد، سخت که نمیماند!/ پس خدا را شکر
که میگذرد، نمیماند!
(1)
دست از سرِ این واِژهها بردار!
این کلمات
حتا در سنگینیِ
اینهمه سکوت فرو نمیروند!
(2)
تو را میبوسم
و تکلیفِ این زمستان را هم
درلبهایِ تو روشن میکنم!
(3)
مهم نیست
چند زن،
چند بار،
چقدر عشقشان را
در رجهایِ شالگردن
برایِ تو گرم بافتهاند
وقتی تو فقط با بوسههایِ من گرم میشوی!
نسترن وثوقی
پینوشت 1: بر ما رقمِ خطا پرستی
همه هست/ بدنامی و عشق و شور و مستی همه هست/ ای دوست چو از میانه مقصود تویی/ جای
گله نیست، چون تو هستی همه هست!/ مولوی
پینوشت 2: آنگاه که خسته شدی، آنگاه که از پای در آمدی، مهم نیست، باز
هم مقاومت کن! باز بجنگ و شکست بخور، اینبار شکستِ بهتری خواهی خورد!/ ساموئل
بکت
پینوشت 3: گفتم به بلبلی که علاجِ فراق چیست؟ / از شاخِ گل به خاک فتاد و
تپید و مُرد!/ حزین لاهیجی
پینوشت 4: سویش گرفتم، دستهایِ
ناتوانم را/ از آینه بیرون کشیدم همزبانم را/ تا یارِ من او باشد و من یارِ او
باشم/ من قصدِ جانش کردم و او قصدِ جانم را/
ساقی فقط حالِ بدم را خوب میفهمد/
وقتی سر و ته میگذارم استکانم را/ نه از شرابِ زندگی دیگر نمينوشم/ ها ای منِ در
آینه بو کن دهانم را/ عمری کنارم از وفا گفتند تا بردند/ سگهای دورم تکههایِ
استخوانم را!/ گفتم خدایا دشمنانم را بگیر
از من!/ اینگونه شد دیگر ندیدم دوستانم را!/ محسن کاویانی
پینوشت 5: چهقدر باید بگذرد، تا آدمی بویِ تن کسی را که دوست داشته از
یاد ببرد؟/ و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟/ آنا گاوالدا/ من او
را دوست داشتم.
پینوشت 6: از آهِ دردناکی سازم
خبر دلت را/ روزی که کوهِ صبرم بر باد
رفته باشد!/ حزین لاهیجی
پینوشت 7: هر که به جورِ رقیب یا
به جفایِ حبیب/ عهد فرامُش کند مدعیِ بیوفاست!/ سعدی
پینوشت 8: ... اغلب به خودم می گویم تو به
اندازه کافی قوی هستی که مرا نگه داری و به همان اندازه باهوش هستی که بگذاری
بپرم.../ آنا گاوالدا/ من او را دوست داشتم.
پینوشت 9: دستهایِ تو تصمیم
بود/ باید میگرفتم/ و دور میشدم/ شمس لنگرودی
پینوشت 10: دوستت دارم/ و پنهان
کردنِ آسمان/ پشتِ میلههایِ قفس آسان نیست!/ شمس لنگرودی
پینوشت 11: گاهی تو را آنقدر میخواهم به تنهایی/ طوری که حتا بودنم را
بر نمیتابم!/ اصغر معاذی
پینوشت 12: فریبِ تربیتِ باغبان
مخور ای گل/ که آب میدهد اما گلاب میگیرد!/ صائب تبریزی
پینوشت 13: ندارِ عشقم و با دل
سرقمارم نیست/ که تاب و طاقتِ آن مستی و خمارم نیست/ دگر قمارِ محبت نمیبرد دلِ
من/ که دستِ بُردی از این بختِ بدبیارم نیست/ من اختیار نکردم پس از تو یارِ دگر/
بغیر گریه که آنهم به اختیارم نیست/ به رهگذار تو چشم انتظارِ خاکم و بس/ که جز
مزارِ تو چشمی در انتظارم نیست/ تو میرسی به عزیزان سلام ِ من برسان/ که من هنوز
بدان رهگذر گذارم نیست/ چه عالمی که دلی
هست و دلنوازی نه؟/ چه زندگی که غمم هست و غمگسارم نیست؟ / به لالههایِ چمن چشم
بسته میگذرم/ که تابِ دیدنِ دلهای داغدارم نیست!/ شهریار
پینوشت 14: من از اینجا خواهم
رفت/ و فرقی هم نمیکند/ که فانوسی داشته باشم یا نه؟/ کسی که میگریزد/ از گم شدن
نمیترسد!/ رسول یونان
پینوشت 15: هر چه بر من گذشت حقم بود، من از این بیشتر سزاوارم/ تو گناهی
نداری ای زیبا! مرگ بر من که دوستت دارم!/ محمد سعید شاد
پینوشت 16: قدر اهلِ درد صاحب درد میداند که چیست؟/ مرد صاحب درد، دردِ
مرد، میداند که چیست/ هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حالِ ما/ حالِ تنهاگرد، تنها
گرد میداند که چیست؟/ وحشی بافقی
پینوشت 17: عاشق نمیشوی، سرِ این شرط بستهام/ نه حاضرم ببازم و مالِ
خودم شوی!/ مهدی فرجی
پینوشت 18: ای که گفتی انتظار از مرگ جانفرساتر است/ کاش جان میدادم اما
انتظاری داشتم!/ سیمین بهبهانی
پینوشت 19: انگار نمیآید و هم میآید/ این دور و بر انگار که کم میآید/
او عابر و من پیادهرو، آه چقدر/ از حاشیه رفتنش خوشم میآيد!/ غلامرضا بروسان
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت
جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲
هرگز تو هم مانندِ من آزار دیدی؟/ یار
خودت را از خودت بیزار دیدی؟
گیرم که وصالِ دوست را خواهم یافت
این عمر گذشته را کجا دریابم؟
مولوی
غریبترین زنِ عالمی
وقتی آغوشِ مردی وطنت میشود
و تو سرباز پیادهای هستی
که به پایِ هیچ لشگری نمیرسی
وقتی با هر حملهای، بیسرزمین میشوی
و یاد میگیری
برایِ زن بودن هم
باید مرد باشی!!!
نسترن وثوقی
پینوشت 1: با دلت حسرتِ همصحبتیات هست ولی/ سنگ را با چه زبانی به سخن
وا دارم؟ / فاضل نظری
پینوشت 2: باید که زِ داغم خبری
داشته باشد/ هر مرد که با خود جگری داشته باشد/ حالم چو دلیریست که از بختِ بدِ
خود/ در لشگرِ دشمن پسری داشته باشد!/ حسین جنتی
پینوشت 3: باید بگویم تو نجاتم دادی/ تا اسیرم کنی!/ رسول
یونان
پینوشت 4: وقتی تو بر لب نداری نامِ منِ شاعرت را/ بهتر کسی نامِ من را دیگر به خاطر نیارد!/ رویا
باقری
پینوشت 5: به خاطرِ کندنِ گلِ
سرخ اره آوردهاید/ چرا اره؟/ فقط به گل سرخ بگویید: تو: هی تو! / خودش میافتد و
میمیرد!/ بیژن نجدی
پینوشت 6: حق است اگر مرگ من و
عالم و آدم/ بگذار که یکبار بمیریم نه صد بار/ رویا باقری
پینوشت 7: بیهوده نیست که سیگار میکشی و تلخ میشوی!/ ناهید
عرجونی
پینوشت 8: گذشت خوبیام از حد، به شک دچار شدند/ به احترام کمی خم شدم،
سوار شدند!/ حسین جنتی
پینوشت 9: بعد از تو باز عاشقی و
باز آه نه!/ این داستان به نامِ تو اینجا تمام شد!/ حسین منزوی
پینوشت 10: ببین هنوز دهانِ هزار
خنده تویی/ بخند! آخر این داستان برنده تویی/ حامد ابراهیمپور
پینوشت 11: شب به شب قوچی از این دهکده کم خواهد شد/ ماده گرگی دل اگر از
سگِ چوپان ببرد!/ حامد عسکری
پینوشت 12: موسیقی عجبییست مرگ/ بلند میشوی و چنان آرام و نرم می رقصی/ که دیگر هیچکس تو را
نمیبیند!/ گروس عبدالملکیان
پینوشت 13: از سختمان گذشته اگر
سخت پوستیم/ بیچاره دشمنانِ شما، ما که دوستیم!/ سید مهدی موسوی
پینوشت 14: عنوان پست از کاظم
بهمنی: هرگز تو هم مانندِ من آزار دیدی/
یار خودت را از خودت بیزار دیدی؟/ نامِ کسی را در قنوتت گریه کردی/ از «آتنا» گفتن
« عذاب النار» دیدی/ در پشتِ دیوارِ حیاطی
شعر خواندی/ دل کندن از یک خانه را دشوار دیدی؟/ آیا تو هم با چشمِ باز و خیسِ از
اشک/ خوابِ کسی را روز و شب بیدار دیدی؟/
رفتی مطب بینسخه برگردی به خانه/ بیمار بودی مثلِ من بیمار دیدی؟/ کاظم
بهمنی
پینوشت 15:
چه تمنایِ محالی دارم! خندهام میگیرد!
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت
سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲
این همه از تاریکی بد نگویید/ شما که
فروشِ چراغِتان/ به لطفِ اینهمه تاریکی ست!
در نهایت
زندگی کردن، جرات بیشتری میخواهد تا خودکشی!
آلبر
کامو
از لابلای
نامههای من به پسرم، فراز
یادم میآید بچه که بودم همیشه تویِ شلوغی پیادهرو دستِ مادرم را محکم میچسبیدم! میترسیدم
لحظهای حواسم پرت شود و برای همیشه دستهایش را گم کنم! همیشه از گم کردن
میترسیدم! همیشه محکم میچسبیدم به تمامِ
دوستداشتگیهایم! خیال میکردم هر کسی را که گم کنم، هر چیزی را که گم کنم دیگر
لنگهاش را پیدا نمیکنم. هنوز هم فکر میکنم هر کسی را که داشتم هر کسی را که دارم و هر حسی که دارم،
لنگه ندارد! من آدم کار بلدی نیستم فراز! من عرضهی زندگی کردن ندارم! همیشه درست زمانی
که باید بروم، میایستم و درست مثلِ آدمهایی که شوکه شدهاند؛ با دهانِ باز به اطرافم مینگرم! و درست زمانی که باید
بایستم و مبارزه کنم، میدان را خالی میکنم و بیجنگ و خونریزی، معرکه را
میبازم!
ذهنم خسته است از هزار اما و اگر و چرایی که در گیر و دار تمامِ آنچه که
اسمش را زندگی گذاشتهاند؛ به بازی گرفتن تمام کلماتم مشغولند!
من هیچوقت ادعا نکردهام که آدم بیاشتباهی بودهام! اتفاقن اشتباهاتم از
خیلیهایی که میشناسم و میشناسی بیشتر بوده! هیچوقت فکر نکردم که هر چی که من
فکر میکنم درست بوده و هر چه دیگران
میاندیشند پر از غلط! چون اساسن فکر میکنم هیچ قانون مطلقی در زندگی وجود
ندارد جز انسانیت!
آدمی که سر هر چیز مرتبط به
عزیزانش، درگیر میشود! داد میزند، بغض میکند، نگران ميشود! حرفهایش را میزند
حتا به قیمتِ اینکه به بیشعوری و خودخواه بودن متهم شود، معنیاش این نیست که او
فکر میکند بیشتر از « آنکس» یا کسانِ دیگر میفهمد! معنیاش این است که آن آدم
یا آدمها را بیشتر از هر چیز و هر کسی در
دنیا دوست دارد و نمیخواهد شاهدِ روزهایی
باشد که خودش هم به طریقی آنها را پشت سر گذاشته است. میدانم که رنج جز لاینفکِ وجود انسان است!
آنقدر که هیچ چیزی به شدت آن تا آخر عمر به انسان وفادار نمیماند! گاهی انسان
بیهوده سعی میکند عزیزانش را از خطرات احتمالی رنجهایِ بزرگِ دور نگه دارد!
متاسفانه یک اصلی که در غالب
روابط انسانی مرسوم است، این است که افراد همیشه گمان میکنند همیشه همانی که نظر
سنی بزرگتر است، نباید اشتباه کند و همیشه کنترل روابط را به دست بگیرد! قبول دارم
بزرگترها همیشه به دلیل اینکه شاید چند
پیراهن بیشتر بهواسطهی شماره سالهایِ بیشتر عمرشان حرام کردهاند، انتظار
اشتباهات کمتری از آنها میرود ولی انتظار اینکه دچار هیچ اشتباهی نشوند، نیز
انتظار بیهودهای است. مهم این است که بدانیم پشتِ این اشتباهات چه حسی پنهان شده
است. آدم زنده، آدمی که برای زیستن خود و عزیرانش- هر چند به اجبار- تلاش میکند
یعنی اینکه دارد کاری میکند! فقط مشقهای ننوشته، غلط ندارند!
درختان را دیدهای؟ غیر از آنهایی
که همیشه سبزند! وقتی باد پاییزی تک تکِ برگهایشان را غارت میکند، تمام زمستان
را عریان میایستند، شلاقهایي بیامانِ باد را بر رویِ پیکر عریانشان تاب میآورند تا دوباره
سبز شوند و دوباره روزگار تک تک برگهایی که به ستم از آنها جدا کرده را به آنها پس
دهد!
حکایت آدمها هم همین است پسرم، گاهی سبزند و گاهی چنان عریان میشوند که شلاقِ روزگار
تازیانههای سخت و بیامانش را یر پیکر رنجورشان فرود میآورد! روزهای سخت و روزهای
آسان همیشه در گذرند و اینگونه است که تمام ما در گذر این روزها یِ سخت و آسان، پیر
میشویم!
هیچکدام از این حرفها نصیحت نیست!
همهی اینها حرفهایی از جنس دردند! از سمت زنی که هنوز با زخمهایی که نه
آدمها بلکه روزگار پیدر پی و بیوقفه بر روح و روانش میزند؛ سعی میکند از هجومِ
بیامانِ دردی که اسمش بیتفاوتی است؛ محفوظ بماند و تمامِ «زخمهایی را که همه از
عشقند» را دوست بدارد!
گاهی اوقات فکر میکنم من بیش از حد لازم خیلی چیزها را بر تو سخت
گرفتم! ولی تمام این سختگیریها شاید
گاهی بیمورد گاهی نابجا، برای دور نگه داشتن تو
از رنج بوده! هر چند تلاشِ بیهوده! هر چند باطل! باید جایِ همان آدم باشی که بفهمی بعضی دردها
چگونه گاهی چنان تیشهای به ریشهی آدم میزند که گاهی فکر میکنی اصلن از بدو وجود، بیریشه بودهای!
حالم بد است طوری که هیچوقت اینقدر بد نبودهام! تو جز نزدیکترینِ آدمها به من بودهای! و وقتی
میگویم بد به گمانم، تقریبن بدانی که این واژه چه باری از دلتنگی و ناامیدی و
استیصال را به دوش میکشد!
دوست دارم خوب باشی خیلی خوب در هر شرایطی! و همیشه بدانی کسی هست که حاضر است فارغ از
عرفهای معمول و بدونِ ترس از آنچه به آن
حرفِ مردم میگویند و حاضرند از عمیقترین عاطفههای بشری بهعنوان سفاهت و
سبکمغزی یاد کنند؛ غمخوارت باشد. تو پسر منی حتا اگر قرنها از من دور باشی و
هیچکس در دنیا قادر نیست منکرِ مقدسترین
احساسات بشری باشد.
با اتفاقی که 27 تیر افتاد، متوجه شدم که معجزه دقیقن زمانی اتفاق میافتد که دیگر هیچکاری از دست
هیچ کس ساخته نیست! درست زمانی که حتا دیگر از خودت هم بریدهای و حتا اسمت هم
برایت بیگانه میشود! و اتقاقات بد هم گاهی درست زمانی میافنتد که گمان میکنی
همهچیز درست شده و شاید دیگر هیچکس و هیچچیزی قادر نیست خرابش کند! اینکه آدمی هنوز برای کسانی که دوستشان دارد؛
میجنگد! یعنی اینکه هنوز هم چیزهایی برایِ از دست دادن دارد!
امید دارم که از این روزها و لحظهها نیز بگذریم چنان که از بدتر از اینها
هم گذشتیم! و باور کنیم که زندگی حرامزادهتر از این حرفهاست که حتا فکرش را
میکنیم. امید دارم تمام این اتفاقات، ایمان ما را به انچه نامش را دوستیِ عمیق
گذاشتهایم؛ بیشتر کند و فصلِ تازهای در دوستی ما آغاز شود. فصلی که از ایمان و شعور و مهربانی
سرشار است.
میبوسمت به قول بهرنگ قاسمی:« نصف حرفها، هنگام بوسه از یاد میروند!» یا
به قول ناصر حامدی : « میبوسمت که فاصلهها مختصر شوند/ میبوسمت که فکر کنی غم
زیاد نیست!»
5 شهریور غمگین 92
پینوشت1: زنانِ بسیاری را دیدهام/ در وقتهایِ بسیار/ اما هیچیک به اندازهی زنانِ عاشق/ در
خوشبختیِ دنیا دست نداشتهاند!/ مریم ملکدار
پینوشت 2: عنوان پست از شمس
لنگرودی
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 10:17 | لینک ثابت
یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۲
مرا هزار امید است و هر هزار
تویی...
امروز ندانم زِ چه دست آمدهای
کز اولِ صبح، مستِ مست آمدهای
گر خونِ دلم خوری زِ دستت ندهم
زیرا که به خونِ دل به دست آمدهای!
مولوی
(1)
تا میتوانی بخند!
بگذار شادی
سوژهی تازهای در شعرهایِ من باشد!
(2)
این شهر هم
رقیبِ من است
وقتی تو در هوایِ آن
نفس میکشی!
(3)
تو
ضمیر مستتر شعرهایِ من است!
وقتی دستورِ زبانی
جز خندههایت
بلد نیستم!
(4)
طبیعی است
پاییز، جایِ تابستان را میگیرد
ولی قبول کن
هیچکس جایِ تو را نمیگیرد!
پینوشت 1: شادم که از رقیبان،
دام کشان گذشتی/ گو مشتِ خاکِ ما هم بر باد رفته باشد!/ حزین لاهیجی
پینوشت 2: و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟ / که تا ابد؟ که همیشه؟ که
جاودان؟ که هنوز؟/ محمد سعید میرزایی
پینوشت 3: در کویِ مکافات محال
است که آخر / یوسف به سر راهِ زلیخا ننشیند!/
صائب تبریزی
پینوشت4: دوستت دارم/ و همین غمگینترم میکند/ وقتی که نمیتوانم چهار
فصل جهان را/ بر شانههایِ تو آواز
بخوانم/ وقتی که بادی/ برگهایت را از من
میگیرد!/ درختِ بالا بلندِ من/ باور کن اینهمه خواستن غمگین است / برای
پرندهای که از کوچی به کوچِ دیگر پرواز میکند!/ مریم ملکدار
پینوشت 6: در طریقِ عشق خار از پا کشیدن مشکل است/ ریشه در دل میکند،
خاری که در پا میرود!/ صائب تبریزی
پینوشت 7: کشف کردم این اواخر چشمهایش مست بود/ الکلِ چشمانِ او شاید مرا
رازی کند!/ انسیه آرزومندی
پینوشت 8: دشمنانِ خود را دوست بدارید، زیرا بهترین جنبههایِ شما را به
نمایش میگذارند!/ فردریش نیچه
پینوشت 9: او هرگز نمیتواست کاملن آسوده خاطر باشد! چون برای آسودگی کامل باید میمرد! در زندگی همیشه وحشت وجود
دارد!/ زندگی پیشرو/ رومن
گاری
پینوشت 10: طایرِ مسکین که مِهر بست به جایی/ گر بکشندش
نمیرود به دگر جا!/ سعدی
پینوشت 11: فریاد نمیزنم/
نزدیکتر میآیم/ تا صدایم را بشنوی!/ عمران صلاحی
پینوشت 12: در قلب هر آدمیزاده ای دو
احساس متضاد هست، به هنگام شوربختی، دیگران همه با ما همدردی می کنند. چنین نیست؟
اما چندانکه از میدان نبرد با زندگی پیروزمند درآمدیم و توانستیم بینوایی را به
زانو در آوریم و به نوایی برسیم، همان کسان که همدردان روزگارِ تیرهبختی ما بوده
اند در خود احساس تأسفی میکنند و چه بسیار که راهی میجویند تا بار دیگر ما را به
بینوایی پیشین بازگردانند و چه بسیار که این همدردان قدیم بی آنکه خود آگاه
باشند در ژرفای روح شان احساس کینه نیز می کنند./ دماغ/ ریونوسوکه
اکتاگاوا
پینوشت 13: در دوهایِ استقامت، تنها رقیبی که باید بر آن غلبه کرد، خود
است، کسی که قبلن بودهاید/ موراکامی
پینوشت 14: عنوان پست از سیمین بهبهانی
پینوشت 15: طبیبا سرکش است این قامتِ دیوانه خویِ من/مَبُر پیراهن صحت که
پوشیدن نمیدانم!/ عرفی شیرازی
پینوشت 16: با آنهمه دلداده
دلش بستهی ما شد/ ای من به فدایِ دلِ دیوانه پسندش!/ سیمین بهبهانی
پینوشت 17: دوسِت دارم/ مثلِ یه دیالوگِ محشر/ وسطِ یه فیلمِ درِ پیت! /
آرش شفاعی
پینوشت 18: یاران چه چاره سازم با این دلِ رمیده؟ / حافظ
پینوشت 19: همهی آنهایی که مرا
میشناسند/ میدانند چه آدمِ حسودی هستم/
و همهی آنهایی که تو را میشناسند!/
لعنت به همهی آنهایی که ترا ميشناسند!/ نزار قبانی
پینوشت 20: شیرین نَنِماید به دهانش شکرِ وصل/ ان را که فلک زهرِ جدایی ننشاند!/ سعدی/ این با
تمام وجودم حس می کنم...
پینوشت 21: هر گاه قصدِ فتحِ
نگاهِ تو میکنم/ تیمور وار پایِ دلم لنگ میزند!/ حمید درویشی
پینوشت 22: بر دوستانِ رفته چه
افسوس میخوریم/ ما خود مگر قرارِ اقامت
نهادهایم!/ صائب
پینوشت 23: عزیز میگه: مردها هر قدر هم که بزرگ و باسواد و پول دار بشن،
باز هم مثل بچه ها هستند. زود قهر میکنن، زود پشیمون میشن و زود آشتی میکنن.
ممکنه جلو زنها چیزی نگن اما تنها که شدند شروع میکنن به بغض کردن. میگه به همین
خاطره که کسی گریهی مردها رو نمیبینه. عزیز میگه زنها هر قدر هم که کوچیک باشن
اما مادرند، پناه مردها هستند. حتی دختر کوچولوها پناه باباهاشون هستند !/ رویِ ماهِ خدا را بوس/ مصطفا مستور
پینوشت 24: حبیب آقا، نه کافه
رفته است، نه کتاب خوانده است و نه سیگار برگ برلب گذاشته و کلاه کج بر
سر. نه با فیلم تایتانیک گریه کرده است و نه ولنتاین
میداند چیست. اما صدیقه خانم که مریض شد، شبها کار می کرد و صبحها به کارِ خانه
میرسید. در چشمانش خستگی فریاد میزد، خواب یک آرزو بود. اما
جلویَ بچهها و صدیقه خانوم ذرهای ضعف بروز نمیداد. حبیب آقا عشق را معنا میکرد، نمایش نمیداد!/ ؟
پینوشت 25: آمدی تا دقیقههایت را ساده- اما دقیق- بفروشی/ دستهایِ
نمکندارت را پایِ طیِ طریق بفروشی!/ هر
کجا را قدم زدی دیدی، رگِ مردم پر از غم و درد است/ با خودت فکر کردی و گفتی،
میتوانی که تیغ بفروشی/ با خودت فکر کردی
و گفتی: بهترین راه «دو بهم زدن » است/
کوچهها را پر از نفاق کنی، دو سه تا منجنیق بفروشی!/ میتوانی دروغ پشتِ دروغ، قصه و شایعه درست کنی/
شعله بر جانِ مردم اندازی « رختِ ضدِ حریق» بفروشی!/ اگرچه انگشترِ طلا مُد نیست، روزگارِ طلایِ
بعضیهاست/ میتوانی که حلقهی نقره با نگینِ عقیق بفروشی!/ با خودت فکر کن اگر این شعر، بابِ میلِ
جنابعالی نیست/ دستمالِ کتان گران نشده!
میتوانی رفیق بفروشی!/ امید صباغ نو
پینوشت 26: بهاری دیگر آمده است/ آری/ اما برایِ آن زمستان ها که گذشت/
نامی نیست/ نامی نیست!/ احمد شاملو
پی نوشت 27: منبعد، این جا، دو
هفته یکبار به روز می شود! تا فرصتی باشد برای بیشتر خواندن و اندیشیدن برایِ من!
مگر مناسبتی خاص باشد مثل امروز! 27 تیر
ماه برایِ من تولدی دوباره بود! و امروز
ماهگرد آن روز عزیز است! مینویسم تا برایِ همیشه ماندگار شود!
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت
جمعه چهارم مرداد ۱۳۹۲
رسید مژده که ایامِ غم نخواهد
ماند...
روزِ هجران و شبِ فرقت یار آخر شد....
حافظ
این پست، متفاوت ترین پستِ این وبلاگ است! اولین باری است که که یک پستِ کامل از قلمی به
جز قلمِ خودم منتشر میشود! حکایتِ نامهای است که پسرم برایِ مادرش نوشته است! شما
هم بخوانید:
شاید این جمعه بیاید،
آمد.
نمی دونم شماها چطوری مینویسین! از کجا شروع می کنین، من که امشب کلی زجر
کشیدم، از این همه دردِ دل و بغض و اشک شوق و همش رو که تلنبار شده بود تو مغزم
(!!!) داشت خاک میخورد، خواهش کردم که بابا بیا بیرون! بذار سبک شیم! بابا این همه
گفت پسرم، جونم، مامانی ( این مامانی گفتن رو تا به زبون نیاری هیچکس نمی تونه
تصور کنه که چه عشقی توش هست) انقدر واست تبریک و نامه نوشت، انقدر تعریفت کرد.
مرد حسابی یه دو کلمه بنویس تو هم خودی نشون بده، میدونم سواد درست و حسابی نداری،
برایِ غریبه که نمینویسی، نمی خواد بگی « قلم بر دست می گیرم و ... » نه! بشین پشت
همین کیبورد ( می دونم باید می نوشتم صفحه کلید ) و هر کلمه ی خوبی که به ذهنت
میرسه در موردش بنویس، چی؟ نمی تونی از خوبی هاش بگی؟ به زبون نمییاد؟ با حرف
نمیشه توصیفش کنی؟
اصلا (اصلن) بیا یه کار کنیم! به جای اون قلم دونی که صادق خان خدابیامرز
گذاشت جلو چشمش و گیر داد بهش شد یه داستان، عکسش رو بذار جلو چشمات و شروع
کن:
این عکس رو نگاه : من، مادر، رودخونه، درخت، سبزه و جنگل، طبیعت! شاید
گوته هم یه روزی همچین عکسی رو نگاه میکرده و گفته : مادر شاهکار طبیعت است! ای
قربون دهنت، تو نمی گفتی هم من می گفتم!
چی بگم؟ از اولِ اولش ؟ خوب یادمه! درسته گیجم و عینکم رو گم کردم (البته
هنوز به صندوق عقب اون ماشین امید دارم!) ولی دیگه تورو که نمیشه!
طرف پشت ماشینش نوشته بود: شاید این دوشنبه بیاید! بهش گفتن آقا امام زمان
که قراره جمعه بیاد، گفته بود حالا جمعه بیاد قم، بعد بیاد تهران، بعد بیاد اینجا!
یکشنبه دوشنبه میرسه دیگه!!!
ولی خوب یادمه که جمعه بود! خودِ خودِ ظهر جمعه بود! آفتاب میزد، تو
اومدی! اسمت رو شنیدم که صدات میزدن «نسترن» (که بـه
اسمت چو رسیدم قلمم بـه گـریـه افتاد ...)
تموم شد اون روز خیلی زود، همون جمعه ای که میگفتن شاید بیاید، اومد! نه
از قم و نه از ته چاه و نه از آسمون! از همین زمینی که روش قدم میذاریم، زمین
میخوریم ، ولی دیگه جایی نرفت! رفت تو دلِ من، درست بغل دست دو نفر دیگه! آروم نشست! بفرمایین! خیلی خوش اومدین! هوا
سرده، بفرمایین چایی! قندون کنار دستتونه؟ نه؟
آها پس به شما هم تلخ می چسبه! بابا بیخیال زندگی حداقل چاییتون رو شیرین
بخورین!
نشستی! نمی دونم از کجا شروع شد ولی سر حرف حسابی باز شد! من گفتم! تو
گفتی! گفتی و گفتم همینجوری ادامه پیدا کرد ولی یادم نمیاد اول تو گفتی « پسرم »
یا من گفتم «مامان »! حالا هرچی! بالاخره شدی مامان! 2 ماه بعد که کنار اون آبشار
بودیم و داشتی دلداریم می دادی، گفتم که جای کی نشستی! ( البته من از اون شب چیزی
یادم نیست اینارو بعدن خودت بهم گفتی )
گذشت! روزا پشت سر هم و تو کنار من! با هم رفتیم و گشتیم و حرف زدیم و وسطا
دعوا کردیم و دلخور شدیم و خندیدیم و شادی و غم رو باهم خیلی وقتا تجربه کردیم و
از تنها نبودنمون خوشحال بودیم چون شانه به شانه کنار هم بودیم نه سایه به سایه! (
یادم نمییاد دیالوگ کدوم فیلمه )
هیچ وقت یادم نمیره! نوزده روز از اردیبهشت گذشته بود که کله سحر بهم زنگ
زد!
-
الو؟
-
ها؟
-
خوابی؟
-
خواب بودم، بگو
-
تولدت مبارک!
-
خب اینو یه ساعت دیگه میگفتی!
-
برو وبلاگ مامانت رو بخون
-
چی رو؟
-
وبلاگ، وبلاگ مامانت
دیــــــــــــــــــــد دیــــــــــــــــــــد
دیــــــــــــــــــــد
سر صبحی چی شده مگه؟ چی نوشته مامان آخه، ای بابا
پا شدم، خوندم، گریه کردم، اشک ریختم، یادم رفت خواب چی
میدیدم!
فقط همین که به خودم آمدم دیدم کسی هست که بیخیال به تمامِ آنهایی که به
زور سعی میکنند، جلویِ خندهشان را بگیرند، «مادر» صدایم میزند .
گذشتیم از تموم روزها ی بد! همونطوری که روزهای خوب از ما گذشته
بود!
میدونستیم که شکست یه وضعیت موقتیه و ما اگه تسلیم بشیم اون رو دایمی می
کنیم! (مریلین ووس ساوانت )
وقتی تویِ کوه تویِ سراشیبهایِ تند دستم را میگیری و نمیگذاری زمین
بخورم! با اینکه میدانی آنقدر زمین خوردهام که دیگر گاهی حتا دلم نمیخواهد
زیرپایم را نگاه کنم! چرا که تا یادم میآید زمینِ زیرپایم از تکیهگاه تهی بوده
است .
جنگیدیم و جنگیدیم و جنگیدیم و همش شکست خوردیم! پشت سر هم! امیدمون روز به
روز کم شد ولی تموم ... ؟ نه! نشد.
تو به من یاد دادی که : نگذار بیتفاوتی و بیملاحظگی اطرافیانت از تو
کسی شبیه خودشان بسازد! با تمامِ ظرفیتت خوبی کن و خوب باش.
من هم خوب بودم و تمام سعیام رو کردم. خودت میدونی اگه بعضی جاها کاری
نکردم، نتونستم! واقعن نتونستم! تو می دونی اگه بعضی جاها جفت پاهام رو کردم تو یه
کفش که نرو، بریم، بشین، نکن، زود باش، وایسا ... به خاطر «تو » بود.
می دونی که این « تو » برای من ، اندازه « او » برای تو ارزش داشت! هنوزم داره.
تو خودت می دونی هر وصله ای به من میچسبه الا چیزایی که ممکنه یه عده فکرش
رو بکنن! تو می دونی که من هر کاری کردم به قول خودت، هر احساسی که بوده از عمیق
ترین زوایای روحم بوده!
تو خودت می دونی که منم تورو اندازه همه اون کسایی که نداشتم ( اون نه اون
یکی ) دوست دارم.
تو مطمئنی که ...
چی بگم! نمی تونم ... بند اومد ... کم آوردم ... امونم رو بریده این اشکها
... این بغضها ... مامان، تو که می دونی اگه میگم دور بشم، واسه چی
میگم!
تو که مطمئنی چقدر خوشحالم و از چی خوشحالم و چقدر میترسم و از چی
میترسم!
گفتی: غلط کردی! گفتی: بمون، چشم! کی تا حالا رو حرفت، حرف زدم که بخواد
دفعه دومم باشه! فقط حالا که موندم قول بده مراقبم باشی! همونطوری که تا الان
بودی! قول بده هر وقت دیدی وضع خراب میشه بهم بگی دور شو! بله! دور شو! و گرنه حق
نداری بگی برو!
بگذریم! دیگه کشش نمیدم، فعلن این جمله شاید این جمعه بیاید هم برایِ من، هم برای تو تعبیر شده و
اگه تا دیروز جایی به چشممون میخورد و رد میشدیم، الان دیگه برامون یه جمله
...
تو به اون جایی که می خواستی رسیدی! می دونی که من هیچ وقت نمیرسم! خودتم
خوب می دونی که چرا! یادت باشه گفتم که حالا که من نمی تونم برسم، پس می تونم بشینم
و آرزویِ خودم رو تو دلخوشیِ تو ببینم!
میمیرم اگه یه روزی ببینم زیر پای تو آرزوهاته که به خاطر من ازش
گذشتی!
قسم نمیخورم چون از قسم خوردن متنفرم و میدونی وقتی بهت میگم باور کن،
دروغی ندارم که بگم! پس باور کن که حرفام از ته دلمه .....! ای بابا ول کن
دیگه
مراقب خوبیهات باش!
من همیشه پیشتم همیشه هستم، برات نفت میگیرم، نون میگیرم، همه کار
میکنم! در عوض همه اینا فقط باش! پیشم
باش تا به جای مهر سرمو بذارم رو شونهات!
امشب دیدم عینک نداشتی پیشت!
خانوم؟
راننده شخصی نمی خوای؟
خاک زیر پات، فراز
اولین روز دومین ماه تابستان سومین سال دهه نود
پینوشت: ندارد!
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 23:59 | لینک ثابت
جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲
بی برو برگرد دوستت دارم/ ولی / تو
برگرد...
این قصه را الم باید که از قلم هیچ نیاید!
تذکره الاولیا، عطارنیشابوری به نقل از بایزید بسطامی
(1)
صدایت گرم است
آنقدر
که زمستانی را
میتوان با حرارتش سر کرد!
(2)
رودی که
میرود و میرود
و به هیچ دریایی راه نمییابد
شوقِ رسیدن به تو
در من اینگونه است!
(3)
آسمان و ریسمان
را هم که بهم ببافی
باز هم به زمین
سقوط خواهی کرد!
(4)
بی برو برگرد
دوستتدارم
ولی
تو برگرد!
(5)
قیدت را زدم
حالا
من ماندهام
با دوست داشتنی
که زمان و مکان نمیشناسد!
(6)
گاهی فکر میکنم
تو جایِ تمامِ این کلمهها
در شعرهایِ من
نفس میکشی!
نسترن وثوقی
پینوشت 1: تنهایی یک درختم/ و جز اینام هنری نیست/ که آشیان تو باشم!/
احمد شاملو
پینوشت 2: سودایِ تو را ترانهای
بس باشد/ مدهوشِ تو را ترانهای بس باشد/ در کشتنِ ما چه میرنی تیغِ جفا/ ما را سر تازیانهای بس باشد!/ مولوی
پینوشت 3: شخص رو به سنگها گفت:
« انسان باشید» سنگها گفتند: « هنوز به
قدر کفایت سخت نشدهایم!/ اریش فرید
پینوشت 4: در من حسِ درختیاست/
که دارکوبی/ برای تنش نقشه میکشد!/ بهمن فاطمی
پینوشت 5: چهقدر چای که
ننوشیدهام/ در کافههایی که/با تو نرفتم/
و چه نیمکتها/ که مرا کنارِ تو/ ندیده/ فراموش کردند!/ مژگان عباسلو
پینوشت 6: هر وقت دیدی/ من فاصله
گرفتم/ و کمی دورتر رفتم/ مشغولِ کارِ خاصی نیستم/ باور کن/ رفتهام دارم گریه
میکنم/ تا باز سبک شوم بال
دربیاورم/ و به سویِ تو بازگردم!/ روزبه بهاری
پینوشت 7: شبها که پیشم نیستی،
خوابم نمیگیرد/ وقتی نمیبوسی مرا با قرص میخوابم/ اصغر معاذی
پینوشت 8: دردِ من و تمامِ تبر خوردهها یکیست/ باور نمیکنیم که مُردیم مدتیست/ آنها در
انتظارِ دوباره پرندهای/ من فکرِ بازگشتِ
کسی که نبود و نیست!/ مژگان عباسلو
پینوشت 9: برایِ اینکه خودتان را از بین ببرید،باید یک روحِ پیچیده و
اسرارآمیز داشته باشید، هر چه سطحیتر باشید بیشتر در امان هستید/ عروسِ بیوه، جویس کرول اتس
پینوشت 10: گفتی به تو گر بگذرم
از شوق بمیری/ قربانِ سرت بگذر و بگذار بمیرم!/ صباحی بیدگلی
پینوشت 11: چقدر خستهام از
مرورِ اینهمه خواب/ تحملِ اینهمه اندوه/
دلم میخواهد/ پایان همهي جملههای جهان/ یک علامت تعجب بگذارم و خودم را خلاص
کنم!/ سید علی صالحی
پینوشت 12: جیرهی سیگارم را
بدهید/ و تنهایم بگذارید با پیادهروی عصر
گاهی/ در من تیمارستانی قصدِ شورش دارد!/
علی اسداللهی
پینوشت 13: به جز تو/ محبوبِ من/
مردانِ بیشماری را دوست داشتهام/ بر شانههایِ بیشماری گریستهام/ و بوسهها و
لبخندهایم را / با لبانِ بسیاری/ در میان نهادهام/ مردانِ بیشماری/ همه با یک
نام/ همه با یک چهره/ با خنجرهایی شبیه هم/ که تنها/ جایِ زخمهایِ شان/ روی قلبم
با هم/ فرق دارد!/ انسیه موسویان
پینوشت 14: تمامِ حرف/ بر سر
حرفیست/ که از گفتنِ آن عاجزیم/ یداله
رویایی
پینوشت 15: اگر پرنده بودم/ هرگز
بر زمین/ فرود نمیآمدم!/ مینو نصرت
پینوشت 16: با که خواهی باز کرد این در که بر من بستهای/ بر که خواهی بست
این دل چون زِ من برداشتی؟ / حسین
منزوی
پینوشت 17: از پلهایِ زیادی پریدهام/ در رودخانههایِ بسیاری غرق
شدهام/ بارها شاخ به شاخ شدهام با زندگی/ بارها گلوله خوردهام/ و بارها مردهام/
عشق از من/ یک بدلکارِ حرفهای ساخته است/ جلیل صفر بیگی
پینوشت 18: همه آباد نشینان ز
خرابی ترسند/ من خرابت شده و دم به دم
آباد ترم!/ ؟
پینوشت 19: حکایتِ من و مجنون یه یک دگر ماند/ نیافتیم و بمردیم در طلبکاری!/
سعدی
پینوشت 20: ما شعر میگوییم/ ما/ که نمیتوانیم زندگی کنیم/ ما شعر
میگوییم!/ علیرضا روشن
پینوشت 21: سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی/ به عمل کار برآید به سخندانی نیست!/ سعدی
پینوشت 22: همهي حیوانات
برابرند، ولی بعضی برابرترند!/ مزرعه حیوانات، جورج اورول
پینوشت 23: تو را چه غم که یکی در غمت به جان آید؟!؟ / سعدی
پینوشت 24: بزرگترین موفقیت زندگیم این بوده است که با چشمهایِ خودم
ببینم،که چطور فراموشم میکنند!/ گابریل گارسیا مارکز
پینوشت 25: گر کسبِ کمال میکنی، میگذرد/ ور فکرِ مجال میکنی، میگذرد/
دنیا همه سر به سر خیال است خیال/ هر نوع که خیال میکنی، میگذرد!/ وحشی
بافقی
پینوشت 26: بنجامین روگیرو: به
نظرم اوونایی که خودکشی میکنن، آدمایِ ضعیفی نیستن، فقط از بین دو تا جهنم، جهنم
اون وری رو انتخاب کردن!/ از دیالوگهای فیلم
Donnie Brasco
پینوشت 27: تو آن نه ایی که دل از صحبتِ تو برگیرند!/سعدی
پینوشت 28: نیمی از حرفها/ هنگام بوسه از یاد میروند!/ بهرنگ
قاسمی
پینوشت 29: کسانی که زیاد حرف میزنند، کاری از دستشان ساخته نیست!/ سایه
انسانها، ژان پُل سارتر
پینوشت 30: میگوید مردی را که خیانت بکند، دیگر نباید دوستش داشت، تو
گویی دوست داشتن به خواستن یا نخواستن است!/ تاکسی نوشتها، ناصر غیاثی/ واقعن اگر
دوست داشتن به اراده بود آدم مایل بود خیلیها را دوست بدارد و خیلیها را هم
نه!
پینوشت 31: وقتی یک زن چیزی را
میخواهد، یعنی آنچیز را حتمن میخواهد،برایش هم مهم نیست برای بهدست آوردنش ممکن
است چه بهایی بپردازد!/ وقتی بزگ بودیم، آن تایلر
پینوشت 32: صدایِ قلب نیست/ صدایِ پایِ توست/ که شبها در سینهام میدوی/ کافی است کمی خسته
شوی/ کافیست کمی بایستی!/گروس عبدالملکیان
پینوشت 33: اگر از دست دادنِ عشقی با دلیل باشد، ما تسلیم میشویم، اما
اگر عشقی را بدونِ دلیل از دست بدهیم، هرگز خود را نخواهیم بخشید!/ میلان
کوندرا
پینوشت 34: گفتم صنما ز عشقِِ تو بخروشم/ لبم بر لبِ من نهاد و خاموشم
کرد!/ عینالقضات همدانی
پینوشت 35: تمامِ آن چیزی که
دربارهی تو در سرم هست، دهها کتاب میشود، اما تمام چیزی که در دلم هست، فقط دو کلمه است، دوستت دارم!/
ویکتوهوگو
پینوشت 36: دشمنان نیستند که
انسان را به تنهایی و انزوا مجکوم میکنند، دوستانند!/ میلان کوندرا
پینوشت 37: ستم از کسی ست بر من که ضرورت است بردن/ نه قرارِ زخم خوردن نه
مجالِ آه دارم!/ سعدی
پینوشت 38: سلین: خاطره چیز خیلی
خوبیه، اگه نخوای با گذشته بجنگی! جِسی : من که فکر میکنم هیچ آدمی عوض نمیشه،
مردم دوست ندارن این رو قبول کنن ولی ذاتِ آدم عوض نمیشه. سلین: حس میکنم هیچوقت
نمیتونم کسی رو که باهاش بودم رو فراموش کنم، چون هر کس خصوصیتهای خودش رو داره.
ولی نمیتونی چیزی رو بذاری جایِ اون آدم! دلم برایِ اون آدم بیشتر از هر چیزی تو
دنیا تنگ میشه. هر آدمی جزئیات خودش رو داره!/ از دیالوگهای Before Sunset
and Before Sunrise
پینوشت 39: من نمیدانم چرا هر
کسی را صدا کردم/ هر کس را دوست داشتم/ ناگهان در خمِ کوچه گم شد!/ احمدرضا
احمدی
پینوشت 40: خدا همان اندازه برایِ کسانی که جز « فهمیدن» نمیدانند دیریاب
است و به همان اندازه برایِ کسانی که جز « دوست داشتن» نمیفهمند، به آسانی بویِ یک
گل استشمام میشود!/ آلکسیس کارل
پینوشت 41: مثلِ سربازی/ پیاده/
راه افتادهام و فکر میکنم/ اگر به تو برسم /وزیر میشوم!/ کاظم خوشخو
پینوشت 42: آدمی همیشه از غم و اندوه کسانی میگوید که میمانند، اما تا
به حال دربارهی آنان که میروند، فکر کردهای؟ / من او را دوست داشتم!/
آناگاوالدا
پینوشت 42: جهان جایِ عجیبیست/
اینجا/ هر کس شلیک میکند/خودش کشته میشود!/ رسول یونان
پینوشت 43: برایِ من مهم نیست که حتمن به جایی برسم، مهم این است از
آنجایی که هستم، بروم!/ عاشق/ مارگریت دوراس
پینوشت 44: خوکردگی بدنر از عاشقیست!/
کلیله و دمنه/ عنصرالمعالی کیکاوس بن اسکندر بن قاموس
پینوشت 45: همیشه نگاهی را باور کن، که وقتی از آن دور شدی در انتظارت
بماند!/ افلاطون
پینوشت 46: آنت: شما نمیدانید چهقدر خوب است که دوست در استفاده از ما
زیادهروی کند. آنچه میکشدمان آن است که آن کسی که دوستش داریم، از ما استفاده
نکند!/ جان شیفته، رومن رولان
پینوشت 47: میخواهم به یادِ من باشی، اگر تو به یادِ من باشی، عینِ خیالم
نیست که همه فراموشم کنند!/ کافکا در کرانه، هاروکی موراکامی
پینوشت 48: چه دوست باشد، که
میتواند به یک سخن دوستِ خود را از رنج خلاص کند، و این یک کلمه را دریغ دارد!/ از
مقالات شمس تبریزی
پینوشت 49: نگذار زخمهایت تو را به کسی که نیستی، تبدیل کند!/ پائلو
کوئیلو
پینوشت 50: هیچچیز به اندازهی
ناگفتهها حقیقت ندارد!/ آنتیگون، ژان
آنوی
پینوشت 51: اگر تنها کتابهایی
را بخوانی که دیگران میخوانند، تنها میتوانی به همان چیزهایی فکر کنی که دیگران
فکر میکنند!/ جنگل نروژی/ هاروکی موراکامی
پی نوشت ۵۲:بدترین شکنجه
آن است که دیگر نتوانی دوست بداری!/ فیودور
داستایوفسکی
پینوشت ۵۳:
هنوز دیده به دیدارت آرزومند
است...
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 0:0 | لینک ثابت
جمعه بیست و یکم تیر ۱۳۹۲
ترسم چو بازگردی از دست رفته
باشم...
از لابلای
نامههایِ من به پسرم
آدمی تنهاست
با دردی که دارد!
نیمایوشج
بعضی آدمها به موقع با این حقیقت کنار میآیند! بعضیها نه! یادم میآید
جایی خوانده بودم که آدمها برای این به هم پناه میبرند که نمیدانند با خودشان چه
کنند؟ ولی این واقعیت محضِ تنهایی یک جورهایی انکارناپذیر است! خیلی وقتها با این
حسِ کشنده جنگیدهام، هی با خودم حرف زدهام، خواستهام که خودم را متقاعد کنم:
ببین تنها نیستی! این هست آن یکی هست! یک نگاهی به اطرافت بینداز! ببین فلانی چقدر
تنهاست! ببین تو نیستی! ولی واقعیت طور
دیگریست! همانطوری که دوستش نمیداریم! دقیقن همان طوری که از آن میگریزیم.
گاهی فکر میکنم جنگ بیفایده است. خیلی پیشتر
از اینها باید اسلحهام را کنار میگذاشتم و با تنهایی صلح
میکردم.
زمان بیش از آنکه فکرش را میکنیم تند پیش میرود! طوری که گاهی ما از
تمام رویاها و آرزوهایِمان حتا عقب میمانیم. گاهی بر میگردم به گذشتهام نگاه
میکنم، بعد با خودم فکر میکنم تنها چیزی که از تمامی این سالها باقی مانده است،
همانِ حس غریبِ تنهایی است! از همان
نوعهایی که میپیچد به آدمی و رهایش نمیکند! از همان جنسی که تو این روزها در من
میبینی!
شکل و تصور آدمها از همین تنهایی هم متفاوت است! تنهایی برایِ من یعنی
همانی که کلی آدم بیایند و بروند و دورم را بگیرند و سعی کنند که بهترین لحظات را
در شبِ تولدم بیافرینند و آنوقت من چشمم تا آخرین لحظه به راه کسی باشد که
میدانم نمیآید! تنهایی یعنی همین بغضهایی که مثل اره ته گلویِ آدم را بتراشد و
تا ته دل آدم را برایِ دلتنگی نقب بزنند! آنقدر هم عمیق که هیچ چیزی نتواند حجمِ
خالیش را پُر کند!
تنهایی برایِ من یعنی همینها پسرم! اینکه آشفتگیات از حد و مرز روزها و
شبها بگذرد! طوری که زمان و مکان را گم کنی! طوری که صبح زود چشم باز کنی و سرت را
بیندازی پایین و بیایی سر کار و ببینی دو
ساعت زودتر از وقت مقرر آمدهای و مجبور شوی جلوی نگهبان وانمود کنی که حواست بوده
و به خاطر کار زیاد زود آمدهای! و بعدش فکر کنی چرا اصلن خلوت بودن خیابانها در
آن ساعتِ صبج توجهت را جلب نکرده؟ چرا پشت هر چراغ قرمزی که رد کردی دو سه تا ماشین
بیشتر نبوده؟ و بعد فکر میکنی تنهایی بدجوری سرت را به خودش گرم کرده! طوری که
تمام مسیر را با تو حرف زده و آنقدر از این و در آندر گفتهاید و شنیدهاید که
متوجه هیچچیز نشدهای!
بودنِ تو در لحظه لحظهی دلتنگیهایم، دلخوشی عظیمیست! اعتراف میکنم که
بیمهریانیهایِ بیوقفهات، تحملِ این دلتنگیهایِ نفس گیر خیلی
سختتر مینمود. وقتی روبرویَم مینشینی و زل میزنی به چشمهایِ بهتزدهام! و
لحظاتی که سعی میکنم الکی بخندم تا فکر کنی خوبم تا فکر کنی حتا شده برایِ چند
لحظه تمامِ کابوس این روزها را فراموش کردهام! تا از غم چشمهایمِ به فروپاشی
درونم پی نبری! وقتی تویِ کوه تویِ سراشیبهایِ تند دستم را میگیری و نمیگذاری
زمین بخورم! با اینکه میدانی آنقدر زمین خوردهام که دیگر گاهی حتا دلم
نمیخواهد زیرپایم را نگاه کنم! چرا که تا یادم میآید زمینِ زیرپایم از تکیهگاه
تهی بوده است!
من قدر تکِ تک این خوبیها را میدانم پسرم! میدانم خیلیها هستند در
تنهایی پیچیدهتر از آنچه من با آن درگیرم! ولی با اینحال چون تویی را ندارند
که ثانیه به ثانیهی دلتنگیهایِشان در
کنارشان باشد، که بتوانند حسرتِ تمام چیزهایِ از دست رفته و تصاحب شده توسط دیگران
را سرشان خالی کنند!
تو بیش از حد لازم در کنار جنون این روزهایم بودهای! شاهد تک تک لحظاتِ
ناب شاعرانگیام! شاهد خندهها و گریههایِ بیدلیلم حتا! خودت میدانی دلبستگی
بزرگم بعد از شعر، کوه است! کوه خیلی چیزها را از من گرفته ولی در عوضش تو را به
من داده است! پسری که برایِ مادرش فراتر از یک فرزند که یک دوست خوب و سنگ صبور
بوده است. به قول چارلز بوفسکی « ما برایِ رنج کشیدن آفریده شدهایم/ ولی به دنبالِ
لذت بردن میگردیم/ باید پذیرفت/ که تنها راه ادامه دادن/ لذت بردن از رنجهایی است
که میکشیم!» این رنجها دلنشین هستند در صورتی برای عمیقترین احساساتِ بشری
باشند! دوست دارم تا همیشه همینقدر خوب و مهربان بمانی. درست است که آسیب میبینی
ولی با آخرین ظرفیت خود زندگی خواهی کرد و شادیها و غمهایت هم عمیقتر خواهند
بود.
شادمانیم بیشتر از درک بزرگیست که از موقعیت آدمها داری! خوشحالم که مثل
خیلیها آنقدر خودخواه نیستی که آسایش و تفریح خودت را به رنج خیلیها ترجیح بدهی!
اینروزها هم میگذرند! « چون سر آمد دولتِ شبهایِ وصل/ بگذرد ایامِ هجران نیز هم»
ابرهایِ تیره کنار میروند و خورشید سخاوتمندانه بر روز هایِ ما هم میتابد! آنوقت فقط خاطرهی خوب و بد این
روزهایِ سخت باقی میماند! دوست دارم که ظرفیت وجودی آدمها را همانگونه که هستند
بپذیری و سرزنششان نکنی! آنها نیز متوجه خیلی چیزها خواهند شد! آنهم زمانی که
خودشان به مصیبتی مشابه دچار شوند- که امیدوارم نشوند- صبور باش و به من قدرت بده
تا بیشتر از اینها شکیبا باشم! نگذار بیتفاوتی و بیملاحظگی اطرافیانت از تو کسی
شبیه خودشان بسازد! با تمامِ ظرفیتت خوبی کن و خوب باش.
هر دویِ مان هفتهی سختی را پشت سر گذاشتهایم! هفتهای پرکار، پر استرس،
پر از اشک و بغض و خنده ! و آخر هفتهای که با اتفاقی که رخ داد به هر دویمان ثابت
کرد؛ آدمهایی که با تمامِ وجود دوستِشان داریم هر چند از ما دور باشند؛ هر چند
لحظاتِشات در تصرف آنهایی باشد که به قولِ شاعر «مگسانند گرد شیرینی»، باز هم جانِ ما هستند و هیچکس و هیچ چیز نمیتواند
آنها را از ما جدا کند! بعد از اتفاقِ امروز دیگر ایمانم به یکی از جملاتی که تو
یکی از کتابها خوانده بودم؛ دو چندان شد! اینکه « کسانی که با هم هیچ مشکلی
ندارند؛ دلیلِ آن نیست که همدیگر را دوست دارند و آنهایی هم که با هم مشکل دارند،
دلیل این نیست که یکدیگر را دوست نمیدارند»
برایت هفتهای سرشار از عشق و شادی آرزو میکنم و از خدا بخاطر موهبتی که
تو باشی، سپاسگزارم! اینجمعه جز چند پینوشتِ کوتاه مجالی برایِ شعر نیست! تا
هفتهیبعد قول میدهم این صفحه با کلی شعر خوبِ به روز شود و این قدردانی کوچکی
از توست که اینجا به خواست و اصرارِ تو بهطور منظم هر جمعه به روز میشود، حتا
مواقعی که حوصله ندارم.
پینوشت1: گویند بهم مردم عالم گلهی خویش/ پیشِ که روم من که ز عالم گله دارم!/ صائب
پینوشت 2: من/ چیزی از عشقمان/ به کسی نگفتهام/ آنها تو را/هنگامی که در
اشکهایِ چشمم/ تن میشستهای دیدهاند!/ نزارقبانی
پینوشت 3: حالا که خیالِ آمدن نداری/ دیگر/ مرگ تنها کسی است/ که میتوانم
به انتظارش بنشینم!/ نسترن وثوقی
پینوشت 4: خوشبختی ما، مثلِ آب است در تور ماهیگیری/ تویِ آب که حرکتش
میدهی/ باز میشود و پر از آب میشود/ بیرونش که میکشی، خالی ست!/ لئو تولستوی،
جنگ و صلح
پینوشت 5: دانی دارکو: « نمیدونم... منظورم اینه که، دوست دارم باور کنم
که نیستم، اما هیچوقت هم دلیلی ندیدم که تنها نیستم، خب من... دیگه نمیخوام اینو
انکار کنم، میدونی؟ مثلِ این میمونه که تمامِ عمرمو با انکار مداومِ این مساله
بگذرونم، جنبه مثبت رو ببینم و خودمو گول بزنم و آخرش، هنوزم هیچ دلیلی واسه انکار
تنهاییم نداشته باشم، خب من دیگه نمیخوام انکارش کنم، کار بیهودهایه/ دانی دارکو/
ریچارد کلی
پینوشت 6: دوست داشتنت را بغل
گرفتم و دویدم/ کاشکی/آادمها/ با دور شدنشان/ دوست داشتنِشان را هم میبردند!/
سید محمد مرکبیان
پینوشت 7: ماهیها نه گریه میکنند/ و نه اعتراض/ تنها که میشوند/ قید
دریا را میزنند/ و تمامِ مسیر رودخانه را/ تا اولین قرار عاشقیشان/ بر عکس شنا
میکنند!/ بهرنگ قاسمی
پینوشت ۸: عنوان پست از سعدی
پینوشت ۹: خواهی بیا ببخشای، خواهی برو جفا کن...
نوشته شده توسط نسترن وثوقی در 23:59 | لینک ثابت •
/**/
حرف هاي شما
جمعه چهاردهم تیر ۱۳۹۲
تو بچه گانه عبوسی، تو ناشیانه بدی/
همانقدر که بلد نیستی فقط بلدی...
در آن میان درویشی از او پرسید: عشق چیست؟ گفت امروز بینی و فردا و پس فردا! امروزش
بکشتند و دگر روزش بسوختند و سوم روزش به باد بر دادند!
تذکره الاولیا
(1)
بیواسطه
به آغوشم بازگرد
پیش از آنکه
مرگ پا درمیانی کند!
(2)
وقتش رسیده است
موهایم را کوتاه کنم و
بهانههایِ کوتاهتری دستِ باد بدهم!
(3)
من هر روز
تو را در خودم کشتهام
و تو هر شب
شعر تازهای در من آفریدهای!
(4)
گمان نکن
بیکار که میشوم به تو فکر میکنم
دوستداشتنت
ساعات اداری هم تعطیل نمیشود!
نسترن وثوقی
پینوشت 1: مفتضح بودن از این بیش که در اولِ قهر/ فکر برگشتنی و واسطه
پیدا نکنی!/ کاظم بهمنی
پینوشت 2: تا رفتهای، شمار شب و روزها کنم/ ایامِ عمرِ من همه یومالحساب
بود!/ صالح تبریزی
پینوشت 3: فرقی ندارد آشیانی هست یا نه؟ / در چشمِ گنجشکی که جفتش مرده
باشد!/ اصغر معاذی
پینوشت 4: هر انسانی، یکبار
برایِ رسیدن به یک نفر دیر میکند و بعد
از آن برایِ رسیدن به کسانِ دیگر عجلهای نمیکند!/ یاشار کمال
پینوشت 5: میدانید چیست؟ بعضی وقتها نباید شعر را کامل نوشت، بلکه باید
ادامهاش را گریه کرد!/ بهرنگ قاسمی
پینوشت 6: وزنِ روحم از بدنم بیشتر است/ نسبت به لباسم، کفنم بیشتر
است/ مجموعهی زخمهایِ من حتا از/ مجموعِ مساحتِ تنم بیشتر است!/ اصغر عظیمی
مهر
پینوشت 7: شهید نیستم اما تو کوچهی خود را / به پاسِ اینهمه سرگشتگی به
نامم کن!/ علیرضا بدیع
پینوشت 7: دردا که فراق ناتوان ساخت مرا/ در بسترِ ناتوانی انداخت مرا/از
ضعف چنان شدم که بر بالینم/ صد بار اجل آمد و نشناخت مرا!/ شوقی ساوهای
پینوشت 8: میبوسمت که فاصلهها
مختصر شوند/ می بوسمت که فکر کنی، غم زیاد نیست!/ ناصر حامدی
پینوشت 9: نوکِ زبانِ تو/ امیدِ
آمدن لغتیست/ لغتی که نمیآید!/ یداله رویایی
پینوشت 10: تو این دنیا از هر کی
که معذرت خواهی میکنی، بقیه وامیستن تو صف! / سگ کشی، بهرام بیضایی
پینوشت 11: لحظاتی وجود دارند که تکرار آنها ممکن نیست، هرگز نباید سعی
در تکرارِ لحظات داشت. باید آنها را همان گونه که یکبار اتفاق افتادهاند، فقط به
خاطر آورد!/ عقاید یک دلقک،هاینریش بل/ چقدر این کتاب را دوست دارم! هر دفعه سمتِ
کتابخانهام میروم، ناخود آگاه مرا جذب میکند که بارها و بارها
بخوانمش!
پینوشت 12: بعد از تو، آنچه سمتِ چپِ سینهی من است/ دل نیست بلکه موزهی
درد معاصر است!/ ؟
پینوشت 13: مرگ تنها دریست/ که
تا به تو فکر میکنم، باز میشود/ و هر بار بدم میآید از خانهای که در آن نیستی/
و بعد به هر دری میزنم عزرائیل پشتش است/ و بعد/ طناب یعنی اتفاقی که نمیافتد را/ به کدام سقف
بیاویزم/ و تیغ یعنی این توئی که هنوز در رگهایم جریان داری/ مرگ چیزی شبیه دستهایِ من است/ که حتا با ده
انگشت نمیتوانند/ یک ذره از گرمی دستهایِ تو را نگه دارند/ و چیزی شبیه صدایم/ که
هر بار دوستت دارم/ تارهایِ صوتیام را عنکبوت تنیدهاند/ و چه انتظار بزرگیست/
اینکه بدانی پشتِ هر « دوستت دارم» چقدر
دوستت دارم/ اینکه بدانی چگونه سالهاست/ زیر لبخندِ مردی میپوسم/ که نمیداند
هنوز در رگهایِ من کسی هست/ و هر روز جنازهی تازهای در من کشف میکند!/ لیلا
کردبچه
پینوشت 14: ما در هر چیز فقط «
تقریبن» هستیم/ آلبرکامو
پینوشت 15: از زحمتکشان،
خارپشتان را دوست دارم/ از پستانداران، خفاشان را/ از خزندگان، ماران را دوست
دارم/ از گزندگان، آدمیان را.../ شمس لنگرودی
پینوشت 16: امروز هم رو به راهم/
رو به راهی/ که مرا از تو دور میکند!/ مریم اسحاقی
پینوشت 17: گر ز آزردنِ من هست
غرض مردنِ من/ مْردم آزار مکش از پیِ آزردنِ من.../ وحشی بافقی
پینوشت 17: ریسمانِ پاره را
میتوان دوباره گِره زد/ دوباره دوام میآورد/
اما هر چه باشد ریسمانِ پارهای است/
شاید ما دوباره همدیگر را دیدار کنیم/
اما در آنجا که ترکم کردی/ هرگز دوباره مرا نخواهی یافت!/ برتولت
برشت
پینوشت 18: چرا هر کس که یک
آغوشِ پْر احساس میخواهد/ همیشه دستِ
گرمش را دو دستِ سرد میگیرد؟/حسین متولیان
پینوشت 19: عطش توست گوارایِ
وجودم شده است/ گاه یک درد به اندازهی درمان خوب است.../ سیروس عبدی
پینوشت 20: عنوان پست از مهدی فرجی
پینوشت 21: نه طریق دوستانست و
نه شرط مهربانی/ که ز دوستی بمیریم و تو را خبر نباشد! / سعدی
پینوشت 22: خورشید حق دارد/ خروس
حق دارد/ ساعت حق دارد/ یک روز تا ظهر بخوابد/ تو اما حق نداری/ بوسهی صبحگاهی
مرا فراموش کنی/ و مرا بیترانه و لبخند/ به اداره بفرستی!/ حمیدرضا شکار
سری
پینوشت 23: مِی مخور با همهکس تا نخورم خونِ جگر...
پینوشت 24: چند روزی است که فقط این ترانهی علی لهراسبی را گوش میدهم
نمیدانم روزی چند بار! شما هم بشنوید: از این راه رو یک نفر رد شده
از این راهرو یک نفر رد شده/ که عطرش همونه که تو میزنی/ برایِ به زانو
در آوردنم/ تو از مرگ حتا جلو میزنی/ از این راهرو یک نفر رد شده/ مثِ وقتایی که
تو ناراحتی/ نفس میکشم با تمامِ وجود/ عجب عطرِ خوبی زده لعنتی/ صدات میزنم تا
همه بشنون/ جوابِ صدام غیرِ پژواک نیست/ من انقد شکستم که حس میکنم/ که هیچ
ارتفاعی خطرناک نیست/ یه جوری دلم تنگ میشه برات/ محاله بتونی تصور کنی/ گمونم
نمیتونی حتا خودت/ جایِ خالیتو، تو دلم پر کنی...